سلام بر معشوق

شعرنو

كه چهره اش قمر و چشم او ستاره ي اوست
سلام بر عشق
كه قطره قطره ي اشك شبانه چاره ي اوست
به چشم يار سلام
كه سوز ما
ز نگاه وي و شراره ي اوست
سلام من به سپهر
 كه زينت شب ما ابر پاره پاره ي اوست
به شب سلام سلام
كه هر ستاره ي رخشنده گوشواره ي اوست
سلام بر شبنم
كه غنچه بستر و � ...

مرگِ سهراب سپهری (1307-1359 ش)، آغازِ زندگیِ او بود. بهترين گواه، بَر اين گفته، شمارِ

ادای دين به سهراب سپهری - جلال خسروشاهی
باغ تنهايی - حميد سياه‌پوش
بيدل، سپهری و سبک هندی - حسن حسينی
پيامی در راه - داريوش آشوری - کريم امامی - حسين معصومی همدانی
سهراب سپهری - رضا مافی
سهراب سپهری - شاعر- نقاش - ليلی گلستان
سهراب، مرغ مهاجر - پريدخت سپهری
من به باغ عرفان: سهراب سپهری به روايت پری صابری
نقد شعر سهراب سپهری - سيروی شميسا
نيلوفر خاموش - صالح حسينی
يادمان سهراب سپهری - ناصر بزرگمهر
...
ادامه نوشته

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

 

در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
فارغ از افسانه هاي نام و ننگ

                                                                      (
فروغ فرخزاد)          

                          

دوستی نیز گلی است

دل من دیر زمانیست که می پندارد

مثل نیلوفر ناز
ساقه ی ترد ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است
آن کسی

 که روا میدارد
جان این ساقه ی نازک را
دانسته بیازارد

نیمایوشیج

ادامه نوشته

زندگی-اثار پروین اعتصامی

ادامه نوشته

دیوان پروین اعتصامی

دیوان پروین اعتصامی

  • «آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است/ آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست»
    • اشک یتیم
  • «این که خاک سیهش بالین است// اختر چرخ ادب، پروین است// گرچه جز تلخی از ایام ندید// هرچه خواهی سخنش شیرین است// دوستان به که ز وی یاد کنند// دل بی دوست، دلی غمگین است// خاک در دیده بسی جان‌فرساست// سنگ برسینه بسی سنگین است...»
    • سنگ‌نبشته آرامگاه پروین که خود سروده است
  • «پریدن، بی‌پر تدبیر مستی است// جهان را گه بلندی، گاه پستی است»
    • آرزوی پرواز
  • «پستی نسوان ایران جمله از بی‌دانشی است// مرد یا زن، برتری و رتبت از دانستن است»
    • نهال آرزو
  • «چون شانه عیب خلق مکن مو به مو عیان// در پشت سر نهند کسی را که عیب‌جوست»
    • آئین آئینه
  • «حساب خود نه کم‌ گیر و نه افزون// منه پای از گلیم خویش بیرون»
    • سعی و عمل
  • «دزد اگر شب، گرم یغماکردن است// دزدی حکام، روز روشن است»
    • دزد و قاضی
  • «دزد جاهل گر یکی ابریق برد// دزد عارف دفتر تحقیق برد»
    • دزد و قاضی
  • «دل ویرانه عمارت کردن// خوش‌تر از کاخ برافراختن است»
    • نیکی دل
  • «سیر، یک روز طعنه زد به پیاز// که تو مسکین چقدر بدبویی// گفت از عیب خویش بی خبری// زان ره از خلق عیب می‌جویی»
    • نکوهش بی جا
  • «سیه، ای بی‌خبر، سپید نشد// وقت شیرین خود تباه مکن»
    • نکوهش نکوهیده
  • «گرت اندیشه‌ای ز بدنامی است// منشین با رفیق ناهموار»
    • همنشین ناهموار
  • «نان خود از بازوی مردم مخواه// گر که تو را بازوی زورآزماست// سعی کن، ای کودک مهد امید// سعی تو بنّا و سعادت بناست»
    • صاعقه ما، ستم اغنیاست
  • «نبض تهی‌دست نگیرد طبیب// درد فقیران همه‌جا بی‌دواست»
    • صاعقه ما، ستم اغنیاست
  • «نزد گرگ اجل چه بره چه گرگ// پیش حکم قضا چه خاک و چه باد»
    • هرچه باداباد
  • «هرچه شاگردی زمانه کنی// نشوی آخر ای حکیم استاد»
    • هرچه باداباد
  • «هرچه کنی کشت همان بدروی// کار بد و نیک چو کوه و صداست»
    • صاعقه ما، ستم اغنیاست
  • «هرچه معمار معرفت کوشید// نشد آباد این خراب‌آباد// چون سپید و سیه تبه شدنی است// چه تفاوت میان اصل و نژاد»
    • هرچه باداباد
  • «هرکه در شوره زار کشت کند// نبود از کار خویش برخوردار»
    • همنشین ناهموار
  • «هرگلی، علت و عیبی دارد// گل بی‌علت و بی‌عیب خداست»
    • گل بی عیب