ادبیات عامه یا فرهنگ توده یا فرهنگ عامه یا فولکلور

ادامه نوشته

روباه و زاغ به روایت اردلان عطاپور

 
روباه و زاغ به روایت اردلان عطاپور magnify
هنوز

روزي بود، درختي بود، روباهي بود، کلاغي بود، آدمي بود، امّا اين آدم هنوز پنيري درست نکرده بود تا کلاغي آن را به منقار گيرد، سر درختي رود و قصه‏ي ما شروع شود.

روباه و کلاغ

روزي بود، درختي بود، روباهي بود، کلاغي بود و پنيري که تازه توليد شده بود. پنير به منقار کلاغ و کلاغ بالاي درخت بود. روباه از آن زير گذشت. طمع در پنير کرد، گفت: «اي کلاغ! شنيدم صداي خوبي داري...» کلاغ که مي‏دانست اگر شروع به خواندن کند پنير از دهانش مي‏افتد و طعمه‏ي روباه مي‏شود گفت: «پنير را بخورم بعد مي‏خوانم.»

بعد روباه پنير را خورد.

صبحانه‏ي مرد جنگل‏بان

مرد جنگل‏بان يک روز صبح که از خواب بيدار شد چيزي جز چند قطعه نان براي خوردن نداشت. به زنش گفت: «چاي را دم کن تا بروم پنير بياورم.» مرد جنگل‏بان از کلبه بيرون زد. نگاه به سر درخت‏ها مي‏کرد تا کلاغي را با تکه‏پنيري به منقار ديد. گفت: «گه خورده هر کي گفته تو صدا نداري...» کلاغ که حس کرد مرد جنگل‏بان صداقت دارد شروع به خواندن کرد و پنير از منقارش افتاد. مرد جنگل‏بان آن را برداشت و به کلبه رفت تا با زنش نان و چاي و پنير بخورند. فقط به زنش گفت: «خوب بشورش»

بيا

کلاغي روي شاخه‏ي بلندي نشسته بود. قطعه‏پنيري به منقار داشت. روباه به بوي طعمه به آن سو کشانده شد. کلاغ را بر بالاي درخت ديد. گفت: «تو چه خوشگلي. چه حرکات زيبايي داري! اگر آوازت چون پر و بالت باشد پادشاه پرندگان خواهي بود...» کلاغ تکه‏پنير را جلوي روباه پرت کرد و گفت: «بيا بگير، تبريزي نيست.»

ايده‏آل

روباهي در کلبه‏اش تلويزيون داشت. برنامه‏هاي آواز تلويزيون را ديده بود. تکه‏پنيري از خانه‏ي يک روستايي دزديد. آن را به دهان گرفت. به جنگل فرار کرد. کلاغي بر بالاي درختي ديد. خوشحال شد. رو به کلاغ گفت: «اگر براي من بخواني اين پنير را به تو مي‏دهم.» کلاغ گفت: «قار قار قار قار قار» روباه گفت: «والله خوب مي‏خواني» بعد تکه پنير را براي کلاغ گذاشت و رفت.

روباه مؤدب

کلاغي و روباهي در حاشيه‏ي جنگلي زندگي مي‏کردند. يک روز روباه از جنگل مي‏گذشت. کلاغ را بر بالاي درختي ديد. تکه‏پنيري به منقار داشت. روباه گرسنه بود. در فکر رفت که چطور طعمه را از منقار کلاغ بربايد. فکري کرد. شماره‏ي موبايل کلاغ را گرفت. کلاغ گفت: «الو، الو...» روباه گفت: «سلام! خواستم به خاطر پنير ازت تشکر کنم.»

قار قار

کلاغي پروازکنان بر شاخه‏ي درخت تنومندي نشست. به منقارش تکه‏پنيري داشت. آن را روي شاخه گذاشت تا استراحتي کند. روباه گرسنه‏اي زير درخت مي‏گذشت. کلاغ گفت: قار قار قار ... روباه گفت: چيه! چي مي‏خواهي؟ کلاغ گفت: منظورم اينه تو چه با شکوهي! چه با ابهتي! چه دمي داري! يال تو را شير ندارد! چه پنجه‏اي.... اگر صدا و غريدنت هم با شکوه باشد پادشاه جنگل خواهي شد. روباه که فهميد با کلاغ حقه‏بازي روبه‏روست که دستش انداخته، با غيظ گفت: اگر دستم بهت برسد! بعد روباه دمش را لاي پايش گذاشت و سرش را پايين انداخت که برود که کلاغ گفت: قاه قار، قاه قار. روباه گفت: باز چيه؟ کلاغ گفت: هيچي، خنديدم.

حرف آخر

کلاغي تکه‏پنيري سرقت کرد. فرار کرد و بر سر تير چراغ برقي نشست. پسر‏بچه‏اي با تفنگ ساچمه‏اي او را زد. کلاغ گفت: «آخ» و پنير از منقارش افتاد. خودش هم مرد. آخرين حرفش اين بود: صد رحمت به روباه.

تفاوت

کلاغ پيري تکه‏پنيري دزديد. روي شاخه‏ي درختي نشست. روباه گرسنه‏اي از زير درخت رد مي‏شد. بوي پنير شنيد. به طمع افتاد. رو به کلاغ گفت: «اي واي تو اين‏جايي! مي‏دانم صداي معرکه‏اي داري! چه شانسي آوردم! اگر وقتش را داري کمي براي من بخوان.» کلاغ پنير را کنار خودش روي شاخه گذاشت و گفت: «اين حرف‏هاي مسخره را رها کن! امّا چون گرسنه نيستم حاضرم مقداري از پنيرم را به تو بدهم.» روباه گفت: «ممنونت مي‏شوم، به خصوص خيلي گرسنه‏ام، امّا من واقعاً عاشق صدايت هم هستم.»

کلاغ گفت: «باز که شروع کردي! اگر گرسنه‏اي به جاي اين حرف‏ها دهانت را باز کن، از همين‏جا يک تکه مي‏اندازم که صاف در دهانت بيافتد.» روباه دهانش را باز باز کرد. کلاغ گفت: «به‏تر است چشمت را ببندي که نفهمي تکه‏ي بزرگي مي‏خواهم برايت بياندازم يا تکه‏ي کوچکي است.» روباه گفت: «بازيه؟ خيلي خوبه. بهش ميگن بسکتبال.» بعد روباه چشم‏هايش را بست و دهانش را بازتر از پيش کرد و کلاغ فوري پشتش را کرد و ريقي کرد که صاف در عمق حلق روباه افتاد. روباه عصبي بالا و پايين پريد و تف کرد: «بي‏شعور! اين چي بود!» کلاغ گفت: «کسي که تفاوت صداي خوب و بد را نمي‏داند، تفاوت پنير و ريق را هم نمي‏داند.»

روباه هم

پير کلاغي بود. پنيري به منقار داشت. بر روي درختي نشسته بود. روباهي مي‏گذشت. گفت: «ببينم پنيرت، پنير پيتزاست؟» کلاغ سرش را به علامت «نه» بالا انداخت و روباه بي‏اعتنا گذشت. کلاغ در دل گفت: «روباه هم روباه‏هاي قديم!»

واه!

آقا روباهه که در جنگل به دنبال غذا براي زن و بچه‏اش مي‏گشت، چشمش به خانم کلاغي افتاد. بر شاخه‏ي درختي تناور نشسته بود. زيبا و خوش هيکل بود و به منقار غنچه‏ايش تکه‏پنيري داشت. روباه به طمع پنير همان کلک قديمي را زد و گفت: تو چقدر زيبايي، چقدر قشنگي، چه پرهايي داري، اگر صدايت هم قشنگ باشد پادشاه پرنده‏ها مي‏شوي... خانم کلاغ اعتنا نکرد . رويش را از روباه برگرداند. روباه دوباره گفت: البته پرنده‏هاي خوش‏آواز زيادند، امّا اگر تو خوش‏آواز باشي همه‏چيزت جور در مي‏آيد...

خانم کلاغ در اين لحظه پنير را کنار خودش روي شاخه گذاشت و عصبي گفت: واه! چه بي‏چشم و رو، مگر خواهر و مادر نداري؟ روباه که تا آن روز با همچين پديده‏اي برخورد نکرده بود ترسيد و پا به فرار گذاشت.

آينده‏ي نزديک

کلاغي تکه‏پنيري دزديد. هرچه به دنبال درختي گشت تا روي آن بنشيند پيدا نکرد. عاقبت از روي ناچاري روي يک درخت کوتاه مصنوعي نشست. روباهي آرام‏آرام زير درخت آمد. ايستاد. سرش را به چپ و راست چرخاند و بعد يک‏مرتبه بالا گرفت. گفت: «سلام! چه بر و رويي داري! خيلي معرکه است! حتماً صدايت خيلي‏خوب است! اگر مثل بر و رويت باشد من خودم بنده‏ي تو هستم! همه‏ي حيوانات غلامت مي‏شوند، تو پادشاه جنگل مي‏شوي...»

کلاغ که حالش از درخت مصنوعي گرفته شده بود از ديدن روباه خوشحال شد و تکه‏اي از پنير را جلوي او انداخت و گفت: «اگر گرسنه نبودم حاضر بودم همه‏ي پنير را بدهم.» بعد گفت: «تو از اين درخت ناراحت نيستي؟» روباه بدون اين که اعتنايي بکند يا جواب کلاغ را بدهد، دوباره سرش را به چپ و راست چرخاند و بعد يک‏مرتبه بالا گرفت. گفت: «سلام! چه بر و رويي داري! خيلي معرکه است! حتماً صدايت خيلي خوب است...» کلاغ در همان حال که با تعجب نگاه حرکات کند و يک‏نواخت روباه مي‏کرد به حرف‏هاي او گوش مي‏داد، تا حرف‏هاي روباه تمام شد و سرش را پايين انداخت و دوباره مثل دفعه‏هاي قبل سرش را بالا گرفت و گفت: «چه بر و رويي داري»

کلاغ که تازه متوجه شده بود روباه مصنوعي است آن‏قدر دلش گرفت که بدون اينکه پنير را بردارد پرواز کرد و رفت.

عاقبت درد مشترک خرگوش و کلاغ  

عاقبت درد مشترک خرگوش و کلاغ 
نويسنده : محمدحسين روانبخش

درد خرگوش و کلاغ اگرچه از يک جنس نبود، اما چون منشاي درد يکي بود، هر دو سعي مي کردند با کنار گذاشتن نقاط افتراق و تاکيد بيشتر بر اشتراکات به همدلي وهمراهي برسند و با کمک يکديگر دشمن مشترک را از بين ببرند.
روباه حيوان مکار جنگل دشمن آبا و اجدادي خرگوش بود. خدا کند هيچ کس داغ برادر نبيند که سخت است. خرگوش هر وقت ياد برادر جوانمرگ شده اش مي افتاد، آهي از درون مي کشيد. انگار زخم کهنه اي در درونش دوباره لب باز مي کرد و جگرش را براي هزارمين بار مي سوزاند.
روزي روباه خونخوار برادرش را به دندان گرفته بود و او با چشم هاي خويش به مسلخ رفتن آن زنده ياد را ديده بود...
هر بار خرگوش ياد برادر مي افتاد، بي اختيار گريه مي کرد و کلاغ هم از روي اجبار قارقاري از ته دل مي کرد و با او همنوا مي شد. حالا هم دوباره اين اتفاق تکرار شد.
گريه خرگوش بعد از چند دقيقه بند آمد و در حال هق هق انتهاي گريه، با دست اشک هايش را از اطراف صورت پاک کرد و با پشت دست ديگرش آب دماغش را گرفت. حالا مثل هر بار نوبت کلاغ بود که درد دل کند. او هم شعري را خواند که سالها چون بختکي او را حتي در خواب هم مي آزرد.
شعري که هر نوسوادي در دوره ابتدايي آن را مي خواند و حفظ مي کرد و هميشه يادش مي ماند که کلاغها چقدر ابله هستند... و حتما در دلش به او مي خنديد!
کلاغ سالهاست عقدهاي شده و انگار در چشمهاي همه تمسخر را مي بيند (مگر آنکه طرف صد در صد بي سواد باشد!) و بر ذهنهاي همه وقتي به او نگاه مي کنند، اين شعر را در حال مرور مي يابد:
زاغکي قالب پنيري ديد
به دهان بر گرفت و زود پريد
بر درختي نشست در راهي

تصمیم کبری

 

http://hasti-67.blogfa.com                                      

براي کبري تصميم گرفتند که کتابش را زير درخت بگذارد
تا از باران اشک گرسنگان خيس شود
براي کبري تصميم گرفتند که کتابش را زير درخت بگذارد
و برود و بر پشت دار قالي بنشيند
براي کبري تصميم گرفتند....
آري،
کبري ديگر ناي تصميم ندارد به جبر تسليم
و
فريادي ندارد جز اين فرياد
که سر فرود آوريد کبراها که کبرايي سمي در کمين است
بايد کشيد و سوخت و دم بر نياورد
که نيش کبري سخت سوزان است
مارگيري نيست
همه را کبري ها گزيده اند
با عشوه هاي کاغذي و سمي از جنس دروغ
ديگر اميدي نيست
ديگر کبري تصميم نمي گيرد
ديگر تصميمها ديکته شبانه کودکانه اند
کودکاني که قلمهايشان از جنس درد است
و دفترهايشان از جنس اشک
شايد اين فرياد قراردادي باشد
با مهر خيانت در امانت
که سرخي ديگري را بر دار کشد
ولي راهي نيست جز فرياد
فريادي از جنس خاموشي
و باز هم خاموشي

طنز سروده های عمو مصطفی

 
 

کوکب خانم می گفت

کوپن برنج و روغن که اعلام شد

خاله رعنا و عروس هایش را  شام دعوت می کنیم

اما نه ،باید صبر کنیم  تا کوپن قند و شکر هم اعلام کنند

شاید شب هم بخوابند

برای صبحانه با شیر یارانه ای،  پنیر درست کنم

از میوه فروشی حبیب آقا  یک هندوانه ی لیزینگی هم  که بخریم دیگه همه چی جور میشه  

البته اگر شانس بیاوریم شیرین باشد، او همیشه با خنده می گوید

بخت ما فقط در هنداونه ،سفید است

چهل سال پیش وقتی فیمت تخم مرغ از پنچ ریال به ده ریال افزایش یافت

 کوکب خانم گفت "دیگه نمیشه زندگی کرد " و حالا  که تخم مرغ صد تومان شده هنوزهم زندگی می کند و تصمیم دارد تا شقایق هست زندگی کند

شوهرش پارسال مرد  وقتی خبر مرگش را اآوردند کوکب خانم گفت الی شکر

آخر نه تنها کار نمی کرد  بلکه پول سیگارش را هم از او می گرفت

کوکب خانم  ،سر نماز دعا می کند  دخترس منیره ،دانشگاه دولتی قبول شود

 وقتی اسم دانشگاه آزاد می آید

هولش می گیرد

 نذر کرده اگر  منیره دانشگاه آزاد قبول نشود

 قالیچه اش را که بافت بفروشد  و با پولش یک بره بخرد ، قربانی کند و گوشتش را بین زیر خط فقری ها تقسیم کند

حسنک کجائی؟

 

 
 

حسنك كجائي؟

شب شده، گوسفند ها بع بع مي كردند يعني حسنك كجائي، حسنك به خانه نيامده بود. او مدت هاي زيادي است كه ديرخانه مي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي كوتاه به تن مي كند و هر روز به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه مي ايستد و به موهاي خود شانه مي زند.

ديروز كه حسنك بعد ار مدتها در خانه مانده بود با كبري چت مي كرد. كبري تصميم گرفته بود كه حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند. چون او با پتروس چت مي كرد. پترس هميشه پاي كامپيوتر نشسته بود و هميشه ز بس چت مي كرد و همه را سر كار گذاشته بود؛ انگشتانش درد مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد و نمي دانست تا چند لحظه ي ديگر سد مي شكند پس اهميتي نداد و از پاي كامپيوترتكان نخورد. سد شكست. پتروس غرق شد. براي مراسم او كبري تصميم گرفت كه برود. اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما سردش بود، حوصله ي سرما خوردن نداشت نمس خواست لباسش را در آورد. قطار به سنگها خورد و منفجر شد. ريزعلي به خانه رفت. كوكب خانم همسرش او نيز چند وقتي است نه مهمان ناخوانده درد و نه مهمانن خوانده. او به جاي اهميت دادن به درست كردن لببنيات و ماست و كره و ... خود را فداي چت كرده بود پس وقت نداشت، حوصله هم نداشت. پسر آنها از درد بيكاري و ... در كار خريد و فروش دام افتاد اما او هم شد چوپان دروغگو و قيمت ها ر بالا مي برد و هر روز وضعش بهتر!!! تا به كي خدا مي داند به همين دليل است كه ديگر در كتابهاي دبستان آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد.

پس: بياييد به حسنك ها بياموزيم: در زندگيمان تيشه به ريشه خود نزنيم تا هميشه براي كارهايمان وقت كم نياوريم.

به كبري ها بياموزيم: مترسك عادت چت كردن، مجال زندي را از تو خواهد گرفت.

به پترس ها بياموزيم: انگشتان موهبت الهيند پس روح سبز خويش را در پشت پنجره زمان سرما زده نكنيم.

به ريزعلي ها باموزيم: وجدان بي آلايش تو چون آينه است پس اگر دراوج ايثار، پر پروازت شكست مطمئن باش ميليون ها نفر پشت سر تواند.

به كوكب خانم ها بياموزيم: غفلت بس است پل هاي پشت سرت را خراب نكنآن موقع صداي ترنم زيباي باران، پرتوهاي رنگارنگ خورشيد را مي بيني كه هر روزه اند اما هميشه پايدار.

و به پسركان چوپانمان بياموزيم: آن چنان فرصت تامل به خود بدهد كه فردا در كوچه پس كوچه هاي پشيماني سرگردان نشود.

تا دوباره قصه هاي قشنگ براي كودكان سرزمينمان سينه به سينه منتقل شود.

گوسفند های حسنک دیگه منتظرش نبودند

 

حسنک به شهر رفته بود تی شرت تنگ می پوشید به موهایش ژل می زد وبا کبری چت می کرد حسنک دیگه موهایش عین پشم گوسفند نبود آخه به موهاش گلت می زد.

کبرام دیگه  دوست نداشت با حسنک چت کنه اون با پتروس چت می کرد چون پتروس تمام ساعات پشت کامپیوترش بود و چت می کرد سیل پشت شهر بود و پتروس نا نداشت از بس که چت کرده بود انگشتاش خسته بودند اون انگشتش رو تو سوراخ سد نذاشت. سیل آمد آب شهر را برد وپتروس مرد. کبری تصمیم گرفت برای مراسم پتروس با قطار به سرزمین های دور بره اما کوه داشت ریزش می کرد وریز علی حوصله نداشت مسافرا رو خبر کنه اون به خونه رفت کوه ربزش کرد کبری و همه مسافرا مردند.

کوکب همسر ریز علی دیگه مهمون نا خونده نداشت. آخه اون فامیل های با کلاس داشت و تو خونش گوشت نداشت آخرین بار هم چوپان دروغ گو به جای گوشت گوسفند گوشت خر بهش داده بود...

حالا تو هم ناراحت نشو دنیای ما هم چوپان دروغ گو زیاد داره

برا همینه دیگه تو کتاب های دبستانمون داستان های قشنگ نداریم....