اندر احوال سهل تستري
نقل است كه وقتي درويشي به مهمان احمد آمد.شيخ هفتاد شمع برافروخت.درويش گفت:مرا اين هيچ خوش نمي آيد كه تلمف با تصوف نسبت ندارد.احمدگفت:برو و هر چه نه از بهر خداي برافروخته ام تو آن را باز نشان. آن شب آن درويش تا بامداد آب و خاك مي ريخت كه از آن هفتاد شمع يكي را نتوانست كُشت. ( تذكرة الاولياء)
نقل است وقتي كه درنماز بود طرّاري بيامد و ردا از كتف شيخ بازكرد و به بازاربردتا بفروشد درحال دستش خشك شد. او را گفتند:مصلحت تو آن است كه باز بري به خدمت شيخ و شفاعت كني تا دعا كند.باشد كه خداي تعالي دستت باز دهد. طرّارباز آمد و شيخ همچنان درنماز بود و ردا در كتف شيخ داد و بنشست تا شيخ از نماز فارغ شد.در قدمهاي او افتاد و عذر مي خواست و زاري مي كرد. حال بگفت.شيخ گفت:به عزت و جلال خداي كه نه از بردن خبردارم و نه از آوردن.پس گفت:الهي او برده باز آورد.آنچه ازو ستده اي بازده.درحال دستش نيك شد. ( تذكرة الاولياء)
سّر جام جم آنگه نظرتوانی کرد که خاک میکده کحل بصر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد
مباش بی می و مطرب که زیر طاق سپهر بدین ترانه غم از دل بدر توانی کرد
نقلست که يکی از بزرگان گفت : که روز آدينه پيش از نماز نزديک سهل شدم ماری ديدم در آن خانه . من ترسيدم . گفت : درآی. گفتم : می ترسم . گفت : کسی بحقيقت ايمان نرسد تا از چيزی ديگر جز خدای بترسد . مرا گفت : در نماز آدينه چگونه ای؟ گفتم ميان ما و مسجد يک شبانروز است دست من بگرفت پس من نگاه کردم و خود را در مسجد آدينه ديدم . نماز کرديم و بيرون آمديم من در آن مردمان می نگريستم . گفت : اهل لا اله الا الله بسيارند و مخلصان اندکی. (تذکره الاولیاء)
بعثت رسول مهر و عطوفت محمّد مصطفي(ص)را تبريك و تهنيت عرض مي نمايم.
سحرم دولت بيدار ببالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدحي در كش و سرخوش بتماشا بخرام تا به بيني كه نگارت به چه آيين آمد
سحرم دولت بيدار ببالين آمد گفت برخيز كه آن خسرو شيرين آمد
قدحي در كش و سرخوش بتماشا بخرام تا به بيني كه نگارت به چه آيين آمد
نقل است كه قاضي نيشابور منكر شيخ بود و شنيده بود كه شيخ گفته :(اگرهمه عالم خون طلق گيردما جزحلال نخوريم). قاضي يك روز امتحان را دو بره فربه_هردويكسان_از وجه حلال و يكي از حرام بريان كرد و پيش شيخ فرستاد و خود پيش رفت. قضا را چند ترك مست بدان غلامان رسيدند. طبقي كه بره حرام در آنجا بود از ايشان به زور گرفتندو خوردند. كسان قاضي از در خانقاه درآمدند ويك بريان پيش شيخ نهادند.قاضي در ايشان مينگريست. به هم برمي آمد.شيخ گفت:اي قاضي! فارغ باش كه مردار به سگان رسيدو حلال به حلال خواران.قاضي شرم زده شد و از انكار برآمد. ( تذكرة الاولياء)
نقد صوفي نه همه صافي بيغش باشد اي بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
صوفي ما كه ز ِورد سحري مست شدي شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد
صوفي ما كه ز ِورد سحري مست شدي شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد
نقل است كه سفيان ثوري گفت: شبي پيش او رفتم و آيات و اخبار و آثار مي گفتم. و گفتم:(مبارك شبي كه امشب بود و ستوده صحبتي كه بود. همانا صحبت چنين بهتر از وحدت). فضيل گفت(بد شبي بود امشب و تباه صحبتي كه دوش بود.) گفتم : چرا? گفت :( از آن كه تو همه شب در بند آن بودي تا چيزي گويي كه مرا خوش آيد و من در بند آن بودم كه جوابي گويم تا تورا خوش آيد. و هر دوبه سخن يكديگر مشغول بوديم. و از خداوند –عزو جل- بازمانديم . پس تنهايي بهترو مناجات با حق) ( تذكرة الاولياء)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۶ ساعت 14:31 توسط اکبر
|