زبان وادبيات فارسی

 

و همين شاعردر قصيده ديگر دريغاگويي فرزند خويش را از (بحر رمل مثمّن مخبون) با اختيار واژه‌هايي با هجاهاي بلند آتش در جان آدميان انداخته است:
دلنواز من بيمار شماييد هم
بهر بيمارنوازي به من آريد همه
دور مانديد ز من همچو خزان از نوروز
كه خزان رنگم و نوروز لقاييد همه
چون مرا طوطي جان از قفس كام پريد
نوحه جغد كنيد ار چه هماييد همه
الوداع اي دَمتان همره آخر دم من
بارك الله چه به آيين رفقاييد همه
الوداع اي دلتان سوخته روز فراق
در شب خوف نه در صبح رجاييد همه

اما عناصر انديشگاني و صورتگري شعر فارسي نه چيزي است خـُرد كه بتوان در طي اوراقي به تمامي باز گفت. زباني به پهناي فلك مي‌تواند تا شرح آن باز گويد. ازاين رو كلياتي از آن را در دو عرصه به طور فشرده ياد مي‌كنيم و همراه مثالها و نمونه‌ها خواننده را در جريان اين چشمه سار نشاط بخش و دلنواز قرار مي‌دهيم:
صورتگري بلاغي و هنري نشان دهنده داده‌هايي است كه بخشي از آنها را سازه‌ها و قالبهاي رسمي بلاغي از تشبيه و استعاره و جنس و كنايه و اطناب و ايجاز و حذف و تقدم و تأخر و حصر و قصر و ايهام و يباق و مراعات نظير و دگرگونه‌هاي بديع و بلاغت در منابع و مآخذ بشكوه آن به زبانهاي فارسي و عربي در اختيار مشتاقان قرار داده است و بخش عظيم اين صورتگري آفريده ذهن و انديشه خود شاعر است. در بخش صورتگري شاعران تخيل و الهام را با مهارتهاي ادبي چنان درآميخته‌اند كه حالات عقلاني و استدلالهاي دشوار را درقالب تشبيه و استعاره ريخته و به سادگي از عهده بيان مطلب آمده‌اند:
در ساده‌ترين گونه‌هاي تشبيه كه همان تشابه لفظي و ظاهري كلمه‌هاست يعني جناس برخي تشبيه و جناس را در پديد آوردن شگفتي و نيروي القاي مطلب به كار گرفته‌اند. چنانكه خاقاني نهاد تن‌پرستان و خودنمايان را كه دروني آلوده و بروني آراسته دارند به گلخن و گل خندان مانند كرده و دو چيز ناهماهنگ را در كنار هم نشانده و گفته است:
نهاد تن پرستان را گل خندان و گلخن دان
درون سوخبث و ناپاكي و بيرون زر و مرجانش12
و نظامي، نمك لب شيرين را با شكر درآميخته و توصيفي بدين‌گونه آورده است:
نمك دارد لبش در خنده پيوست
نمك شيرين نباشد وان‌ِ او هست
نمونه‌هاي ياد شده كه نخستين تشبيه همراه جناس و دومي تشبيه مركب است نشان مي‌دهد13 كه چگونه تشبيه كه از كيفيت تركيب مشبه ومشبه به و تلفيق محسوس و معقول گرفته مي‌شود درجمه تخيلي آن بيشتر و تأثيرش افزونتر است.
يكي ديگر از فسونكاريهاي شاعران در حلقه تشبيه آنجاست كه كرسي مشبه و مشبه به را جابه جا كنند و به تشبيه معكوس و قياس وارون بپردازند در اين گونه تشبيه است كه فردوسي در شاهنامه ستاره و خورشيد را در درخشندگي به تيغ و سنان و ظاهر شدن ماه را از فراز كوه به جلوس شاه بر تخت مانند كرده است:
ستاره سنان بود و خورشيد تيغ
زآهن زمين بود و از گرز ميغ
سر از كوه بر زد هم آنگاه ماه
چو بر تخت پيروزه پيروز شاه14
از تشبيهات شگفت و والاي شاعران نمايش هيئت سكون و طرز قرار گرفتن عناصر و اجزاي يك پديده در كنار هم است كه پيداست در اين گونه تشبيه يك چيز به يك چيز مانند نشده بلكه اجزاي مركب باحالت و هيئت مخصوص به وضعيت همانندي تشبيه گرديده و درجه ابداغ و معماري تشبيه در آن هنري‌تر و والاتر است. چنانكه منوچهر بوستاني را به مسجد و فاخته را به موذ‌ّن و شاخ بنفشه را كه سر بر زانو نهاده در حالت سكون نشان داده است:
بوستان چون مسجد و شاخ بنفشه در ركوع
فاخته چون مؤذ‌ّن و آواز او بانگ نماز
وان بنفشه چون عدوي خواجه گيتي نگون
سر به زانو بر نهاده رخ به نيل اندوده باز
و همين تشبيه (هيئت سر به زانو نهادن) كه نمايش هيئت سكون است از تركيب جهات و عناصر و اجزاي مختلف حاصل آمده و با وجه شبهي مركب عرضه شده و از تشبيهات هنري شاعران است. چنانكه خاقاني زانوي ادب بر زمين زدن و در درس تعليم و تربيت استاد به ادب نشستن را آيين ادب دانسته و آن را در قصيده‌اي با اين تشبيهات آراسته است:
مرا دل پير تعلمي است و من طفل زبان دانش
دم تسليم سر عشر و سر زانو دبستانش
سر زانو دبستاني است چون كشتي نوح آن را
كه طوفان جوش درد اوست جودي گردد فاصله امانش
خود آن كس را كه روزي شد دبستان از سر زانو
نه تا كعبش بود جودي و نه تا ساق طوفانش
دبستان از سر زانو است خاص آن شيرمردي را
كه چون سگ در پس زانو نشاند شور مردانش
(ديوان ص 209)
و سير اين تشبيه ابداعي را در شعر فارسي كه سر در آداب تعليم و تعلم دارد و مربيان گفته‌اند:
«بهتر است با اقعاء جلوس كند، دو پاي خويش را فرش ساخته و دو زانو بنشيند».15 مي‌توان در تشبيهات ديگر شاعران بزرگ هم ملاحظه كرد چنانكه خاقاني گويد:
همچو بنفشه بر سر زانو نهاده سر
زانو بنفشه رنگ‌تر از لب هزار بار 16
صورتگري و فسونكاري سخن‌سرايان فارسي در قلمرو استعاره، بسي دلنشين و هوش رباست. آنجا ك صبح آه آتشين ر جگر برمي‌كشد و پگاهان نفس سر به مهر برمي‌كشد و خيمه روحانيان را عنبرين طناب مي‌سازد و جيب دريده صبح از قواره پرنياني نمايان مي‌گردد. به اين ابيات خاقاني بنگريم:
صبح آه آتشين ز جگر بركشيد و گفت
دردا كه كار خراسان بر آب شد
زد نفس سر به مهر صبح مُلـَمَّع نقاب
خيمه روحانيان گشت مُعَنـْبَر طناب
ساحري را گر قواره بهر صبح آيد به كار
من زجيب مه قواره پرنيان آورده‌ام
بر قواره ماه سحري كرد چرخ
تا سر از خواب گردان بر كرد صبح17
در تحليل اين نمونه‌هاي هنري و آهنگي و نيرنگي به محتواي فرهنگي آنها نيز برمي‌خوريم «والصبح اذا تنفس» و اين بعد فرهنگي شعر فارسي است كه حامل دين، فلسفه، حكمت، اخلاق و حماسه و غيره است و در اين مقاله به عنوان نمونه پرتوافشاني آيت قرآني را در شعر فارسي اشاره مي‌كنيم كه هم در آهنگ دروني شعر فارسي و هم در قافيت اشعار پرتوافكن است:
آيت در قافيت : در قافيه اشعار زير از خاقاني تعابير قرآني :
لَماقـَضي، طاها، اَخْرَجَ الْمرعي،‌ وَالنَّجم اذا هَوي، شَمْس الضُّحي، اَلشُّعرا، هُمُ‌السُّفَها، شَرُّالدّواب، حُسْنُ المآب ضمن القاي فرهنگ قرآني در تأمين موسيقي كلامي و پردازش قافيت اشعار اثر مستقيم نهاده است:
ـ زيد چون در خدمت احمد به ترك زن بگفت
نام باقي يافت آنك آيت ملاقضي
ـ پس از الحمد و الرّحمن و الكهف
پس از ياسين و طاسين ميم و طاها
ـ دو شاخ گيسوي او چون چهار بيخ حيات
به هر كجا كه اثر كرد اخرج المرعي
ـ آورده روزنامه دولت در آستين
مُهرش نهاده سوره والنجم اذا هوي
ـ بهر مزدوران كه محروران بدند از ماندگي
قرصه كافور كرد از قرصه شمس الضحي
ـ مرا به منزل الاّ الذين فرود آور
فرو گشاي ز من طمطراق الشُّعَرا18
ـ اگرچه هر چه عيال مَنند خصم منند
جواب ندهم الاّ انهم هم السفها19
ـ يا رب از اين حبسگاه باز رهانش كه هست
شروان شر الّبلاد خصمان شرُّالدّواب20
ـ گفت دميده است صبح منشين خاقانيا
حضرت خاقان شناس مقصد حُسنُ المآب21
ابيات ياد شده كه مشتي از خروار و اندكي از بسيار است، نشان مي‌دهد كه چگونه شعر فارسي حاصل تلاقي سه بعد آهنگي و فرهنگي و هنر و نيرنگي است.
تشبيه و تمثيل و استعاره در دست شاعران ابزاري بوده است كه بدان وسيله به استدلال شاعران و برهان‌سازي مي‌پرداخته‌اند. عنصري با استفاده از تناسي تشبيه وتمثيل ممدوح به ياقوت كه هم از سنگها هست و هم نيست و بالاتر و گرانبهاتر از آنهاست، نتيجه گرفت كه ممدوحش ازمردم است لكن مرتبتي بالاتر از مردم دارد و گفته است:
تو اي شاه اَر ز جنس مردماني
بُوَد ياقوت نيز از جنس اَحجار
و مولوي با استفاده از اين ترفند فرموده:
سيمرغ را خليفه مرغان نهاده‌اند
هر چند هم لباس خليفه غـُراب شد
گريزاز توسل به دلايل عادي و طبيعي و حركت به اقامه علتهاي شاعرانه موجب گرديده است كه خاقاني خوان ددان و درندگان را با كاسه سر دشمنان رنگين و الوان سازد تا اميد و نياز ددان برآورد:
خوان ددان را به كاسه سر اعدا
زآتش شمشير تو طعام برآمد22
و يا انوري گرگانِ بيابان را آرزومند سر خونريز اسيران ممدوح شمرده و پاسداري شبان را از گوسفندان واجب دانسته است:
گرگان سر خونريز اسيران تو دارند
واجب شِمُرَد حَزْم شبان پاس غنم را
و فردوسي ممدوح خويش ـ پهلوان نامدار ايران، رستم را ـ چماننده چرمه و چراننده كركس توصيف كرده است:
چماننده چرمه هنگام گرد
چراننده كركس اندر نبرد23
مطالعه و پژوهش در اين ترفندها و انگيزه‌ها و صورتگريها و سحركاريهاي شاعرانه حديثي بس دراز دارد و اين هنرها سخن‌سرايان ايراني را در تاريخ ادب جهان نامدار و جاويد ساخته است.
پي‌نوشتها :
1. رجوع شود به : خطليب دمشقي، مطّول علي التلخيص، به شرح تفتازاني، استانبول، 1330 ق، ص 4 : «والتقطتُ فرائدالفكر مِنْ مطارح الآنظار و بذلتُ الجُهد في مراجعة الفضلاء المُشار اليهم بالبنان و مُمارَسَة الكتب المصنَّفة في فنّ البيان لاسيمّا دلائلُ الأعجاز و أسرار البلاغة و نقد تناهَيْتُ في تصفحهما غاية الوُسع و الطّاقة».
2. محمد بن عمر رادوياني، ترجمان البلاغة، به كوشش احمد آتش، استانبول، 1949م.، ص 2و 3.
3. رشيدالدين وطواط، حدائق السّحر ، به كوشش عباس اقبال، تهران، كتابخانه كاوه، صفحات 15، 82، 32، 9، 42 و 87 (به ترتيب شاعران مذكور).
4. ياقوت حموي، معجم الأدباء ، ج/ 7 ص 91.
5. ابراهيم خاقاني شرواني، ديوان ، به كوشش ضياءالدين سجادي، كتابخانه زوار، ص 30.
6. آهوي كوهي در دشت چگونه دوذا
او ندارد يار بي‌يار چگونه بوذا
ر. ك. دكتر رضازاده شفق، تاريخ ادبيات ايران ، بنگاه ترجمه و نشر كتاب، 1356، ص 41.
7. آب دريا را چو مي نتوان كشيد
پس به قدر تشنگي بايد چشيد (مثنوي مولوي)
8. بحر رَمَل مُثـَمَّن مقصور (يا محذوف)
9. ابراهيم خاقاني شرواني، همان، ص 43.
10. همان، صص 42، 156، 377.
11. سوره قيامت، آيه 29 و 30، بحر رمل مثمن مقصور.
12. در قصيده‌اي با مطلع:
مرا دل پير تعليم است و من طفل زبان دانش
دم تسليم سر عشر و سر زانو دبستانش
(ديوان، ص 209)
از اين حديث پيامبر بهره گرفته است: ايّاكُمْ و خضراء الدمن.
ر.ك. جليل تجليل، اسرار البلاغه ، انتشارات دانشگاه تهران، 1347، ص 36 تا 39.
ر. ك. جليل تجليل، تحليل اشعار اسرار البلاغه ، انتشارات دانشگاه آزاد اسلامي، 1377، صص 27 و 28.
13. «خسرو و شيرين» نظامي، تصحيح وحيد دستگري، ص 51.
14. شاهنامه فردوسي»، تصحيح ژول مول، سازمان كتابهاي جيبي، ج/3، صص 21 و 218.
15. «آداب تعليم و تعلم در اسلام»، ترجمه سيد منحمد باقر حجتي، ص 337.
16. دانشمندان بلاغت اين تشبيه را در موضوع ملاحظه هيأت سكون در تشبيه در اين بيت «مُتـَنـَبّي» متمثل دانسته‌اند:
يقعي جلوس البدوي المصطلي
با ربع مجدولة لم تجدل
ر.ك. «مطوّل» تفتازاني، ص 325.
17. تنفس صبح برگرفته از تعابير قرآني است: والصبح اذا تنفس (تكويد، آيه 18) و اين موضوع در تفسير كشاف زمخشري ، اسناد مجازي شناخته شده و بيت زير شاهد آمده است:
حتي اذا الصبح لها تنفسا
و انجاب عنها ليلها و عسعسا
(كشاف جلد 4، ص 711)
18. اشاره دارد به : والشعراءُ يتبعهم الغاوون (الشعراء، آيه 224)
19. اشاره دارد به : الا انهم هم السفهاء و لكن لايعلمون (بقره، آيه 13)
20. اشاره دارد به : ان شرالدوآب عندالله الصم البكم الذين لايعقلون (انفال، آيه 22)
21. اشاره دارد به : ذلك متاع الحيوة الدنيا و الله عنده حسن العآب (آل عمران، آيه 14)
22. جليل تجليل، «جاذبه‌هاي شعري خاقاني و هنرهاي ادبي او» ، مشكوة، نشريه آستان قدس رضوي، شماره 6، 1362، ص 178.
23. عبدالقاهر جرجاني، اسرار البلاغه ، چاپ اسلامبول، ص 357 كه در موضوع علت‌سازي شاعرانه به اين بيت متنبّي تمثل جسته است:
ما به قتل اعاديه ولكن
يتـّقي اخلاف ماترجوا الذئاب
ر.ك. جليل تجليل، تحليل اشعار اسرار البلاغة ، ص 162.

خلاصه ایی از زنگی نامه برخی نامداران

 

 

زندگی نامه شخصیتهای ادبی،هنری،سیاسی افغانستان یا  خرا سان دیروزی

ناصر خسرو قبایانی

 

اسطوره قرن پنجم

 

 

فهرست

مقدمه

زندگی نامه ناصر خسرو

اسطوره قرن پنجم

شخصیت ناصر خسرو

شعر ناصر خسرو

اثار ناصر خسرو

نمونه اشعار

منابع و ماخذ

تحقیق و مطالعه در مورد شاعری بزرگ چون ناصر خسرو کاری چندان ساده نیست من در طول دوران تحصیلم هیچ گاه این فرصت را نیافتم که درباره این شاعر برزگ به تحقیق بپردازم حال که چنین توفیقی  را پیدا کردم که سی قصیده از ناصر خسرو را مطالعه کنم   بسیار خوشحال هستم از اشعار ناصر خسرو چنین استنباط می شود که به  احادیث و ایات قران اشنایی زیادی داشته و  با استمداد از ایات و روایات زیبایی  و جلوه خاصی به اشعار خود بخشیده است او تفکری اعتزالی دارد و به عقل وخرد اهمیت  زیاد می دهد و به ازادی اراده و حق انتخاب سرنوشت برای انسان اعتقاد کامل می دهداو در واقع تفکری امانیسمی دارد او مذهبی شیعه داردسعادت و شقاوت انسان در پیروی از دستورات شیعه می داند او تونلی فکر میکند این حکیم خردمند از شعرای برجسته قرن پنجم می باشد                              

 

ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی ، معروف به ناصرخسرو ، در4شهریورسال383خورشیدی برابر با 7ذیقعده  سال 394 هجری قمری  در روستای قبادیان در بلخ (در استان بلخ در شمال افغانستان در خانواده ثروتمندی چشم به جهان گشود .

بگذشت ز هجرت پس سیصد نود و چار بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر

(اغبر= غبارآلود ، مرکز اغبر = کره زمین).

در آن زمان پنج سال از آغاز سلطنت سلطان محمود غزنوی میگذشت . ناصرخسرو در دوران کودکی با حوادث گوناگون روبرو گشت و برای یک زندگی پرحادثه آماده شد : از جمله جنگهای طولانی سلطان محمود و خشکسالی بی سابقه در خراسان که به محصولات کشاورزان صدمات فراوان زد و نیز شیوع بیماری وبا در این خطه که جان عده زیادی از مردم را گرفت . ناصرخسرو از ابتدای جوانی به تحصیل علوم متداول زمان پرداخت و قرآن را از بر کرد . او

در سايه‌ى هوش سرشار و روح پژوهشگر خويش از دانش‌هاى دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسى، کيهان‌شناسى، پزشکى، کانى‌شناسى، هندسه‌ى اقليدوسى، موسيقى، علوم دينى، نقاشى، سخنورى و ادبيات بهره‌ها گرفت. خود او در اين باره مى‌گويد:

به هر نوعى که بشنيدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور

نماند از هيچگون دانش که من زان نکردم استفادت بيش و کم‌تر
 در دربار پادشاهان و امیران از جمله سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی به عنوان مردی ادیب و فاضل به کار دبیری اشتغال ورزید و بعد از شکست غزنویان از سلجوقیان ، ناصرخسرو به مرو و به دربار سلیمان چغری بیک ، برادر طغرل سلجوقی رفت و در آنجا نیز با عزت و اکرام به حرفه دبیری خود ادامه داد و به دلیل اقامت طولانی در این شهر به ناصرخسرو مروزی شهرت یافت
.

همان ناصرم من که خالی نبود ز من مجلس میر و صدر وزیر

نخواندی به نامم کس از بس شرف ادیبم لقب بود و فاضل دبیر

به تحریر اش« عار من فخر کرد همی کاغذ از دست من بر حریر

وی که به دنبال سرچشمه حقیقت میگشت با پیروان ادیان مختلف از جمله مسلمانان ، زرتشتیان ، مسیحیان ، یهودیان و مانویان به بحث و گفتگو پرداخت و از رهبران دینی آنها در مورد حقیقت هستی پرس و جو کرد . اما از آنجا که به نتیجه‌ای دست نیافت دچار حیرت و سرگردانی شد و برای فرار از این سرگردانی به شراب و میگساری و کامیاریهای دوران جوانی روی آورد .

 در پایان از استاد محترم خود جناب دکتر خیر اندیش کمال تقدیر و تشکر را دارم واعتراف می کنم که غیر از سی قصیده و پرسش از هشت دبیر ادبیات منابعی را در مورد این شاعر بزرگ به خاطر مشغله ماری مطالعه نکردم مدت سی ساعت وقت خود را در جستجوی مطالب از اینترنت سپری کردم حداقل توانستم این مطالب جمع اوری شده   به خوبی مطالعه کنم  و ان را به خاطر بسپارم هر چند این عذر پذیرفته نیست ولی بر خود فرض می دانم در فرصت مناسب انچه را که لازم است مطالعه کنم و حق مطلب را ادا نمایم                                                                         اکبر سلمان  پناه  دبیر اموزش و پرورش

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

در سن چه ل سالگی شبی در خواب دید که کسی او را می‌گوید «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی بهتر» ناصرخسرو پاسخ داد «حکما چیزی بهتر از این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا ببرد» مرد گفت : «حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی و بی خردی رهنمون باشد. چیزی باید که خرد و هوش را بیفزاید.» ناصرخسرو پرسید : «من این از کجا آرم؟» گفت «عاقبت جوینده یابنده بود» و به سمت قبله اشاره کرد . ناصرخسرو در اثر این خواب دچار انقلاب فکری شد ، از شراب و همه لذائذ دنیوی دست شست ، شغل دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت . او سفر خود را در سال 437 هجرى از مرو و با همراهى برادرش ابوسعيد و يک غلام هندى آغاز کرد. او از بخش‌هاى شمالى ايران به ارمنستان ، آسیای صغیر ، حلب ، طرابلس ، شام، سوريه و آسياى صغير و سپس فلسطين، جزیرة العرب ، قیروان ، تونس و سودان را سیاحت کرد و سه سال در پایتخت فاطمیان یعنی مصر اقامت کرد.  او از مصر سه بار به زیارت کعبه رفت و پس از زيارت خانه‌ى خدا از بخش‌هاى جنوبى ايران به وطن بازگشت و راهى بلخ شد..

.

. 

 اسطوره قرن پنجم

بعد از هزار سال هنوز شعاع دانش و صدای رسای مردی اهل خرد و علم از فراز قلۀ سرکش پامیر درۀ یمگان طنین انداز است. دانشمندان، محققان و انستیتوت ها و مراکز تحقیقاتی زیادی در زمینۀ طرز دید و اندیشه های این حکیم فرزانه تحقیقاتی را انجام داده اند. هنوز شخصیت چند بعُدی این عاشق فرزانه، مومن متجدد و پویا منبع مهمی برای محققین بشمار می رود.

جنبه های مختلف طرز دید و اندیشه های حکیم ناصر خسرو مورد بحث و پژوهش قرار گرفته است. این نوشتار در مورد بعُدی دیگری شخصیت این عقاب بیباک قله های علم و دانش( تجدد و پویایی) به صورت فشرده با حفظ کمبود منابع علمی و زمان خدمت شما دانشمندان و دوستداران علم و دانش تقدیم می گردد.

زمان در برهه های معین تاریخ برای گشودن بن بستها و دریدن پرده های ظلمت و جهل و جولان جامعه بسوی آیندۀ رشد یابنده و نو، قهرمانانی را وارد صحنه تاریخ می کند و حل مشکل ترین قضایا را به عهدۀ آنان واگذار می شوند.

. ناصر خسرو از همان نخستین سالهای طفولیت شیفتۀ علم و دانش بوده با ذکاوت و استعداد فوق العاده اي که داشت قرآن کریم را حفظ و به کسب علوم مختلف مروج زمان خویش چون  فلسفه ، طب، ادبیات، ساینس، نقاشی، رسامی، نجوم وعلوم کلام و حکمت همت گماشت. به خاطر توانایی علمی و تسلط کامل به شعر و نثر دری ، فلسفه علم کلام و تحلیل مسائل پیچیدۀ علمی لقب «حکیم» را به او تفویض کردند. از همین سبب او را در قطار شاعران طراز اول فارسی چون مولوی، فردوسی ، عبدالقادربیدل ، خیام، انوری ، حافظ و سعدی قرار داده اند. با درایت و کاردانی که داشت در اندک زمان به دربار شاهان غزنوی و سلجوقی راه یافت و توجه جدی سلاطین را بخود جلب کرد. او را « خواجۀ خطیر» خطاب کرده و شاهان نظریات و طرز تفکر وی را مورد توجه قرار می داد. با همه امکانات مادی و افتخارات معنوی او در اندیشه و تلاش جدی تری برای دریافت جواب سوالاتی در رابطه با نقش خداوند(ج) در مبدا خلقت، جایگاه انسان و تفاوت های مهم اجتماعی که ذهن او را مشغول می داشت، پا فراتر از اقناع گذاشت و در صدد دریافت راه حل منطقی آن بود.

حکیم ناصر خسرو این دانشمند پویا و متجدد دانش خویش را برای تحلیل فورمول های مغلق زمان و مکان و الهیات کافی نمی دانست،برای کسب بیشتر علوم و دریافت حقیقت، سفرهای طولانی به ملل مختلف کرده و پای صحبت دانشمندان علوم طبیعی ،فقها، متکلمین اسلامی نشسته ،

 مطالعات گسترده اي را در رابطه با ادیان چون بودائیان، مانویان، یهودیان، زردشتیان و نصاری دنبال نموده و بحث ها با هر یک از این پیشوایان ادیان داشته اند. ولی هیچ یک  قناعت او را فراهم کرده نتواسته است.

حکیم ناصر خسرو در شرایط شکل گیری نظریات تفسیری و مدون نظام و ایجاد مکاتب فکری اسلامی در رابطه با پیدایش نظریات جدید در تأویل ظاهر، تنزیل شرایع دینی، مبدا خلقت، نظم درونی پدیده ها و توجیه حاکمیت سیاسی،مشروعیت بخشیدن نظام های مربوط به گروه های مذهبی در حال تصادم، تناقض و جوشش زندگی می کرد. او در پی دریافت حقیقت از میان خرافات و تفسیر های که نه برای بقای اسلام، بلکه برای تحکیم حاکمیت نظامهای سیاسی- دینی توسط علمای مذهبی و افرادی مربوط به نظام های سیاسی ابراز گردیده بود، هرکدام تعبیر خویش را در مورد نظام مورد نظر، یگانه تئوری و توضیح برحق و توجیه امارت مستکبران بر بندگان خداوند(ج) می دانست. تلاش پیگیر و جدی را برای مشروعیت بخشیدن آن و تکفیر دیگران دنبال نموده، زندگی میکرد.

بعد از گذشت چهل و سه سال که به کمال خرد معنوی و جاه جلال رسیده بود به گفته خودش سر نخی آنچه را در هند، خراسان، و ترکستان نیافته بود، در خواب بیدارکننده ي با علامت بسوی غرب دریافته است.

این انگیزه جدید، هیجان و طوفان درونی حکیم را بیشتر شعله ور ساخت، دیگر گونی عمیق در سرنوشت آینده او از همین مبدا آب می خورد، و باعث سفر های طولانی و غیبت اش بمدت هفت سال که میسر افغانستان، ایران، عراق، ارمنستان، آسیای صغیر، حلب، ترابلس، شام، فلسطین، عربستان، بهرین، عمان، مصر و شمال آفریقا را در بر گرفت، تا در مصر جوابی خواب را که باعث تغییر کلی در حیات دینی - اعتقاد و روش بعدی او گردید در میابد. برای تکمیل و تحول فکری و عملی ناصر جدید این سه جمله ازخواب« چند خواهی خوردن ازین شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی، بهتر» « بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی رهنمون باشد،بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را بیفزاید.» « جوینده یابنده است» موثر افتاد.(١)

در این خواب بیدار کننده هیچ نوع  تخیل و استعاره بکار نرفته و جوابها همه در محدوده حقیقت سیر می زند. بیداری از خواب تحول مهمی از یک مرز بی تفاوتی و خوشگذارانی بسوی روشنایی وخدمت به دین اسلام و بنده گان خداوند«ج» تغییر می پذیرد. ناصر در ارائه جواب بی باکانه اعتراف به خوشگزرانی نموده. نمایانگر اعتقاد و صداقت وی به پیروی از سنت اخلاقی اسلام و پیامبر است و با دریافت جواب مقنعی برای همیشه ترک میخواره گی و خوشگذارانی می کند.

ارادۀ ناصرخسرو را این جمله « جوینده یابنده است» قوت و امید تازه می بخشد. زیرا برای نجات روح پرتلاطم . موج سرکش قوه نفسانی خویش این توصیه رستگاری روح و تغییر کیفی در نحوی شناخت پدیده های معنوی و مادی و عملکرد خویش مصمم به تعقیب و دریافت حقیقت می شود.

«کیش اسماعیلی» که از شاخه های مذهب شیعه است مورد تائید همه گان نبود، پیروان اهل سنت وحتی شیعیان اثنی عشری اسماعیلیان را کافر و ملحد می دانستند. در خراسان زمین شاهان غزنوی و سلجوقی و متکلمان و فقهای در خدمت این نظام ها همه از جمله متعصبینی بودند که با کشتار جور و ستم، تکفیر همراه با سالوس و فریبکاری دلقکان دربار بر وجدان آدمی مسلط شده بود. ابر های تیره بر فراز خراسان زمین سایه افگنده و تعصب خشک ضدیت با اسماعیلیان حوزه های علمی و دینی مدارس را نیز فراگرفته بود.بر هر که این اتهام وارد مي شد سرش از تن جدا بود. با این عمل آنان آشکارا حمایت خویش را از خلیفه عباسی بغداد بر ضد حاکمیت فاطمیان مصر ابراز می داشتند.

در قرن چارم وپنجم.ش/دهم- یازدهم .م ؛ به گفته آلیس سی.هانسبرگر( دربار خلفای فاطمی در قاهره، مولد برخی از جاندارترین بحثهای کلامی و عقلانی در دنیای اسلام شد. منجمان، شاعران، دستور زبان نویسان، علمای طبیعی، متخصصان حقوقی، متکلمان و دیگر اعضای طبقۀ روشنفکر به پایتخت آورده شدند. و بدانها مواجب و مشاهرۀ سخاوتمندانه و مواد و مصالح لازم برای کار های خلاقشان داده شد.»(٢)

حکیم ناصر خسرو در قاهره مرکز خلفای فاطمی با موید فی الدین شیرازی (٤٧٠/١۰۷٨م) داعی الدعات قاهره ملاقات نموده و اولین کسیست که به سوالات ناصر خسرو جواب منطقی ارائه می دارد و در جهت ارتقای درک چند بعُدی حکیم بحيث استاد موثر می افتد. همچنان قاهره بحيث مرکز مهمی سیاسی، علمی و دینی اسماعلیان که به محور اصلی تجمع دانشمندان، فقها و فیلسوفان مبدل گردیده بود. با تاسیس بنیاد برزگ علمی بنام الازهر۵۸/۹٦۵ م) که فعالیتهای بزرگ علمی-فکری در آن جریان داشت و همچنان تاسیس دارالعلم۹٦/١۰٠۵م) بحث یک نهاد اکادمیک دانشگاهی توسط ششمین خلیفه فاطمی حضرت الحاکم بامرالله (ع) برای تدریس علوم مختلفه که دارای بزرگترین کتابخانه در منطقه بود نقش مهمی در تغییر تصمیم حکیم داشت.

مقریزی در زمینه چنین گوید: « همۀ کتابهای را که امیر المومینین الحاکم بامرالله فرمان می داد به دارالعلم می آوردند؛ یعنی نسخه های کتب مربوط به همۀ قلمرو های دانش و ادب را، و به مقداری که هرگز برای هیچ فرمانروایی گرد آوری نشده بود. حاکم دسترسی و استفاده از آنها را چه برای خواندن، و چه برای بررسی و تعمق، به همۀ طبقات مردم اجازه داد. یکی از برکات دارالعلمی که از آن یاد کردیم و تا کنون کسی نظیر آن را نشنیده است دادن مشاهره و حقوق هنگفت به کسانی بود که در آنجا بکار گماشته شده بودند،مانند فقها و دیگر دانشمندان. مردم از هر گروه و طبقه به دارالعلم می رفتند؛ بعضی برای خواندن کتاب می آمدند، بعضی برای استنساخ از آنها، و عده ای هم برای مطالعه و تتبع. همچنین خلیفه هرچه را در آنجا مورد نیاز مراجعه کنندگان بود از قبیل قلم و کاغذ و مرکب و دوات به دارالعلم اعطا کرده بود» (٣)

عبارات فوق نمایانگر علاقه مندی وافر امامان اسماعیلی به تشویق و ترغیب مردم به اندوختن علوم مختلفه دینی و طبیعی را نشان می دهد. همچنان دیدار حکیم ناصر خسرو با حضرت المستنصر بالله(ع) و بهره گیری از فیض دانش و کلام روح بخش امام زمان بر جستجوی درونی اش برای دریافت حقیقت نقطۀ پایان گذاشت، خویش را برای تبلیغ حقیقت دستیاب شده در کیش اسماعیلی موظف دانست. اینجاست که حکیم ناصر خسرو با خرد کامل و پخته گی سن در دو راهی شهرت، جاه جلال دربار شاهان از یکطرف و از جانب دیگر تبلیغ حقیقت و دعوت به کیش اسماعیلی که بحث حجت خراسان از جانب امام زمان حضرت المستنصر بالله(ع) موظف گردید،در هر قدم آن مرگ، تحقیر و اهانت انتظارش را داشت قرارگرفت، باید یکی را بر گزیند. او هوشیارانه و با درک کامل راه دشوار و افتخار آفرینی  راه دوم را برگزید. با عشق سرشار و باور کامل، و تعهد خویش برای رهنمایی دیگران به راه راست، چنانچه خود تعلیم دیده بود باهم گره زد و برای  دعوت جدید کمر همت بست.

حکیم ناصر خسرو در اولین روزهای ورود به زادگاهش با عکس العمل جدی مقامات،فقها و متکلمان متعصب که شهرت و مقام حکیم قبلا باعث حسرت آنان بوده مواجه گردید.حتی خویشاوندان و دوستان نزدیکش از او روی گشتاند و کافر، ملحد خواندند. ناصرخسرو چهره های حقیقی فقها، متکلمین و شاهان را که بنام جاهل، ابلیس و بازاری می نامد و جنایات آنان را در قلمرو شان چنین به تصویر می کشد:

کی   پسندند   هر  گز   این   مستان                  کار  این   عاقلان   که   هشیارند

مــــردمان،ای برادر، از عــامه نه                   به   فعــلا   بل   به   دیدارند

دشمن  عـــــاقلان بی گنه  انـــد                   زانکه   خود  جاهل  و گنه  کارند

همه    دیدار   و    هیچ   فایــده   نه               راست   چون   سایۀ      سپیدارند

منبر    عالمان      گرفته       ستند                 این   گروهی   که    از   درِ  دارند

روز   بازار   ساخته   است  ابلیس                  وین    سفیهانش    روی    بازارند

کـــی شــــود دردمند    درست                      زین   طبیبان   که   زار  و بیمارند؟

بر  دروغ   و  زنا   و  می خوردن                      روز   و  شب  همچو  زاغ  ناهارند؟

ور    ودیعت     نهند    مال   یتیم                     نزد      ایشان،      غنمت    انگارند

گر   درست   است   قول    معتزله                 این       فقیهان     بجمله     کفارند

فخر  دانا    به   دین  بود  وینهــــا                    عیب   دین  اند  و علم   را    عارند(۴)

 

حکیم ناصر خسرو در این قصیده با صراحت از دانش  در برابر جاهلان که به زور شمشیر و تذویر بر اریکه قدرت تکیه زده اند دفاع می کند و رهبران و پیشوایان تصنعی جامعه را که از نعمت دانش و تشخیص حق از ناحق محروم اند به  طبیبان بیمار هم ردیف می داند و همچنان فساد درونی نظام اجتماعی را چنان به نقد کشیده که حتی از خوردن حق یتیمان نیز ابا نمی ورزند. ناصر خسرو با تعجب و مشاجره با خداوند(ج) ازعدم قضاوت عینی در برابر شخصیت و دراید خویش و آنچه اوا ست،  خرد و داوری جامعه را زیر سوال می برد  و در برابر حوادث و بریدن جامعه حتی خانواده اش تاثیر بر اراده ، و حقیقت که او بدان دست یافته نداشته و در پایان از آنچه که در جریان تجسس و سالها جستجو در یافته و منبع الهام و آرامبخش روح اوست در برابر جاه و جلال گذشته و از روی گشتاندن جامعه  نادم و سر خورده نیست. به نظم شعری جریان حوادث و موقعیت خویش ( باتذکر بخش های از آن) را در بین جامعه چنین بیان می کند:

بنـــــالم    به    تو   ای   علیم    قدیر              از  اهل   خراسان    صغیر    و   کبیر

چه  کردم  که  از  من  رمیده  شدند               همــه   خویش  و  بیگانه  بر  خیر  خیر ؟

مقرّ م     به    فرقان     و   پیغمبرت               نه    انباز    گفتم    تو   را     نه     نظیر

نگفتم  مگر  راست،  گفتم  که نیست             تو   را    در   خدائی   وزیر   ای    قدیر

مقّرم   به  مرگ  و  حشر  و  حساب               کتابت    ز    بر    دارم      اندر    ضمیر

سلیمان نیم،   همچو    دیوان   ز  من             چرا   شده    رمیده    صغیر   و   کبیر  ؟

همان    ناصرم   من   که   خالی  نبود             ز من      مجلس    میر   و  صدرِ  وزیر

به  نامم  نخواندی کس از  بس شرف             ادیبم    لقب     بود    و     فاضل     دبیر

گر آنکه  به  دنیا   تنم   شهره   بود                 کنون بهترم   چون   به    دینم    شهیر  (۵)

 

ناصر خسرو با عزم آهنین و اعتماد به فردای جاویدانه می نگرد. زیرا او طرفدار تحول و تجدد در زندگی است و سر سازش با متکلمان جاهل و فقهای گمراه ندارد. همه عمر را صرف نوشتن کتب و تعلیم و تربیت سالم مردم و پیروان اسماعیلی بحیث حجت خراسان که با او در تماس بوده و در نواحی بدخشان، چترال ، یارقند و ماورالنهر و خراسان زمین مبذول می دارد. او تجسم مردیست که می خواهد با تقوا و صداقت در خدمت جامعه باشد با ناکامی و روی گشتاندن جامعه از او نا امید نگردیده و نقش موثری در بیداری و تبلیغ یکتا پرستی و آئین اسلام داشت. در نهایت او انسانی عمیقآ دیندار، روحانی،متجدد و از پیروان سر سپردهای خاندان پیامبر اند.

ناصر در برابر مستکبران درفش عِلم و شمشیر سخن بدست گرفت از همان حصار یمگان به آنان  می تازد. با تملق و سالوسی سری آشتی ندارد و ستایشگران و شاعران و دلقکان درباری را به مسخره می گیرد و خود هرگز به توصیف قدرتمندان نپرداخته است. میان افرادی قابل ستایش و آنانی که با سخاوت زر و مقام بر نادانی خویش سرپوش خرِد و عدالت می گذارد تفاوت قایل است.به آنان هشدار می دهد بعد از گذشت زمان و یا عدم توجه سلطان آنان همه به زایده ي دربار مبدل می شوند. بر عکس در تمام آثار ناصر خسرو توصیف شیوه ي مذهبی و دینی دارد. صرف از امام زمان حضرت المستنصر بالله(ع) بحیث پیشوا و ناجی انسانها بسوی یکتا پرستی توصیف و یاد آوری می نماید. اشعارش مشبوع از پند و اندرز و تشویق مردم به فراگیری علم و دانش و پیاده کردن آن اندوخته ها در زندگی دینی، اجتماعی رکن اساسی تفکر فیلسوف و شاعر گرانمایه ناصر خسرو را تشکیل می دهد.

ناصر خسرو بحیث یک شخصیت آگاه و مسلمان متجدد در دفاع از حقوق مستضعفین و مظلومان و بر ضد فساد درونی نظامهای حاکم و بی عدالتی و رشوه خواری،دنیا پرستانی مسلمان نما را با شمشیر سخن چنان از چهره ها ماسکها را دریده و به تصویر می کشد که بعد از هزار سال فغان و ناله ي آنان بگوش می رسند.

حاکم   به   چراغ   در   بسی  از  مستی            از    دبۀ     مزگت    افگند    روغن

زین     پایگه      زوال      هر    روزی                  سر  بر  نکند   ز  مستی   آن   کودن

ور     مرغ     بپرّد     از    بَرش   گوید                  پّری   بر کن   به  پیش   من    بفگن

وز    بخل    نیوفتد    به   صد    حلیت                 از    مشت   پر  ارزنش   یکی  ارزن

بی  رشوت    اگر   فرشته   ای  گردی               گَردِ     در   او    نشایدت      گشتن

چون   رشوه   به  زیر  زانوش  در  شد                صد   کاج   قوی   به   تارکش  بر

حاکم    در    خورد     شهریان      باید                 نیکو   نبّود     فرشته   در  گلخن  (٦)

 

حکیم ناصر خسرو صدای ملتها و شیون یتیمان و بیوه زنان و انحطاط فرهنگی مردمان مورد تجاوز ترکان و فساد درونی نظام های اسلامی را با دقت زیر نظارت داشته و بر خورد جبارانه ي حاکمان جاهل و خود سر، و گروه درباری متکلمان و فقها که برای مشروعیت بخشیدن فاسد ترین نظامهای حاکم و با تعبیر آیاتی از قران کریم مولفه های اسلامی ساخته  و به آستان آنان سر می ساییدند، مورد طعن و سرزنش قرار می دهد

هر   روز   یکی     لباس  نو   پوشد                از      فریب       نو       خریداری

روزی   سقطی   شکار   او      باشد             روزی   شاهی   و   نام     بر داری

فرقی    نکند    میان   نیک  و    بد                 مستی    نشناسد  او  ز  هشیاری

ماری  است کز وکسی نخواهد رست           از   خلق   جهان    بجمله    دیاری

زین   پیش   جز   از   وفای    آزادان               کاریش      نبود       نه    بیاواری

مر   طغرل    ترکمان    و  چغری  را               با   تخت    نبود  و  با  مهی کاری

استاده    بُدی     به    بامیان   شیری            بنشسته   به   عز  در   بشیر شاری

بر  هر   طرفی   نشسته    هشیاری             گسترده    به    داد    و  عدل آثاری

از   فعل   بد    خسان    این     امّت               ناگاه     چنین    بخاست   آواری

ابلیس   لعین    بدین     زمین   اندر                ذرّیت     خویش    دید       بسیاری

یک    چند    به   زاهدی  پدید آمد                   بر   صورت   خوب   طیلسان  داری

بگشاد     بدین       درون      حلیت                 بر  ساخت  به  پیش  خویش  بازاری

گفتا  که « اگر  کسی  به  صد دوران              بوده   است    ستمگریّ    و   جباری

چون    گفت    که    لا   اله  الا   الله               نایدش    به    روی    هیچ   دشواری»

تا   هیچ   نماند   ازوُ    بدین   فتوی                 در   بلخ   بدیِ   و    نه    گنه کاری

وین   خلق   همه  تبه  شد  و  بر زد               هر   کس   به   دلش ز  کفر مسماری

هر زشت   و  خطای تو  سوی  مفتی             خوب  است  و  روا  چو  دید  دیناری

ور   زاهدی   و   نداده ای   رشوت                  یا   بیش    درست    همچو    دیواری

گوید  که « مرا   به   درد   سر  دارد                  هر  بی  خردیّ   و   هر   سبکساری»

گوید  که « نبود   مر    خراسان   را                    زین  پیش  چو  من  سری و دستاری»

خاتون  و  بگ  و  تگین  شده  اکنون                   مر  ناکس  و   بنده     و    پرستاری (۷)

 

ناصر خسرو در تمام آثار منظوم و منثور خویش تاکید بر کسب دانش و عمل دارد. نیل به دانش که بالاترین  افتخار وموفقیت برای انسان است. زیرا حیات و زنده بودن برتری و فضیلت است. دانش هم به نوعی خود برتری انسان آن جانور دانا نسبت به سایر مخلوقات عالم است. ناصر خسرو بحیث یک فیلسوف آگاه همیشه وحدت و روند تکاملی اضداد را در بقای پدیده های معنوی و مادی مدنظر داشته و با ارتباط وتکامل ضدین می توان به نتیجه دلخواه رسید. او در نظر دارد تا نقش عمده و تعین کننده ي دانش را در زندگی معنوی و طبیعی انسانها ارجعیت بخشد. زیرا به نظر حکیم ناصر خسرو دانش می تواند بحیث تجسم از جهان معنوی بهشت و دوزخ در عالم موجود باشد. بهشت درین جهان مظهر خوشبختی درستکاری و امید از دانش واقعی بر خواسته توسط شخص در زندگی تجربه می شود که پیش در آمد بهشت حقیقی باشد،دوزخ به معنی اقدام کاری نادرست از روی نادانی به آزمون گرفته می شود مانند آزمون دوزخ در عالم موجود. در مورد فضیلت دانش چنین گوید:

خون رسوائی است نادانی، برون بایدش کرد   از رگ دل پیش ازانک او مرتورا رسوا کند(۸)

از  بهر چه  این  خر رمه  بی بند و فسارند؟      یک    ذرّه    نسنجند    اگر    بیست    هزارند

گفتن    نتوانند،     چو    گوئی     ننیوشند         کز   خمر   جهالت   همه   سر  پرُ  ز   خمارند

ارز      سخن    خوب     خردمندان  دانند          کز     خاطر    خود    ریگ     بیابان  بشمارند

مشک  است  سخن   نافۀ   او  خاطر   دانا      معنی    بود  آن   مشک  که  از   نافه  برآرند

مر  جاهل  را  نبود  اندازۀ  عالم                      صد مرغ یله قیمت یک باز ندارند (۹)

 

ناصر خسرو بر پایه نظریات فلسفی عقلانی پیوند دیالکتیکی میان ظاهر وباطن،صانع و مصنوع،علم وعمل قایل است. بنآهر عملی در هدایت دقیق علم به عمل انجام گیرد، هر اقدامی را که شروع می کنیم باید معنی و مفهوم و ارزشهای مختلفه آن با معیار های علمی مورد تحلیل و تجزیه قرارگیرد. هر گاه عمل و علم در تطابقت قرار نگیرد پوچ و گمراه کننده خواهد بود و هم مبدا بزرگترین گناه و جنایات در میان مردم وجامعه بشری گردد. کار بدون دانش کار ستوران است،و دانش از آن فرشتگان ولی عمل ندارند. وظیفه ي برازنده ي انسان تلفیق هر دو است.و حکیم در وجه دین چنین ابراز نظر می کند:«عمل بهرۀ ستوران است بی علم، وعلم بهرۀ فرشتگان است بی عمل، و علم و عمل هردو بهرۀ مردم است که به جسد با ستوران انبازند و به نفس دانا با ستوران انباز نیستند و با فرشتگان همسرند، و میانجی است میان ستوران و فرشته تا به علم و عمل از ستوری به فرشتگی رسد.»(١٠)

چون  به  دل  اندر  چراغ  خواهی افروخت           علم  و  عمل  بایدت  فتیله  و  روغن

گر   رحمت   و    نعمت    چَرید   خواهی             از  علم  چرَ  امروز  و  بر  عمل   چم

مر   تخم   عمل   را  به   نم  نه  از علم               زیرا    که    نرویدت    تخم    بی نم

 

اما ناصر خسرو علم بی عمل را بیهوده و زیان آور می خواند شاهد هم یکی از برازنده گی های شخصیت حکیم ناصر خسرو را از دیگران متمایز کرده  همان اهل عمل بودن آن باشد و می خواهد سر مشق خوبی برای کسب دانش و تزریق و آموزش به دیگران باشد. ( شاید هم همین روش وتوجه حکیم ناصر خسرو بر اسماعیلیان در ناحیه بدخشان باشند که علاقه به کسب دانش نسبت به سایر مناطق افغانستان بیشتر دارند) او هر موضوعی را بر معیار دانش به تعمق گرفته در مورد صحت و پذیرش آن تصمیم می گرد. او با تقلید کورکورانه و پذیرش بدون درک آگاهانه سخت مخالف و با جدیت در تضاد قرار دارد:

گفتند که«موضوع شریعت نه به عقــــل است     زیرا که به شمشیرشد اسلام مقرر»

گفتم که « نماز از چه براطفال ومجانین               واجب  نشود تا نشود عقل   مخیر؟»

تقلیـــد نپــذیرفتم وحجت ننهفتــــم                      زیرا که  نشد حق به تقلید  مشهّر

ایزد چو بخــواهد بگشــاید دررحمت                    دشواری آسان شود وصعب  میسر (١١)


و جای دیگر:

غره مشو بدان که کسی گوید                بهمان  فقیه بلخ و بخارا  شد

زیرا که  علم  دینی پنهان  شد                چون کار دین و علم  به غوغا  شد

مپذیر قول  جاهل  تقلیـــــدی                 گرچه به نام شهرۀ دنیا  شد (١٢)

 

حکیم ما از آغاز آشنایی و آموزش به علوم عادت داشت تا هر چه خود به معیار علم و معرفت بسنجد و بپذیرد، و در جوامع اسلامی اکثریت این خرافات و مهجزات اسطوره به بزرگان اسلام و خواجه ها و مشایخ و فقهیا نسبت داده اند. که هیچ کسی در مورد واقعی بودن آن شک وتردید راه ندهد. و در غیر آن انکار کننده را می توان به جرم کفر و الحاد به محکمه تکفیر کشید. حکیم ناصر خسرو از عرف معمول بنا به پیروی از معیار های علم وعمل و رفتار پیامبر اسلام فراتر رفته، هر یک حوادث و شایعات و خرافات معجزه گونه را به تحلیل و داوری عقل می سنجد. یکی از شجاعت بی نظیر حکیم نیز در ارائه حقایق بدون ترس که موجب رستگاری روح و هدایت پروردگار شده نیز در همین جا نهفته است. در سفر نامه آورده است:«میان جامع و این دشت ساهره، وادیی است عظیم ژرف و آن وادی که همچون خندقی است بنای بزرگ استبر نسق پیشینیان. وگنبدی سنگین دیدیم تراشیده و بر سر خانۀ فرعون است، و آن وادی جهنم. پرسیدم که « این لقب که براین موضع نهاده است؟» گفتند: « به روزگار خلافت، عمر خطاب رضی الله عنه، بر آن دشت ساهره لشکر گاه بزد و چون بدان وادی نگریست، گفت:

« این وادی جهنم است؛.» ومردم عوام چنین گویند:« هرکس به سرِآن وادی شود، آواز دوزخیان شنود که صدا از آنجا بر میآید.» من بدآنجا شدم اما چیزی نشنیدم.» (١٣)

 

حکیم ناصر خسرو نمونه اي  از مقاومت یک روشنفکر مومن و متجدد،رزمنده اي بی باک در راه تبلیغ آگاهانه آیین الهی، تأمین عدالت اجتماعی، مبلیغ و اشاعه دهنده دانش و عملگرایی بی ترساست .  کارنامه های مربوط  به فرد حکیم ناصر خسرو می تواند رهنمود دقیق در پایداری علیه تکفیر گران و مستکبران در زمان ما بخصوص در کشور جنگ زده افغانستان باشد.

:شخصیت ناصر خسرو

ناصرخسرو یکی از شاعران و نویسندگان درجه اول ادبیات فارسی است که در فلسفه و حکمت دست داشته ، آثار او از گنجینه‌های ادب و فرهنگ ما محسوب می‌گردند . او در خداشناسی و دینداری سخت استوار بوده است ، و مناعت طبع و بلندی همت و عزت نفس و صراحت گفتار و خلوص او از سراسر گفتارش آشکار است . ناصر در یکی از قصاید خویش می‌گوید که به یمگان افتادنش از بیچارگی و ناتوانی نبوده ، او در سخن توانا است ، و از سلطان و امیر ترس ندارد ، شعر و کلام او سمحر حلال است . او شکار هوای نفس نمی‌شود ، او به یمگان از پی مال و منال نیامده است و خود یمگان هم جای مال نیست . او بنده روزگار نیست ، چرا که بندهٔ آز و نیاز نیست ، این آز و نیازند که انسان به درگاه امیر و سلطان می‌آورند و می‌مانند . ناصر جهان فرومایه را به پشیزی نمی‌خرد . (از زبان خود ناصر خسرو) . او به آثار منظوم و منثور خویش می‌نازد و به علم و دانش خویش فخر می‌کند ، این‌کار او گاهی خواننده را وادار می‌کند که ناصر به یک شخص خودستا و مغرور به خودپرست قلمداد کند .

علی دشتی در این باره می‌گوید : مردی است با مناعت طبع ، خرسند فروتن ، در برابر رویدادها و سختیها بردبار ، اندیشه‌ورز ، در راه رسیدن به هدف پای می‌فشارد . ناصر خسرو در باره خود چنین می‌گوید :

گه نرم و گه درشت چون تیغ/ پند است نهان و آشکارم

با جاهل و بی خرد درشتم/ با عاقل نرم و برد بارم

ناصر در سفرنامه رویدادها و قضاها را با بیطرفی و بی غرضی تمام نقل می‌کند . اما زمانی‌که به زادگاهش بلخ می‌رسد و به امر دعوت به مذهب اسماعیلی مشغول می‌شود ، ملّاها و فقه‌ها سد راه او شده و عوام را علیه او تحریک نموده ، خانه و کاشانه‌اش را به‌نام قرمطی ، غالی و رافضی به آتش کشیده قصد جانش می‌کنند ، به این سبب در اشعار لحن او اندکی در تغییر می‌کند ، مناعت طبع ، بردباری و عزت نفس دارد اما نسبت گرایش به مذهب اسماعیلی و وظیفه‌ای‌ که به ‌وی واگذار شده بود و نیز رویارویی با علمای اهل سنت و با سلجوقیان و خلیفه‌گان بغداد که مخالفان سرسخت اسماعیلیان بودند ، ستیز و پرخاشگری در وی بیدار می‌شود ، به فقیهان و دین‌آموختگان زمان می‌تازد و به دفاع از خویشتن می‌پردازد

 

 

شعر ناصر خسرو :
شعرهاى ناصرخسرو در سبک خراسانى سروده شده است، سبکى که شاعران بزرگى مانند رودکى، عنصرى و مسعود سعد سلمان به آن شيوه شعر سروده‌اند. البته، شعر او روانى و انسجام شعر عنصرى و مسعود سعد سلمان را ندارد، چرا که او بيش از آن که شاعر باشد، انديشمندى است که باورهاى خود را در چهارچوب شعر ريخته است. شايد او را بتوانيم نخستين
 انديشمندى بدانيم که باورهاى دينى، اجتماعى و سياسى خود را به زبان شعر بيان کرده است.

در ديوان او سواى ستايش بزرگان دين و خليفه‌هاى فاطمى از ستايش ديگران، وصف معشوق و دلبستگى‌هاى زندگى چيزى نمى‌بينيم و حتى وصف طبيعت نيز بسيار اندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگرى است. گاهى نيز دانش‌هاى زمان خود از فلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتى‌هاى آفرينش را در قصيده‌هاى خود جاى مى‌دهد تا از اين راه خواننده را به فکر کردن وادارد و باورهاى خود را اثبات کند.

ناصرخسرو شعرهاى خود را در قالب قصيده گفته و از غزل گريزان است. او بارها از غزل‌سرايان روزگار خود انتقاد کرده است، چرا که بر اين باور بود در زمانى که مفهوم عرفانى عشق از درون تهى مى‌شود و آن‌جا که دل و عشق را با سيم و زر معامله مى‌کنند، چه جاى آن است که عاشق رنج و سختى دورى را تحمل کند:

جز سخن من ز دل عاقلان مشکل و مبهم را نارد زوال

خيره نکرده‌ست دلم را چنين نه غم هجران و نه شوق وصال

نظم نگيرد به دلم در غزل راه نگيرد به دلم در غزال

از چو منى صيد نيابد هوا زشت بود شير، شکار شگال

نيست هوا را به دلم در، مقر نيست مرا نيز به گردش، مجال

او به همان اندازه که ستايش اميران و فرمان‌روايان را نادرست مى‌داند، غزل‌سرايى براى معشوقان و دلبران را نيز بيهوده مى‌داند. بى‌‌گمان او شيفته‌ى خردورزى است و شعرى را مى‌پسندد که شنونده را به فکر کردن وادارد. از اين روست که چنين مى‌گويد:

اگر شاعرى را تو پيشه گرفتى يکى نيز بگرفت خنياگرى را

تو برپايى آن‌جا که مطرب نشيند سزد گر ببرى زبان جرى را

صفت چند گويى به شمشاد و لاله رخ چون مه و زلفک عنبرى را

به علم و به گوهر کنى مدحت آن را که مايه‌ست مر جهل و بد گوهرى را

به نظم اندر آرى دروغى طمع را دروغست سرمايه مر کافرى را

پسنده‌ست با زهد عمار و بوذر کند مدح محمود مر عنصرى را

من آنم که در پاى خوکان نريزم مر اين قيمتى در لفظ درى را

او ستايش را ويژه‌ى خداوند، پيامبران و امامان مى‌داند و در اين راه شعرهايى نکو سروده است. او در قصيده‌اى نام همه‌ى پيامبرانى را که در قرآن آمده است، مى‌آورد و از رويارويى آنان به فرمان‌روايان ستمگر سخن مى‌گويد. در قصيده‌اى ديگر از عشق خود به قرآن و پيامبر اسلام چنين مى‌گويد:

گزينم قرآنست و دين محمد همين بود ازيرا گزين محمد

يقينم که من هر دوان را بورزم يقينم شود چون يقين محمد

کليد بهشت و دليل نعيم حصار حصين چيست؟ دين محمد

ناصرخسرو بر اين باور است که جوانمردى و بزرگى را پس از پيامبر اکرم(ص) تنها بايد از على و فرزندانش آموخت:

يافت احمد به چهل سال مکانى که نيافت به نود سال براهيم از آن عرش عشير

على آن يافت ز تشريف که زو روز غدير شد چو خورشيد درخشنده در آفاق شهير

گر به نزد تو به پيرى‌ست بزرگى، سوى من جز على نيست بنايت نه حکيم و نه کبير

با اين همه ناصرخسرو شعرهايى در ستايش المستنصر بالله، خليفه‌ى فاطمى، دارد که از نقطه ضعف‌هاى او به شمار مى‌آيد. ناصرخسرو او را جانشين پيامبر معرفى مى‌کند و مى‌گويد:

ميراث رسول است به فرزندش از او علم زين قول که او گفت شما جمله کجاييد

فرزند رسول است، خداوند حکيمان امروز شما بى‌خردان و ضعفاييد

از ديگر ويژگى‌هاى شعرهاى ناصر خسرو، فراخواندن مردم به خودشناسى است که در کتاب روشنايى نامه بسيار به آن پرداخته است. او خودشناسى را نخستين گام در راه شناخت جهان هستى مى‌داند و مى‌گويد:

بدان خود را که گر خود را بدانى ز خود هم نيک و هم بد را بدانى

شناساى وجود خويشتن شو پس آن‌گه سرفراز انجمن شو

چو خود دانى همه دانسته باشى چو دانستى ز هر بد رسته باشى

ندانى قدر خود زيرا چنينى خدا بينى اگر خود را ببينى

تفکر کن ببين تا از کجايى درين زندان چنين بهر چرايى

ناصرخسرو بنياد جهان را بر عدل مى‌داند و بر اين باور است که با خردورزى مى‌توان داد را از ستم باز شناخت:

راست آن است ره دين که پسند خرد است که خرد اهل زمين را ز خداوند عطاست

عدل بنياد جهان است بينديش که عدل جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست

او بر ستمکاران مى‌تازد و آنان را از گرگ درنده بدتر مى‌داند:

گرگ درنده گرچه کشتنى است بهتر از مردم ستمکار است

از بد گرگ رستن آسان است وز ستمکار سخت دشوار است

سپس همگان را اين گونه از ستمکارى باز مى‌دارد:

چون تيغ به دست آرى مردم نتوان کشت نزديک خدواند بدى نيست فرامشت

اين تيغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبيد است به چرخشت

عيسى به رهى ديد يکى کشته فتاده حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که که را کشتى تا کشته شدى زار تا با ز کجا کشته شود آن که تو را کشت

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

او مردمان را از همکارى با ستمگران و مردمان پست نيز باز مى‌دارد:

مکن با ناکسان زنهار يارى مکن با جان خود زنهار خوارى

بپرهيز اى برادر از لئيمان بنا کن خانه در کوى حکيمان

و اين گونه بر دانشمندانى که دانش خود را در راه پايدارى حکومت خودکامگان به کار مى‌گيرند، مى‌تازد:

علما را که همى علم فروشند ببين به ربايش چو عقاب و به حريصى چو گراز

هر يکى همچو نهنگى و ز بس جهل و طمع دهن علم فراز و دهن رشوت باز

کوتاه سخت آن که ناصرخسرو در شعرهاى خود مردم را به خردورزى فرامى‌خواند و از ستم‌کارى و يارى رساندن به ستمکاران باز مى‌دارد. او از مردم مى‌خواهد راه پيامبر و اهل بيت او را بپيمايند که سرچشمه‌ى دانش و آگاهى و چراغ راه آدمى هستند. او خود در اين راه گام بر مى‌داشته و در اين راه سختى‌هاى فراوانى را به جان چشيده است. او نمونه‌ى آدم‌هايى است که در راه باورهاى خود از سختى‌ها نمى‌هراسند و مى‌کوشند مردمان را نيز به راه درست رهنمون کنند

آثار ناصر خسرو :

ناصرخسرو دارای تالیفات و تصنیفهای بسیار بوده است، چنانچه خود دراین باره گوید :

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن / زین چرخ پرستاره فزونست اثر مرا

آثار ناصرخسرو عبارت اند از:

1.       دیوان اشعار به فارسی -دیوان اشعار عربی که در دست نیست . خود در مورد دو دیوان پارسی و عربی خویش گوید :

بخوان هر دو دیوان من تا ببینی

یکی گشته با عنصری بحتری را

     یا :

این فخر بس مرا که با هر دو زبان

حکمت همی مرتب و دیوان کنم

  1. جامع الحکمتین - رسالة است به نثر دری در بیان عقاید اسماعیلی.
  2. خوان الاخوان - کتابی است به نثر دری در اخلاق و حکمت و موعظه. حكيم قباديان اين اثر را به نثر پارسى در موضوع اخلاق حكمت، و اندرز به رشته نگارش كشيده است

زادالمسافرین - کتابی است در حکمت الهی بزبان دری.

حكيم كهنسال قباديانى اين اثر گرانقدر را در روزگار غربت 453 هـ.
ق به رشته نگارش كشيد.
او در بخشهاى بيست و هفت گانه اى كه از آنها به قول تعبير كرده، به اثبات باورهاى فلسفى خويش پرداخته است.
اشاره به عنوانهاى اين قولها می تواند ما را در بازشناسى مسايل فلسفى مورد نظر نويسنده يارى دهد:قول اول: اندر قول كه آن در علم حاضران است.
قول دويم: اندر كتابت كه آن در علم غايبان است.
قول سيم: اندر حواس ظاهرقول چهارم: اندر حواس باطن قول پنجم: اندر جسم و اقسام آن قول ششم: اندر حركت و انواع آن قول هفتم: اندر نفس قول هشتم: اندر هيولىقول نهم: اندر مكان قول دهم: اندر زمان قول يازدهم: اندر تركيب قول دوازدهم: اندر فاعل و منفعل قول سيزدهم: اندر حدث عالم قول چهاردهم: اندر اثبات صانع قول پانزدهم: اندر صانع عالم و جسم كه چيست؟قول شانزدهم: اندر مبدع حق سبحانه و مبدع اوقول هفدهم: اندر قول و كتابت حق سبحانه و تعالی

قول هيجدهم: اندر لذات و اثبات آن قول نوزدهم: اندر علت بودش عالم جسم قول بيستم: اندر آنكه چرا خداى عالم را بيش از آنكه آفريد، نيافريد.
قول بيست و يكم: اندر چگونگى پيوستن نفس به جسم قول بيست و دويم: اندر چرايى پيوستن نفس به جسم قول بيست و سيم: اندر اثبات مخصص به دلالات مختص قول بيست و چهارم: اندر بود و هست وباشدقول بيست و پنجم: اندر آنكه مردم از كجا آمد و كجا همى شودقول بيست و ششم: اندر رد مذهب تناسخ قول بيست و هفتم: اندر اثبات ثواب و عقاباين كتاب در 1340 هـ.
ق به همت ادوارد براون و كوشش محمد بذل الرحمان هندى در برلين به زيور چاپ آراسته شد.

  1.  

گشایش و رهایش - رساله لیست به نثر دری شامل سی سوال و جواب آنها. ناصر اين اثر پارسى را در پاسخ چند پرسش يكى از برادران مذهبى نگاشته است.
او در اين رساله سى پرسش و پاسخ به زبانى ساده و منطقى گرد آورده، آن را رهايى بخش نفسهاى مؤمنان و پاكدلان و گشاينده دشواريهاى آنان شمرده است.

  1.  

وجه دین - کتابیست به نثر دری در مسایل کلامی و باطن عبادات و احکام شریعت. ناصر خسرو در اين كتاب به بيان چهره ناپيداى عبادتها و احكام شريعت به روش اسماعيليان پرداخته است.
هرچند تاريخ نگارش آن به درستى روشن نيست، ولى بىترديد بايد در روزگار غربت و مهاجرت و پس از سال 453 هـ.
ق نگاشته شده باشد; زيرا حكيم در برخى از فرازهاى آن به كتاب زادالمسافرين اشاره كرده، از تاريكى شب فتنه در جزيره خراسان، گسسته شدن نور ايمان از آن سرزمين و كوتاهى دست عنايت اولياى خدا از ضعيف دينان آنجا سخن گفته است.
اين اثر ناصر مدتها ناياب مىنمود، ولى سرانجام دو نسخه از آن به وسيله زاروبين، دانشور روسى، در ميان اسماعيليان شغنان كشف شد.
سيد حسن تقى زاده در 1301 هـ.
ش تصوير يك نسخه از يافته هاى زاروبين را به برلين برد و به يارى پروفسور براون به چاپ رساند.

  1.  
  2. دلیل المتحرین - مفقود. برخى از محققان اين كتاب را در شمار آثار ناصر جاى دادهاند، ولى تا كنون به دست نيامده است
  3. بستان العقول - آنهم مفقود. پير يمگان در رسالهاى كه در پاسخ 91 پرسش نگاشته از اين اثر چنين ياد كرده:«... بر رد قول اين مهوس بىباك سخن گفتهايم اندر كتاب بستان العقل.
    اكنون به جواب اين هوس مشغول نشويم برينجا، كه از مقصود بازمانيم.»ناصر در كتاب زاد المسافرين نيز از اين اثر نام برده است.
    ولى دريغ كه در گذر زمان به تاراج حوادث رفته، از آن نسخهاى به دست نيامده است

سفر نامه

سفرنامه - کتابیست که خلص محتوای سفر هفت ساله اش را در بر دارد.ناصرخسرو اولین كسى است كه سفرنامه حج نوشته است. 

ماركوپولوى مشهور ۲۲۴ سال پس از ناصرخسرو سفرنامه خود را نوشته و به هیچ وجه دقت ناصرخسرو را ندارد .

ناصرخسرو در كتاب سفرنامه ، اطلاعات گرانبهایى در مورد دنیاى اسلامى نیمه اول قرن پنجم هجرى مى دهد، زیرا او از مهمترین مراكز علمى و دینى آن زمان بازدید كرده است. وى در سفرنامه در مورد فاصله شهرها، وضع شهرها، نوع لباس و خوراك مردم، واحد پول، وضعیت حكومت ها، مردم سرشناس و مشهور، ساختمان ها، آداب و رسوم مردم، صنایع و كشاورزى، وضع آبیارى و باغ ها، نوع خرید و فروش و واحد پول شهرها، معتقدات دینى و سیاسى، عادات و رسوم اجتماعى مردم مناطق مختلف، حوادث و وقایع تاریخى، وضع امنیت و آبادى شهرها و راه ها و جمعیت شهرها، اطلاعات گرانبهایى مى دهد و همانند یك پژوهشگر امروزین اندازه مى گیرد و آمار مى دهد. انبوه اطلاعات، آمار و ارقامی كه در سفرنامه است اطلاعات گرانبهایى در زمینه ادبیات، جامعه شناسى، زبان شناسى، جغرافیا و تاریخ دوران او در اختیار ما مى گذارد. ناصرخسرو مشاهده گر دقیق و دانشمندى جدى است.

 زبان سفرنامه نیز زبان روان و ساده و پاکیزه ای است. ناصرخسرو تا آنجا كه مى تواند فارسى مى نویسد و دستور زبان پارسى را به كار مى گیرد و واژه هاى فارسى بیشمارى را به كار مى گیرد كه زبان فارسى امروزین مدیون اوست. سفرنامه نتیجه یادداشت   هاى روزانه ناصرخسرو است. ناصروخسرو به عنوان شخصى خردگرا و مشاهده گر دقیق، بارها در متن كتاب وقتى از زبان دیگران چیزهاى عجیب و غیرعقلانى را تكرار مى كند كه خود آنها را باور ندارد مى گوید: «العهده على الراوى» (صفحه ۳۰ سفرنامه) «و بعضى كه شنیدم و نوشتم عهده آن بر من نیست.» (صفحه ۹۳ سفرنامه) . در پایان كتاب مى نویسد: «این سرگذشت آنچه دیده بودم به راستى شرح دادم و بعضى كه به روایت ها شنیدم، اگر در  آنجا خلافى باشد، خوانندگان از این ضعیف ندانند و مواخذت و نكوهش نكنند.» این عالى ترین جنبه فكرى یك فرد دانشورز را نشان مى دهد

سعادت نامه -

  1.  رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت. فاگنان فرانسوى در 1880 م سعادتنامه و برگردان فرانسوىاش را در مجله انجمن شرقى آلمان به چاپ رساند.
    بعد از اين تاريخ ، در 1340 هـ.
    ق نسخه سعادتنامه فاگنان همراه سفرنامه حكيم خراسان به زيور چاپ آراسته شد.
    باب بيست و ششم اين اثر گرانسنگ با عنوان تجرّد چنين اندرز مىدهد.
    چه بندى بر رباط پر خطر دلمسافر تا به كى مانى به منزلپل است اين دهر و تو بر وى روانىنسازد خانه بر پل كاروانىچو خواهى زين سرا رفتن يكى روزشب تجريد را شمعى برافروزمجرد باش چون عيسىّ مريمتبرّا كن چو ابراهيم ادهمز پيش از مرگ از اين بستان گذركنسرا و باغ و بستانى دگر كنكه گر با مال و گر با جاه و گنجىببايد رفت از اين دير سپنجىده و گيرِ تو جاويدان نماندجهان را حالها يكسان نماندچو عيسى راه ما بر آسمان استجهان يكسر چراگاه خران استهميدون بگذرد اين عمر چون بادتو خواهى دردمند و خواه دلشادسراى عاريت با كس نماند همه كس دامن از وى بر فشاندحجت جزيرهخراسان باب سىام كتاب را چنين پايان بخشيدهاست:بگفتم بيت سيصد از دل پاكهمه دوشيزگان طبع و ادراكطبيعت داده آرايش تمامشخرد كرده سعادتنامه نامشز من درّ سخن را بار بستنز نيك اختر سخن را كار بستندر اين گنج را بر تو گشادمكليد گنج در دست تو دادمسعادت يار خواهى در همه كارسخنهاى شريف از دست مگذاربكن در گوش كاين در ثمين استحديت ناصربن خسرو اين است

  روشنایی نامه - این هم یک رساله منظوم است

·      ·          


  •  

 از کتابها و رساله‌های فوق کتابها و رساله‌های دیگری نیز به حکیم ناصرخصرو نسبت داده شده‌اند که بسیاری از خاورشناسان که راجع به احوال و آثار ایشان تحقیق کرده‌اند در وجود آنها تردید دارند . نام این کتابها و رسالات عبارت است از: اکسیر اعظم ، در منطق و فلسفه و قانون اعظم ؛ در علوم عجیبه - المستوفی ؛ در فقه - دستور اعظم - تفسیر قرآن - رساله در علم یونان - کتابی در سحریات - کنزالحقایق - رساله‌ای موسوم به سرگذشت یا سفرنامه شرق و رساله‌ای موسوم به سرالاسرار.

نمونه اشعار :

روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاست واندر طلب طعمه پر و بال بياراست

بر راستی بال نظر کرد و چنين گفت امروز همه روی زمین زير پر ماست

بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــيز می‌بينم اگر ذره‌ای اندر ته درياست

گر بر سر خـاشاک يکی پشه بجنبد جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست

بسيار منی کـرد و ز تقدير نترسيد بنگر که ازين چرخ جفا پيشه چه برخاست

ناگـه ز کـمينگاه يکی سـخت کمانی تيری ز قضاو قدر انداخت بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد آن تير جـگر دوز وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بيفتاد و بغلـتيد چو ماهی وانگاه پر خويش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست اينکه ز چوبست و ز آهن اين تيزی و تندی و پريدنش کجا خاست

چون نیک نگه‌کرد و پر خويش بر او ديد گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست

سال‌شمار زندگى



394 هجرى قمري: در روستاى قباديان مرو به دنيا آمد.

437 هجرى قمري: سفر خود را به سوى مکه آغاز کرد.

438 هجرى قمري: به بيت المقدس وارد مى‌شود.

444 هجرى قمري: سفر هفت‌ساله‌اش به پايان مى‌رسد و به بلخ وارد مى شود.

453 هجرى قمري: به دليل تبليغ براى فرقه‌ى اسماعيلى از بلخ رانده مى شود. زاد المسافرين را نيز در همين سال مى‌نگارد.

462 هجرى قمري: جامع الحکمتين را به نام امير بدخشان، شمس‌الدين ابوالمعالى على بن اسد حارث، نوشت.

481 هجرى قمري: در يمگان بدخشان از دنيا رفت.

منابع


قباديانى، ناصر خسرو: ديوان اشعار، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: رساله در پاسخ 91 پرسش، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: روشنايى نامه، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: زاد المسافرين، به كوشش ادوارد براون، محمد بذل الرحمان، برلن 1340هـ ق.
قباديانى، ناصر خسرو: سعادت نامه، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: سفر نامه، به كوشش محمد دبير سياقى، چاپ دوم، كتابفروشى زواره، تهران 1356.
قباديانى، ناصر خسرو: سفر نامه، به كوشش نادر وزينپور، چاپ هفتم، انتشارات امير كبير، تهران 1367.
محقق، مهدى: تحليل اشعار ناصر خسرو، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، تهران 1359.
مؤيد ثابتى، على: تاريخ نيشابور، انجمن آثار ملى، تهران.
مدرس، محمد على: ريحانة الادب، چاپ دوم، كتابفروشى خيام، تهران 1369.
منصورى، فيروز: نگاهى نو به سفرنامه ناصر خسرو، انتشارات چاپخش، تهران 1372.
موسوى خوانسارى، محمد باقر: روضات الجنات فى احوال العلما و السادات، چاپ اسماعيليان، قم.
ميرآخوند، مير محمد بن سيد برهان الدين خواوندشاه: تاريخ روضةالصفا، كتابفروشىهاى مركزى ، خيام، پيروز، تهران 1339.
نفيسى، سعيد: تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان پارسى، كتابفروشى فروغى، تهران 1344.
نوايى، مير نظام الدين عليشير: تذكرة المجالس النفائس، به اهتمام على اصغر حكمت، كتابفروشى منوچهرى 1362.
هدايت، رضا قلىخان: رياض العارفين، تصحيح مهديقلى هدايت، كتابخانه مهديه تهران، تهران

http://farsifarsi.blogfa.com/ وبلاگ شخصی اکبر سلمان پناه

منابع


قباديانى، ناصر خسرو: ديوان اشعار، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: رساله در پاسخ 91 پرسش، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: روشنايى نامه، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: زاد المسافرين، به كوشش ادوارد براون، محمد بذل الرحمان، برلن 1340هـ ق.
قباديانى، ناصر خسرو: سعادت نامه، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: سفر نامه، به كوشش محمد دبير سياقى، چاپ دوم، كتابفروشى زواره، تهران 1356.
قباديانى، ناصر خسرو: سفر نامه، به كوشش نادر وزينپور، چاپ هفتم، انتشارات امير كبير، تهران 1367.
محقق، مهدى: تحليل اشعار ناصر خسرو، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، تهران 1359.
مؤيد ثابتى، على: تاريخ نيشابور، انجمن آثار ملى، تهران.
مدرس، محمد على: ريحانة الادب، چاپ دوم، كتابفروشى خيام، تهران 1369.
منصورى، فيروز: نگاهى نو به سفرنامه ناصر خسرو، انتشارات چاپخش، تهران 1372.
موسوى خوانسارى، محمد باقر: روضات الجنات فى احوال العلما و السادات، چاپ اسماعيليان، قم.
ميرآخوند، مير محمد بن سيد برهان الدين خواوندشاه: تاريخ روضةالصفا، كتابفروشىهاى مركزى ، خيام، پيروز، تهران 1339.
نفيسى، سعيد: تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان پارسى، كتابفروشى فروغى، تهران 1344.
نوايى، مير نظام الدين عليشير: تذكرة المجالس النفائس، به اهتمام على اصغر حكمت، كتابفروشى منوچهرى 1362.
هدايت، رضا قلىخان: رياض العارفين، تصحيح مهديقلى هدايت، كتابخانه مهديه تهران، تهران

http://farsifarsi.blogfa.com/ وبلاگ شخصی اکبر سلمان پناه

سعادت نامه

  1.  - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت. فاگنان فرانسوى در 1880 م سعادتنامه و برگردان فرانسوىاش را در مجله انجمن شرقى آلمان به چاپ رساند.
    بعد از اين تاريخ ، در 1340 هـ.
    ق نسخه سعادتنامه فاگنان همراه سفرنامه حكيم خراسان به زيور چاپ آراسته شد.
    باب بيست و ششم اين اثر گرانسنگ با عنوان تجرّد چنين اندرز مىدهد.
    چه بندى بر رباط پر خطر دلمسافر تا به كى مانى به منزلپل است اين دهر و تو بر وى روانىنسازد خانه بر پل كاروانىچو خواهى زين سرا رفتن يكى روزشب تجريد را شمعى برافروزمجرد باش چون عيسىّ مريمتبرّا كن چو ابراهيم ادهمز پيش از مرگ از اين بستان گذركنسرا و باغ و بستانى دگر كنكه گر با مال و گر با جاه و گنجىببايد رفت از اين دير سپنجىده و گيرِ تو جاويدان نماندجهان را حالها يكسان نماندچو عيسى راه ما بر آسمان استجهان يكسر چراگاه خران استهميدون بگذرد اين عمر چون بادتو خواهى دردمند و خواه دلشادسراى عاريت با كس نماند همه كس دامن از وى بر فشاندحجت جزيرهخراسان باب سىام كتاب را چنين پايان بخشيدهاست:بگفتم بيت سيصد از دل پاكهمه دوشيزگان طبع و ادراكطبيعت داده آرايش تمامشخرد كرده سعادتنامه نامشز من درّ سخن را بار بستنز نيك اختر سخن را كار بستندر اين گنج را بر تو گشادمكليد گنج در دست تو دادمسعادت يار خواهى در همه كارسخنهاى شريف از دست مگذاربكن در گوش كاين در ثمين استحديت ناصربن خسرو اين است

·         روشنایی نامه - این هم یک رساله منظوم است

·          


  •  

 از کتابها و رساله‌های فوق کتابها و رساله‌های دیگری نیز به حکیم ناصرخصرو نسبت داده شده‌اند که بسیاری از خاورشناسان که راجع به احوال و آثار ایشان تحقیق کرده‌اند در وجود آنها تردید دارند . نام این کتابها و رسالات عبارت است از: اکسیر اعظم ، در منطق و فلسفه و قانون اعظم ؛ در علوم عجیبه - المستوفی ؛ در فقه - دستور اعظم - تفسیر قرآن - رساله در علم یونان - کتابی در سحریات - کنزالحقایق - رساله‌ای موسوم به سرگذشت یا سفرنامه شرق و رساله‌ای موسوم به سرالاسرار.

نمونه اشعار :

روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاست واندر طلب طعمه پر و بال بياراست

بر راستی بال نظر کرد و چنين گفت امروز همه روی زمین زير پر ماست

بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــيز می‌بينم اگر ذره‌ای اندر ته درياست

گر بر سر خـاشاک يکی پشه بجنبد جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست

بسيار منی کـرد و ز تقدير نترسيد بنگر که ازين چرخ جفا پيشه چه برخاست

ناگـه ز کـمينگاه يکی سـخت کمانی تيری ز قضاو قدر انداخت بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد آن تير جـگر دوز وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بيفتاد و بغلـتيد چو ماهی وانگاه پر خويش گشاد از چپ و از راست

سال‌شمار زندگى



394 هجرى قمري: در روستاى قباديان مرو به دنيا آمد.

437 هجرى قمري: سفر خود را به سوى مکه آغاز کرد.

438 هجرى قمري: به بيت المقدس وارد مى‌شود.

444 هجرى قمري: سفر هفت‌ساله‌اش به پايان مى‌رسد و به بلخ وارد مى شود.

453 هجرى قمري: به دليل تبليغ براى فرقه‌ى اسماعيلى از بلخ رانده مى شود. زاد المسافرين را نيز در همين سال مى‌نگارد.

462 هجرى قمري: جامع الحکمتين را به نام امير بدخشان، شمس‌الدين ابوالمعالى على بن اسد حارث، نوشت.

481 هجرى قمري: در يمگان بدخشان از دنيا رفت.

 

مآخذ ها:

١. ناصرخسرو سفر نامه ص ٢

٢. داکتر آلیس سی.هانسبرگر، ناصر خسرو لعل بدخشان، مترجم داکتر فریدون بدره ای ص ٢۰٢

٣. مقریزی، خطط، جلد اول، ص ٤۵٨ وبعد، منقول در کتاب فاطمیان.. هالم

۴. دیوان ناصر خسرو۷٣/١٨۰.

۵.دیوان ١۰۷/٢٣٨

٦.دیوان ٢۰۰/۴١٤

۷.دیوان ٢۵۷/۵۰٦

۸.دیوان  ۷٦/ ١۸٦

۹.دیوان ٨٨/٢۰١

 

١۰.وجه دین، ۷۵/٦۰

١١.دیوان ١۰۵/ ٢٣۴

١٢.دیوان  ۷۹/١۹۴

 

 

 

مين، سيد محسن: اعيان الشيعه، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت 1983 م.
براون، ادوارد: تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى، چاپ دوم، ترجمه و حواشى فتح الله مجتبايى، سازمان كتابهاى جيبى، تهران 1342.
حاجى خليفه: كشف الظنون من اسامى الكتب و الفنون، دارالفكر، بيروت 1982 م.
رضازاده شفق: تاريخ ادبيات ايران، شركت مطبوعات، تهران 1315.
سمرقندى، امير دولتشاه: تذكرة الشعراء، به همت محمد رمضانى، چاپخانه خاور، تهران 1338.
صفا، ذبيح الله: تاريخ ادبيات در ايران، چاپ ششم، انتشارات ابن سينا، تهران.
قباديانى، ناصر خسرو: ديوان اشعار، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: رساله در پاسخ 91 پرسش، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: روشنايى نامه، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: زاد المسافرين، به كوشش ادوارد براون، محمد بذل الرحمان، برلن 1340هـ ق.
قباديانى، ناصر خسرو: سعادت نامه، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: سفر نامه، به كوشش محمد دبير سياقى، چاپ دوم، كتابفروشى زواره، تهران 1356

جامد و اسم مشتق :

 

اسم

اسم جامد به اسمي گفته مي شود كه در ساختمان آن (وند ) يا بن فعل به كار نرفته باشد مانند : كتاب،قلم،مدرسه

اسم مشتق : به اسمي گفته مي شود كه در ساختمان آن بن فعل يا وند به كار رفته باشد مانند : دانشجو ، نگهبان

نكته: تمام اسم هاي ساده جامد هستند اما اسم هاي غير ساده به دو دسته تقسيم مي شوند يعني بعضي جامد و بعضي مشتق هستند .اگر در ساختمان اسمي بن فعل يا وند به كار رفته باشد مي گوييم آن اسم مشتق است.

 

 

 

اسم معرفه و اسم نكره

 اسم معرفه اسمي است كه براي خواننده يا شنونده آشنا باشد

اسم نكره به اسمي گفته مي شود كه براي خوانند ه يا شنونده نا شناس باشد و همراه يكي از نشانه هاي نكره كه عبارتند از :                    يك در اول اسم

                                   نشانه هاي نكره        (ي ) درآخر اسم

                                                               يك در اول و ( ي ) در آخراسم

هر گاه اسم نكره در جمله تكرار شود براي بار دوم كه تكرار مي شود نكره نيست بلكه معرفه است مانند :

مردي  پسرش را گم كرده بود آن مرد در فراغ فرزندش بسيار بي تابي مي كرد

    نكره        مفعول                                              معرفه

در زبان فارسي معرفه نشانه ندارد . مي توانيم بگوييم اگر اسمي نشانه ي نكره نداشته باشد معرفه است .

ضمیر

می توان به جای آوردن اسم، واژه ای آورد که جانشین اسم شود. مثلاً به جای

مرد رفت.

می توان گفت:

او رفت.

و به جای

شیشه شکست.

می توان گفت:

این شکست.

در این جمله ها «او» و «این» به جای اسم نشسته اند و جانشین اسم شده اند. واژه ای که جانشین اسم می شود و با آوردن آن، دیگر خود اسم را نمی آوریم ضمیر نامیده می شود. ضمیر مقوله دیگری از انواع کلمه است.

                                                                                                     

ضمير شخصي : ضميري كه براي هر شخص گونه اي جداگانه دارد ضمير شخصي مي نامند ضماير شخصي به دو دسته تقسيم مي شوند :                            جدا                         

                                                              ضمير شخصي

                                                                                             پيوسته 

هر يك از ضماير شخصي داراي شش صيغه يا ساخت هستند كه عبارتند از : ضمير شخصي جدا

من    اول شخص مفرد

ما   اول شخص جمع

تو     دوم شخص مفرد

شما   دوم شخص جمع

او     سوم شخص مفرد

ايشان سوم شخص جمع

 

ضمير شخصي پيوسته :

اول شخص مفرد   -َ م   ، كتابمَ

اول شخص جمع ِ مان ،  كتابمان

دوم شخص مفرد   - َت  ، كتابَت

دوم شخص جمع – ِ تان ،  كتابتان

سوم شخص مفرد  -َ ش  ، كتابَش

سوم شخص جمع – ِ شان ، كتابشان

جمله ي ساده و مركب :

 جمله ي ساده جمله اي است كه در آن گوينده يا نويسنده پيام خود را در جمله اي بيان مي كند كه تنها يك فعل داشته باشد مانند : من برادرم را دوست دارم .

جمله ي مركب : جمله اي است كه در آن گوينده يا نويسنده پيام خود را در جمله اي بيان مي كند كه بيش از يك فعل داشته باشد  مانند : رضا به درس ادبيات كه از درس هاي شيرين است علاقه دارد

متمم:

متمم در لغت یعنی تمام کننده ی چیزی و در دستور زبان فارسی یعنی تمام کننده ی معنی کلمه ای نظیر فعل ، صفت ، و....برای تفهیم بهتر متمم به دانش آموز می توان آن را به سه دسته تقسیم کرد :

1-      متمم فعل ( متمم اجباری )  2- متمم قیدی ( متمم اختیاری )3-متمم برای یکی از اجزای جمله به غیر از فعل

2-     متمم فعل :

برخی افعال با وجود داشتن نهاد و احیاناً مفعول و مسند معنی کامل ندارند و نقطه ی ابهامی یا بهتر بگوییم علامت سوالی در ذهن باقی می ماند . اگر جواب سوال مطرح شده در ذهن با حرف اضافه همراه باشد ، همان متممی است که باید در جمله لحاظ شود تا معنی فعل کامل گردد .

 این گونه متمم ها ، به دلیل این که تمام کننده ی معنی فعل هستند متمم فعل نامیده می شوند ، به همین دلیل در شمارش اجزای جمله بایدبه حساب بیایند ، بنا بر این متمم اجباری نامیده می شوند . به عبارت کوتاه تر :

متمم فعل : قابل حذف شدن نیست و در شمارش اجزای اصلی محسوب می شود .

 

3-     متمم قیدی:

گاهی در جمله قید به صورت حرف اضافه و متمم ظاهر می شود . به این نوع متمم ، متمم قیدی می گویند. متمم های قیدی در مفهوم اصلی جمله تاثیری ندارند  ونحوه ی تشخیص آن ها ، حذف کردنشان از جمله است ،به همین دلیل به متمّم اختیاری معروفند .متمم قیدی قابل حذف شدن است و در شمارش اجزای اصلی محسوب نمی شود .

4-متمم برای یکی از کلمات جمله به غیر از فعل:

این نوع متمم با تجزیه ی کلمه در ارتباط است از این رو به انواع زیر تقسیم می شود

الف ) متمم اسم : وقتی که متمم برای یکی از نقش های نهاد ، مفعول ، مسند ، مضاف الیه و متمم بیاید

ب ) متمم صفت ) وقتی که متمم برای صفت بیاید .

ج ) متمم قید : زمانی که متمم برای نقش قید آورده شود .

د ) متمم شبه جمله : وقتی که متمم تمام کننده ی معنی شبه جمله باشد . اغلب شبه جمله نیاز به متمم دارند ؛

نظیر : احسنت بر علی ! حیف از این همه زحمت ! وای بر شما ! یا در جملات زیر کلمه ی « توجه » اسم است

 که در نقش های متعدد آمده و در تمام نقش ها احتیاج به متمم دارد :

- توجه به این مطلب پسندیده است .

- به این مطلب توجه نمایید .

- با توجه به این مطلب می توان نتیجه گرفت ...

- نظر استادان دانشگاه ، توجه به این مطلب است .

با اندک تاملی می توان دریافت که هیچ یک از این افعال نیاز به متمم ندارند ،

از سوی دیگر نمی توان گروه متممی « به این مطلب » را حذف کرد ، زیرا معنی جمله ناقص می شود ، پس :

متمم نوع سوم : نه قابل حذف شدن است و نه جزء اجزای اصلی به حساب می آید .

یاد آوری

1-      صفات تفضیلی : در هر نقشی که باشند نیاز به متمم دارند مگر این که متمم آن ها به خاطر وضوح بسیار حذف شده باشد .

-          بیشه ای انبوه تر از این  نمی توان یافت .

-          حسنک می گوید : بزرگ تر از حسین علی نیستم .

-          باید شایسته تر از این اندیشید .

-          بهتر است که ابتدا بیندیشیم ، سپس سخن بگوییم .

2-      برخی از اسم های مبهم از قبیل : بسیاری ، برخی ، بعضی و گروهی از اسم های جمع مثل عدّه ، دسته ، گروه نیز به متمم نیاز دارند .

 

 

نکاتی در تشخیص انواع متمم :

1-      وقتی در جمله متمم داریم باید ابتدا حرف اضافه و متمم را حذف کنیم .اگر در معنی اصلی جمله خللی وارد نشد ، متمم ، اختیاری است .

2-       در غیر این صورت یا متعلق به فعل است یا یکی دیگر از کلمات جمله . می توان حرف اضافه را به فعل و پس از آن به تک تک

3-      کلمات جمله اضافه کرد و با ایجاد رابطه ی معنی داری ، نوع متمم را تشخیص داد.

-          در انگلستان هدف از آموزش پیش دبستانی آشنایی کودکان با محیط مدرسه و تمرین دوری از خانواده و منزل است .

-          در انگلستان -------  متمم قیدی

       با حذف متمم ها جمله به این صورت در می آید :

-          هدف ، آشنایی کودکان و تمرین دوری است .

واضح است که چنین جمله ای معنای تمام و دقیق ندارد و این سوالات را در پی خواهد داشت : هدف از چه چیزی ؟ آشنایی با چه چیز ؟ دوری از چه چیز ؟

از سوی ذیگر می توان گفت : هدف از ، آشنایی با و دوری از . بنابراین هر سه کلمه متمم اسم می گیرند .یا مثلاً :

-          او از ترس افترا و حسد به خدا پناه برد .

-          او به خدا پناه برد .

جمله ای است با معنی کامل و در واقع متمّم حذف شده ، مفهوم قید علت دارد .و یا جمله ی او « پناه برد » معنی کامل ندارد .

در این صورت با توجه به این که « پناه » نقش مفعول دارد ، می توانیم بگوییم : « او به خدا ، پناه به خدا ، برد به خدا ،

 از میان این عبارات پناه به خدا » دارای معنی است . پس « پناه » اسم گرفته است .

4-      در تشخیص متمم باید به ساده و مرکب بودن فعل نیز توجه کرد .

-          او به قبولی اش افتخار می کند .

می توان گفت : « افتخار کردن به » و نتیجه گرفت که متمم ، اجباری است اما باید دانست که « افتخار » مفعول است و « می کند »

فعل ساده .پس  « افتخار به قبولی اش » درست است .

5-      برای دریافت بیشتر متمم باید مبحث قید و مفاهیم قیود را دقیقاً شناخت

6-      زیرا متمم های قیدی مفاهیمی از قبیل زمان ، مکان ، کیفیت و ...دارند .-

-          از فرط هیجان لکّه می دویدم . ( قید علت )

-          - جامی در خرجرد جام تولد یافت . ( قید مکان )

7-      هر فعل یک یا دو حرف اضافه ی اختصاصی دارد .ممکن است فعل در نظام معنایی زبان ، مفاهیم متعددی بگیرد .

آموختن ( یاد دادن ) -----به ؛  آموختن ( یاد گرفتن ) -----  از ؛
اندیشیدن ( فکر کردن ) ------ به ؛اندیشیدن ( ترسیدن) ---- از ؛

حروف اضافه ی اختصاصی عبارتند از : « به ، با ، از ، بر ، در » .کاربرد حروف « بر و در»  محدود است و انگشت شمار .

 « گنجیدن در ، شوریدن بر ، تاختن بر »اما حروف « به ، با ، از » برای افعال متعددی به کار می روند .

5- وقتی فعلی حرف اضافه ی اختصاصی داشته باشد ، فقط با همان حرف اضافه معنی کامل می یابد ؛ یعنی نمی توانیم حروف اضافه ی دیگری را جای گزین آن کنیم .

- او به مادرش می نازد .( معنی کامل است )

- او با مادرش می نازد  ( معنی کامل نیست ، به چه می نازد ؟ )

6- فعل هایی که متمم اجباری می گیرند ، وقتی به صورت مصدر یا اسم در جمله حضور یابند ؛ متمم نوع سوم را خواهند گرفت ،

 مگر این که متمم این کلمات به صورت مضاف الیه در جمله حضور یافته باشند .                                                

- به آینده می اندیشم ( متمم اجباری )

- اندیشیدن به آینده زبیاست .( متمم اسم )

- اندیشه به آینده زیباست . ( متمم اسم )

- انذیشه ی  آینده  را دارم .( متمم به صورت مضاف الیه آمده ، ومضاف الیه است )

- او ازتاریکی می ترسد ( متمم اجباری )

- ترس از گناه روح را متعالی می سازد . (متمم اسم )

- ترسیدن از گناه روح را متعالی می سازد ( متمم اسم )

7- افعال ربطی ( است  ، بود، شد ، گشت ، ... )متمم اجباری نمی گیرند ، مگر زمانی که مسند نداشته باشند در این صورت متمم ، کار مسند را انجام می دهد .

- او جنوبی است ( سه جزیی مسندی )

- او از اهالی جنوب است . ( سه جزیی متممی )

********

 بر اساس جانشین سازی وافزودن وکاستن متمم ، هر یک از جمله های زیر را تغییر دهید ووضعیت متمم وحرف اضافه را بررسی کنید :

- مریم از خداوند راضی است ( نیارمند ، شادمان ، رقیق،امیدوار ، بلند قد  ...)

- نمونه ------ مریم به محبت نیازمند است .( نظر ، اندیشه ، توجه، رفاقت   ....)

- اکرم با دوستش مصاحبه کرد .

- محمود به ماه نظر کرد

 حرف، شبه جمله

علاوه بر مقوله های اسم، فعل، ضمیر، صفت و قید، دو مقوله دیگر نیز در زبان دیده می شود:

الف) در جمله ی

مرد با کودک رفت.

«با» ، «کودک» را به «مرد» ارتباط می دهد و آن دو را همراه می کند، «با» از مقوله ای است که آن را حرف می نامیم. حرفها وظایف گوناگونی در جمله به عهده می گیرند.

ب) در جمله ی

کاش باران بیاید

«کاش» واژه ای است که مفهوم جمله از آن به دست می آید و بار عاطفی دارد. مثلاً مفهوم این جمله ها از «کاش» مستفاد می شود:

آرزو می کنم.... – خواست من این است که ... –

واژه هایی که مفهوم جمله از آنها به دست می آید و عاطفه ای را بیان می کنند، شبه جمله یا صوت نام دارند. اسم، فعل، ضمیر، صفت، قید، حرف و شبه جمله ، مقوله های هفتگانه زبان است. آنها را انواع کلمات یا طبقات دستوری نیز می گویند.

 گروه واژه، واژک

هر جمله از جزء های کوچکتری تشکیل می شود؛ مثلاً در این جمله:

دانش آموزان کلاس پنجم تمرین های ریاضی خود را خیلی سریع نوشتند.

در وهله ی نخست می توان این جزءها را تشخیص داد:

دانش آموزان کلاس پنجم

تمرین های ریاضی خود را

خیلی سریع

نوشتند.

سه جزء اول، گروه هایی هستند که با هم عمل می کنند، یعنی از نظر نحوی یک واحد هستند؛ در سه گروه اول، هسته ای وجود دارد که بقیه واژه ها بدان وابسته اند:

دانش آموزان، تمرین ها، سریع.

از جزءهای هسته، به اضافه واژه آخر، می توان جمله ای ساخت. جمله ای را که از این جزء های هسته می سازیم، می توان جمله هسته نامید:

دانش آموزان تمرین ها را سریع نوشتند.

هر کدام از جزءهای هسته را واژه ای تشکیل می دهد که برخی از واژه ها نیز قابل تقسیم به اجزای کوچکتری هستند:

دانش آموزان= دان+   ِِ  ش + آموز+ ان

تمرینها= تمرین + ها

نوشتند = نوشت +  ََ ند.

هر کدام از این جزء های کوچکتر را واژک می نامیم. واژک کوچکترین جزء معنی دار زبان است که نمی توان آن را به واحد کوچکتری تقسیم کرد:

دان ِ  ش آموزان ِ  کلاس  ِ پنج ُ م تمرین های ریاضی خود را خیلی سریع نوشت  َ ند

واژک : دان /  ِش/ آموز / ان/  ِ/ کلاس /  ِ/ پنج / ُم / تمرین / ها /ی / ریاضی/  ِ/ خود/ را/ خیلی / سریع / نوشت / َند.

واژه : دانش آموزان/  ِ/ کلاس/  ِ/ پنجم/ تمرین ها / ی / ریاضی/  ِ/ خود / را / خیلی / سریع/ نوشتند.

گروه : دانش آموزان کلاس پنجم / تمرین های ریاضی خود را / خیلی سریع / نوشتند.

جمله: دانش آموزان کلاس پنجم تمرین های ریاضی خود را خیلی سریع نوشتند.

چنان که جدول بالا نشان می دهد جمله قابل تقسیم به چند گروه، و گروه قابل تقسیم به چند واژه، و واژه قابل تقسیم به چند واژک است. همچنین جدول بالا نشان می دهد که گاهی یک واژک، خود، یک واژه است و نیز به جای گروه به کار می رود. چنان که در جدول زیر «سریع» واژک، و نیز جانشین واژه و گروه است:

دان  ِ ش آموز  ان تمرین ها را سریع نوشت  َ ند.

واژک : دان /  ِش/ آموز/ ان/ تمرین / ها / را/ سریع / نوشت/  ند.

واژه : دانش آموزان/ تمرین ها / را / سریع / نوشتند.

گروه : دانش آموزان / تمرین ها را / سریع / نوشتند.

جمله : دانش آموزان تمرین ها را سریع نوشتند.

نقش گروه ها و واژه ها: نهاد، مفعول، قید، متمم

در جمله، گروه ها با فعل در ارتباط اند و هر گروهی در ساختمان کلام نقشی به عهده دارد. مثلاً در جمله :

دانش آموزان کلاس پنجم (1) تمرین های ریاضی خود را (2)  با قلم های خودکار (3)   خیلی سریع (4) نوشتند. (5)

گروه اول نهاد {= مسندٌ الیه} است، یعنی فعل به آن اسناد داده شده است. گروه دوم مفعول است، یعنی فعل بر آن واقع شده است. گروه سوم متمم است، یعنی به معنی فعل چیزی می افزاید و آن را تمام و کامل می کند. گروه چهارم قید است و نشان می دهد که فعل چگونه اتفاق افتاده است.

گروهی را که گروه فعلی به آن اسناد داده می شود، گروه نهادی یا نهاد یا مسندالیه می گویند، یا می گویند، نقش نهادی دارد؛ مانند گروه «دانش آموزان کلاس پنجم».

گروهی را که گروه فعلی برآن واقع می شود، گروه مفعولی یا مفعول می گویند، یا می گویند نقش مفعولی دارد؛ مانند گروه «تمرین های ریاضی خود».

گروهی که چگونگی وقوع فعل را مشخص می کند، گروه قیدی یا قید نامیده می شود یا می گویند نقش قیدی دارد؛ مانند گروه «خیلی سریع».

گروهی را که با حرف اضافه همراه است و معنی فعل را تمام می کند، گروه متممی یا متمم می گویند یا می گویند نقش متممی دارد، مانند گروه «قلم های خودکار».

 

 

 

 

مسند

برخی از فعل ها معنی کاملی ندارند؛ مانند «ام»، «بود» و «شد» در جمله های زیر:

رضا منم (من ام).

دیروز شنبه بود.

هوا سرد شد.

در این جمله ها«ام»، «بود» و «شد» معنی کاملی ندارند؛ سه کلمه «من»، «شنبه» و«سرد» معنی آن ها را کامل کرده است، به عبارت دیگر فعل های «ام»، «بود» و «شد»، کلمات «من»، «شنبه» و «سرد» را به نهاد (یعنی رضا، دیروز و هوا) اسناد داده است؛ این قبیل فعل ها را فعل ربطی می گویند و کلمه هایی که به وسیله آن ها فعل های ربطی به نهاد نسبت داده می شودند مسند نام دارند یا می گویند نقش مسندی دارند.

 تمیز

مفهوم برخی از فعل ها با وجود مفعول یا متمم (یا هر دو ) تمام نمی شود و به وسیله ی دیگری نیاز پیدا می کند تا مفهوم خود را تمام کند و ابهامی را که در جمله وجود دارد برطرف سازد. مثلاً در این جمله ها:

من او را شایسته می دانم.

همه او را در مدرسه بابک صدا می کنند.

بدون واژه های «شایسته» و «بابک»، مفهوم فعل های «می دانم» و «صدا می کنند» ابهام دارد.

این واژه ها را در این حالت که از جمله، رفع ابهام می کنند، تمیز می نامند.

مسند و تمیز نیز می توانند به صورت گروهی به کار روند:

هوا کاملاً روشن است.

من او را شایسته این کار می دانم.

«کاملاً روشن» گروه مسندی و «شایسته این کار» گروه تمیزی است.

 

 

 

 

 

 

 

 منادا

اسم می تواند در جمله بدون علامت یا همراه با علامتی مورد خطاب قرار گیرد:

حسن! بیا.

ای خدا! خودت رحم کن.

در این جمله ها، حسن و خدا مورد خطاب و ندا قرار گرفته اند. واژه هایی را که مورد خطاب و ندا قرار می گیرند، منادا و نقش آنها را نقش منادایی گویند. منادا نیز می تواند به صورت گروهی به کار رود:

 

 صفت، مضاف الیه، بدل ، معطوف، تأکید

در هر گروه، نقش اصلی را فقط یک واژه (یا واژک) به عهده دارد، که آن را واژه ی هسته ی گروه می نامیم، بقیه واژه ها(یا واژک ها) وابسته های آن هستند.

در جمله های زیر، بعضی از وابسته ها نشان داده شده است:

مرد دانا آمد. دانا وابسته به نهاد و صفت آن است.

مداد علی تراشیده شد. علی وابسته به نهاد و مضاف الیه آن است.

ابوعلی سینا شیخ الرئیس در همدان در گذشت. شیخ الرئیس وابسته به نهاد و بدل از آن است.

«مرد دانا را دیدم.» دانا وابسته به مفعول و صفت آن است.

«مداد علی را آوردم.» علی وابسته به مفعول و مضاف الیه آن است.

«ابو علی سینا شیخ الرئیس را به اصفهان دعوت کردند.» شیخ الریس وابسته به مفعول و بدل از آن است.

«به مرد دانا گفتم...» دانا وابسته به متمم و صفت آن است.

«به مداد علی علامت زدم.» علی وابسته به متمم و مضاف الیه آن است.

«به ابوعلی سینا شیخ الرئیس نامه ای نوشتند.» شیخ الرئیس وابسته به متمم و بدل از آن است.

«آن مرد، علی برادر بزرگ حسین است.» علی مسند است و برادر وابسته به علی و بدل آن، بزرگ صفت بدل و حسین مضاف الیه بدل است.

«این سرزمین را خراسان بزرگ می نامیدند.» خراسان تمیز و بزرگ صفت آن است.

«ای خدای بزرگ! به فریادرس!» خدا منادا و بزرگ صفت آن است.

«ای خدا، آفریننده جهان! تو بر همه چیز آگاهی!» خدا منادا و آفریننده بدل از آن و جهان مضاف الیه بدل است.

«علی و حسین آمدند.» حسین وابسته به نهاد و معطوف به آن است.

«حالم امروز خوبِ خوب است.» «خوبِ» اول وابسته به مسند و تأکید آن است.

نهاد، مفعول، متمم، مسند، تمیز، و منادا نقش های اصلی هستند؛ قید، صفت، مضاف الیه، بدل، معطوف و تأکید وابسته های نقش های اصلی هستند. به وابسته ها، «نقش های وابسته» یا «زیر نقش» می گویند.

 مقوله های هفتگانه و نقش ها

نقش ها و زیر نقش هایی که واژه ها (یا گروه ها) می توانند در جمله بر عهده گیرند، عبارتند از:

نهادی، مفعولی، متممی، مسندی، تمیزی، ندایی، قیدی، وصفی، مضاف الیهی، بدلی، معطوفی، تأکیدی.

در جدول صفحه بعد نشان داده ایم که هر مقوله از مقوله های هفتگانه زبان چه نقش ها و نقش های وابسته ای می توانند در جمله ایفا کنند.

تغییر مقوله

واژک ها، واژه ها و گروه ها گاهی تغییر مقوله می دهند، مثلاً صفت، مقوله ی اسمی پیدا می کند یا فعل، مقوله قیدی یا وصفی، و یا اسم، مقوله وصفی، چون:

1) دانشمندان ایرانی در این باره چنین گفته اند...

«دانشمند» در این جمله دیگر صفتی نیست که اسمی را توصیف کرده باشد، بلکه اسمی است که هم علامت جمع گرفته، هم در نقش نهادی به کار رفته و هم خود با صفتی توصیف شده است.

2) شاید آنها بیایند.

«شاید» که در اصل فعل مضارع ساده است، در اینجا به صورت قید به کار رفته است. 

3) او ماشین برویی دارد.

4) او بچه بگو بخندی است.

در این جمله ها، فعل امر به صورت صفت به کار رفته است. همچنین اسم بسیاری از فلزات و مواد دیگر، کاربردی شبیه به کاربرد صفت پیدا می کنند:

انگشتر طلا به جای             انگشتر طلایی

ظرف مس به جای              ظرف مسی یا ظرف مسین

گردنبند نقره به جای           گردنبند نقره ای

سینی ورشو          به جای          سینی ورشویی

لباس پشم  به جای            لباس پشمی

 

 

 ژرف ساخت ، روساخت در هنگام سخن گفتن یا نوشتن، اغلب اجزایی را از جمله حذف می کنیم. وقتی شما از دوستتان می پرسید «امروز ساعت اول، چه درسی داریم؟» و او جواب می دهد: «دستور»؛ این کلمه از جمله ای است که همه اجزای آن، جز همین کلمه دستور «حذف» شده است. در واقع در ذهن دوست شما که به شما جواب داده، چنین جمله ای بوده است : «امروز ساعت اول، درس دستور زبان فارسی داریم». همچنین وقتی که معلم رو به شاگردان می گوید:

«می توانید بروید» در سطح روساخت است و «شما دانش آموزان می توانید بروید» در سطح ژرف ساخت است. همچنین در این گفتگو:

- امروز ساعت اول چه درسی داریم؟

- دستور

«دستور» در سطح روساخت و «امروز ساعت اول درس دستور زبان فارسی داریم» در سطخ ژرف ساخت است.

همچنین در امثال این جمله ها:

مهندسین نقشه راه را کشیدند.

نقشه راه به وسیله مهندسین کشیده شد.

دو روساخت متفاوت به کار برده ایم، ولی ژرف ساخت آنها یکی است؛ به سخن دیگر، یک معنی در ذهن ما وجود دارد.

همچنین عبارت زیر:

«پرویز گفت: مریض است و به مدرسه نمی آید.» دارای سه ژرف ساخت زیر است:

پرویز گفت.

پرویز مریض است.

پرویز به مدرسه نمی آید.

تبدیل جمله یا جمله ها را به ژرف ساخت، «تأویل» و «گشتاری کردن» می گویند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

توصیف ساختمان دستوری زبان فارسی، محمد رضا باطنی،تهران،1348

دستور زبان فارسی ،پرویز ناتل خانلری،انتشارات فرهنگ ایران چاپ دوم،1352

دستور زبان فارسی ،حسن انوری حسن احمدی گیوی،تهران انتشارات فاطمی،1374

دستور زبان فارسی (دستور زبان دبیرستان رشته ی فرهنگ و ادب)علی اشرف صادقی،غلامرضا ارژنگ،وزارت آموزش و پرورش،ج 1 تا 3،سال 1358

نشانه معرفه و نکره،احمد خراسانی،دانش،سال اول 11-10 ،دی و بهمن

1328

فارسی سال سوم راهنمایی سال1380،احمد سمیعی گیلانی-غلامعلی حداد عادل-محمد جواد شریعت و سیما وزیرنیا

دستور زبان فارسی،دکتر ع.خیامپور،سال 1380

زیور های سخن(صناعات ادبی) و گونه های شعر پارسی،دکتر جهانبخش نوروزی،سال1378

زبان فارسی سال سوم دبیرستان،دکتر علی محمد حق شناس،احمد سمیعی،دکتر تقی وحیدیان کامیار،دکتر حسین قاسم پورمقدم و سید اکبر میر جعفری

 وبلاگ شخسی اکبر سلمان پناهhttp://farsifarsi.blogfa.comاینترنت

                                   

                                      بسم الله الرحمن الرحیم

                                                                                                                                                                

پژوهشی در دستور زبان فارسی                                                                                           

تهیه و تنظیم . اکبر سلمان پناه

استاد .سرکار خانم دکتر اثنی عشری

                                                              سال تحصیلی ۸۷ -۸۶

                                                         

   مقدمه...................................................................................................2

زبان – خط فارسی......................................................................................4

 صامت. مصوَِِّت و انواع آن...........................................................................5

کلمه......................................................................................................7

فعل و مفعول............................................................................................8

انواع جمله..............................................................................................9

ویژگی های فعل.......................................................................................10

انواع فعل..............................................................................................11

حرف و انواع آن.....................................................................................13

صفت..................................................................................................14

قید  و انواع آن......................................................................................14

اقسام اسم.............................................................................................15

انواع وند.............................................................................................16

جامد . مشتق.........................................................................................17

معرفه و نکره........................................................................................17

ضمیر.................................................................................................17

جمله ساده مرکب....................................................................................18

متمم..................................................................................................18

حرف و شبه جمله..................................................................................20

گروه واژه...........................................................................................21

مسند.................................................................................................23

تمیز..................................................................................................23

 منادی...............................................................................................24

مضاف الیه و بدل...................................................................................24

مقوله هفت گانه  نقش ها..........................................................................25

ژرف ساخت.........................................................................................26

  منابع..........................................................................................................28  

 

 

مقدمه

شکر شکن شوند همه طوطیان هند    زین قند پارسی که به بنگال میرود

 

زبان فارسی یکی از چند زبان ارجمندی است که از گذشته های بسیار دور،آثار مکتوب گران قدری از آن بر جای مانده که در بر دارنده ی ارزش های والای انسانی است.

این زبان،قرن های متوالی،زبان رسمی و فرهنگی بخش وسیعی از جهان ،از آسیای میانه تا آسیای صغیر و بین النهرین و تمام شبه قاره ی هندوستان بوده است و نه تنها ایرانیان علاقه مند بلکه بسیاری از غیر ایرانیان ،با شور و شوق این زبان را فراگرفته ،بدان شعر سروده . کتاب نوشته اند . زبان فارسی ،حافظ وحدت قوم ایرانی و به تعبیر دقیق و زیبای مقام معظم رهبری رمز هویت ملی ماست.

مهم تر از همه این که ادبیات ایران-که در جهان مقامی بس شامخ دارد و مایه ی فخر و مباهات و سرافرازی و سربلندی ماست-به این زبان سروده و نوشته شده است.

پس بر ماست که زبان فارسی را گرامی بداریم و آن را خوب بشناسیم و بشناسانیم.

فراگرفتن دستور زبان فارسی نه تنها سبب بهتر اندیشیدن می شود که در کار نوشتن نیز یاری گر ماست.گزافه نیست اگر بگوییم کسی دستور می داند و به نوشتن می پردازد مانند نوازنده ایست که علاوه بر تجربه و مهارت شناخت علمی از دقایق و رموز موسیقی دارد و کسی که دستور نمی داند و دست به قلم می برد مانند نوازنده ایست مه از موسیقی شناختی ندارد و نوازندگی را فقط از راه تجربه فراگرفته است. شک نیست آن کس که آگاه تر است موفق تر است لذا بر همه ی کسانی که دست به قلم می برند لازم است دستور را بدانند .

در پایان از استاد محترم سرکار خانم اثنی عشری کمال تقدیر و تشکر را دارم.امید دارم با مطالعه ی این تحقیق کاستی ها و نقص های آن را به من باز گو کنند و ما را در بهتر یادگیری دستور زبان یاری فرمایند.

در ضمن لازم به یادآوری است که دستور زبان فارسی دکتر خیام پور اگرچه دستور کاملی است ولی آنچه که اکنون دانش آموزان در مدارس راهنمایی و دبیرستان فرا می گیرند کاملا متفاوت است و بهتر بود که کتاب معرفی شده کتابی باشد که دستور زبان را  به روز بیان کند .

مجددا از شما تقدیر و تشکر می نمایم.

اکبر سلمان پناه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور
در زمستاني غبار آلود و دور
يا خزاني خالي از فرياد و شور
مرگ من روزي فرا خواهد رسيد
روزي از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچي همچو روزان دگر
سايه اي ز امروز ها ‚ ديروزها
ديدگانم همچو دالانهاي تار
گونه هايم همچو مرمرهاي سرد
ناگهان خوابي مرا خواهد ربود
من تهي خواهم شد از فرياد درد
مي خزند آرام روي دفترم
دستهايم فارغ از افسون شعر
ياد مي آرم كه در دستان من
روزگاري شعله ميزد خون شعر
خاك ميخواند مرا هر دم به خويش
مي رسند از ره كه در خاكم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روي گور غمناكم نهند
بعد من ناگه به يكسو مي روند
پرده هاي تيره دنياي من

 چشمهاي ناشناسي مي خزند
روي كاغذها و دفترهاي من
در اتاق كوچكم پا مي نهد
بعد من با ياد من بيگانه اي
در بر آينه مي ماند به جاي
تار مويي نقش دستي شانه اي
مي رهم از خويش و ميمانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران مي شود
روح من چون بادبان قايقي
در افقها دور و پنهان ميشود
مي شتابند از پي هم بي شكيب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه اي
خيره ميماند به چشم راهها
ليك ديگر پيكر سرد مرا
مي فشارد خاك دامنگير خاك
بي تو دور از ضربه هاي قلب تو
قلب من ميپوسد آنجا زير خاك
بعد ها نام مرا باران و باد
نرم ميشويند از رخسار سنگ
گور من گمنام مي ماند به راه
 

                                                                     
(فروغ فرخزاد)                         

                              

 

 

 

دستور به معنای قانون

در زبان انگلیسی به اسم گرامر و در زبان عربی به اسم صرف و نحو به کار می رود ودر زبان فارسی به نام دستور زبان فارسی ، یعنی قانون زبان فارسی .

   آموختن این علم چه سودی دارد ؟ این علم را می آموزیم تا با به کار بستن قوانین وقواعد آن درست بنویسیم

 زبان

زبان یا در نشانه های صوتی یا در نشانه های نوشتاری تظاهر می کند. زبان اگر در نشانه های صوتی آشکار شود، زبان گفتاری و اگر در نشانه های نوشتاری (خطی) آشکار شود، زبان نوشتاری نامیده می شود. علاوه بر اینها، البته زبان ِ اشارات و حرکات نیز وجود دارد، اما نه آن نشانه های صوتی واقعیت زبان است و نه این نشانه های خطی؛ بلکه زبان را طرح نظام وارده یا دستگاه ارتباطی پیچیده ای با ساختمان انتزاعی می توان فرض کرد که در گفتار و نوشتار تظاهر می کند و با نوعی رفتار اجتماعی همراه است؛ در نتیجه زبان، پدیده ی پیچیده ای است و از آن رو تعریف منطقی آن بسیار دشوار است. رفتار زبانی به صورت نوعی فعالیت عضوی از انسان صادر می شود.

زبان فارسی

زبان فارسی از خانواده ی زبان های ایرانی و زبان های ایرانی از خانواده زبان های "هند و ایرانی" است. زبان های هند و ایرانی نیز از شاخه زبان های "هند و اروپایی" است. زبان های هند و اروپایی یکی از خانواده های مهم زبان بشری است که شاخه های گوناگون آن در سراسر اروپا و قسمت پهناوری از آسیا، آمریکا، اقیانوسیه و آفریقای جنوبی پراکنده شده است.

از آنجا که زبان، پدیده ای اجتماعی است و نمی تواند صورت ثابت و واحدی داشته باشد و همواره به تبع دگرگونی ها و تحولات اجتماعی دستخوش تغییراتی می گردد، در هر دوره ای از تاریخ ، ویژگی هایی پیدا می کند که شکل آن را از زبان دوره ی پیش متمایز می کند. از این رو می توان در بررسی تاریخی هر زبان ، مسیر تحولات آن را از کهن ترین صورت دنبال کرد و تغییرات و تحولات و قوانین حاکم بر آن تحولات را در طول تاریخ تعیین نمود.

زبان فارسی مانند دیگر زبان های ایرانی، از قدیمی ترین صورت بازمانده ی آن، تا فارسی دری ، سه دوره ی تحولی باستان، میانه و جدید را پشت سر گذاشته است و زبان فارسی امروز دنباله ی طبیعی و صورت تحول یافته ی یکی از گونه های زبان فارسی میانه است و زبان فارسی میانه، خود صورت تحول یافته ی زبان فارسی باستان است.

زبان فارسی که به آن فارسی دری  نیز می گویند، زبان رسمی، اداری، علمی و ادبی ایران دوره اسلامی است و بیش از هزار و دویست سال قدمت دارد. آشکار است که فارسی دری نیز در عمر دراز خود تحولاتی داشته است اما این تحولات تا آن اندازه نیست که ما امروزه  سروده های شاعران قرن سوم و قرون بعد را به هیچ وجه نفهمیم و زبان فارسی امروز را زبانی به کلی جدا و متمایز از زبان رودکی و فردوسی بدانیم.

خط فارسی

در دوران اسلامی، برای نوشتن زبان فارسی، خط عربی به کار گرفته شده است که از نظر منشأ با خطوط ایرانی دوره ی میانه تفاوت چندانی ندارد؛ زیرا این خط نیز همچون خطوط ایرانی از زمره ی خطوط سامی محسوب می شود و عناصری که در تکامل خطوط سامی مؤثر بوده در خط عربی نیز به چشم می خورد. نشانه هایی که امروزه برای نشان دادن آواهای زبان فارسی به کار می رود – یعنی الفبای زبان فارسی – عبارت است از : ا ء ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و هـ ی که به هر کدام از این نشانه ها حرف می گویند.

هر یک  از این نشانه ها به دو یا چند صورت نوشته می شود، مثلا هـ ، ه ، ـهـ ، ـه.

واج

نشانه های مذکور، آواهای زبان فارسی را نشان می دهد. هر یک از آواهای زبان فارسی – و هر زبان دیگر – را واج می گویند. واج عبارت است از کوچکترین واحد صوتی که می تواند تغییری در معنا ایجاد کند. مثلا در واژه های «لیز» و «ریز» جزء اول با این که از جهت آوایی به هم نزدیک است باز قابل تشخیص و متمایز است و جابه جایی آنها، در معنا تغییر به وجود می آورد. همچنین است جزء آخر در واژه های «تاب» و تاپ» که (ب و پ) از هم قابل تمایز است.

واج ها به دو دسته  تقسیم می شوند: واج های صامت یا همخوان و واج های مصوّت (صدا دار) یا واکه.

صامت

صامت به آن گروه از آواهای گفتاری گفته می شود که در ادای آنها جریان هوا پس از گذشتن از نای گلو، در نقطه ی میان گلو و لب ناگهان براثر مانعی متوقف می شود و با فشار از تنگنایی می گذرد یا از خط میانه ی دهلیز دهان منحرف می شود و یا یکی از اعضای گفتار بالاتر  از گلو را به اهتزاز در می آورد. شماره ی صامت ها در زبان فارسی لهجه ی مرکزی 23 است که عبارتند از :

 ء ب پ ت ج چ خ د ر ز ژ س ش ف ق ک گ ل م ن و هـ ی.

برای نشان دادن برخی از صامتها، چند نشانه (= حرف) به کار می بریم. مثلاً  ز ذ ض ظ  چهار نشانه ی متفاوت هستند که برای نشان دادن یک واج صامت به کار می بریم. مجموعه نشانه هایی (حرف ها) را که برای نشان دادن واج های ِ صامت به کار می بریم، در جدول صفحه بعد، به ترتیب معمول، همراه با  آنها ، می آوریم :

 

 

مصوَّت (واکه)

مصوت (واکه) آوایی است که با لرزش تارآواها از گلو بیرون می آید و هنگام آدای آن دهان گشاده می ماند، چنانکه جریان هوا می تواند از گلو تا لب آزادانه بگذرد . در زبان فارسی امروز شش مصوت وجود دارد:

 

                                                            ___َ__________ُ___

                                                                           َ  

                                                             آ        او      ای

مصوت های فارسی را به خط آوایی چنین نشان می دهیم:

a e o ā ū i

تنوع کاربرد نشانه ها

برخی از نشانه ها ، یعنی حروف، گاه نشانه صامت است و گاه نشانه مصوت، و آنها عبارتند از : ا، و، هـ، ی. درباره هر یک توضیحی می دهیم:

«ا» این نشانه اگر در آغاز کلمه بیاید ، واج صامت همزه را نشان می دهد که با یکی از مصوت ها همراه شده است. (همزه به یاری یکی از مصوت های کوتاه یا بلند ، قابلیت ادا شدن و به تلفظ درآمدن می یابد)، چنان که در اسب ?asb . بنابر این اَ، اِ، اُ دو جزء اند: صامتِ همزه + مصوت.

«الف» اگر در میانه یا پایان کلمه قرار گیرد نشانه مصوت آ خواهد بود چنان که در پایه، دارا؛ علاوه بر این «الف» گاهی کرسی برای تنوین نصب قرار می گیرد، در کلمه هایی نظیر فوراً، مثلاً  و نیز گاهی کرسی است برای همزه در کلمه های عربی چنان که در شأن و منشأ.

« و» این نشانه می تواند در میان و پایان کلمه ها نشانه ی مصوت ū  باشد، چنان که در روز (zūr)، مو () و در آغاز و میانه و پایان می تواند نشانه صامت (v) باشد و با مصوت های شش گانه ترکیب شود؛ چنان که در وش(vaڑ)، ورد (verd)، وسعت (vos?at)، واج vāj) )، وول vūl))، ویر  (vir)؛ نیز در میان و پایان کلمه چنان که در دَوَران (davarān)، روش (raveڑ)، میوهmive))؛ نیز در میانه و پایان کلمه می تواند به صورت صامت ساکن به کار رود، چنان که در جاودان ((javdān ، گاو (gāv) .

« و»  در برخی کلمه ها نشان مصوت کوتاه __ُ_ (o) است: تو (to)، دو (do)، آخور (āxor)، خوردن (xordan)، فورد ((ford. مجموعه خ+و = خو، در زبان قدیم فارسی، صامت مستقلی بوده که در فارسی جدید از میان رفته و در برخی از لهجه ها و زبان های محلی باقی مانده است. لغت نویسان گذشته «و» را در «خو» نوعی واو و «واو معدوله» نامیده اند. واو معدوله امروز فقط در نوشتن باقی مانده است چنان که در خوارxār)) ، خوابxāb)) ، خواستن (xāstan) .

کاربرد دیگر این نشانه  یعنی «و» آن است که نه صامتی را نشان می دهد و نه مصوتی را، بلکه کرسیی است برای همزه ی کلمه های مأخوذ از عربی، چنان که در مؤذن و مؤمن.

«هـ» این نشانه که آن را با نام های گوناگون از جمله «های دو چشم» و «های هَوَز» می خوانند و در خط فارسی با اشکال مختلف نوشته می شود، می تواند در آغاز و میانه و پایان کلمه نشانه صامت باشد، چنان که در هنر (honar)، شهرڑahr))، راه ((rāh؛ و در پایان کلمه، نشانه مصوت کوتاه، چنان که در خانه ((xāna-xāne، گربه (gorbe-gorba) مصوت پایانی این قبیل کلمه ها در برخی لهجه ها از جمله لهجه مرکزی ایران e و در برخی نقاط a است. در این صورت آن را های بیان حرکت گویند.

«ی» این نشانه که در آغاز کلمه به صورت« یـ» و در وسط به صورت « ـیـ » و در پایان به صورت «ی» نوشته می شود، در میان و پایان کلمه می تواند نشانه مصوت بلند  I  باشد، چنان که در شیرازڑiraz)  (، تهرانی (Tehrani) ؛ و گاهی نشانه واج صامت است، در این صورت در آغاز، میانه و پایان کلمه می آید چنان که در یک (yek)، شاید ( ٹayad)، پای Pāy؛ ی در کلمه مأخوذ از عربی به جای نشانه ی مصوت بلند ā نیز به کار می رود، چنان که در عیسی Isā، یحیی (yahyā) .

مصوت مرکب

مصوت مرکب به مصوتی گفته می شود که در حین اَدای آن، وضع اعضای گفتار تغییر می پذیرد و بر اثر آن، رنگ یعنی ارتعاشات فرعی صوت نیز مختلف می شود و صدا از یک مصوت به سوی مصوت دیگر می لغزد، چنان که می توان آن را در حکم دو مصوت شمرده که با هم آمیخته و به صورت واحدی درآمده باشند. مصوت مرکب بسیط نیست، اما یک واج شمرده می شود.

به نظر برخی از یبان شناسان در زبان فارسی، دو مصوت مرکب وجود دارد، یکی از آن دو مصوت مرکبی است که در کلمه فردوسی (Ferdowsi)، نوروز(Nowrūz )، روشن ((rowڑan دیده می شود. چنان که ملاحظه می شود این مصوت مرکب را با ow نشان داده ایم . دیگر مصوت مرکبی است که در کلمه های می(mēy)، کی(kēy)، ری(rēy) ؛ وجود دارد، این مصوب مرکب را با ey نشان داده ایم. به مصوت مرکب، واکه مرکب و آوا گروه نیز می گویند.

 

مقوله های دستوری: جمله ، فعل، اسم

با جمله هاست که سخن می گوییم. جمله، مجموعه ای منطقی و نظام یافته از واژه هاست که اندیشه ها، خواسته ها، عواطف و احساسات ما را نشان می دهد. دستور زبان، این روابط منطقی و نظام یافته را بررسی می کند و نشان می دهد که چگونه آنچه ما می خواهیم در قالب جمله بیان کنیم در ساده ترین صورت خود ارتباطی است که میان دو امر برقرار می شود. مثلاً وقتی که می خواهیم میان «عملِ رفتن» و «مردی که او را می شناسیم» ارتباطی برقرار سازیم، می گوییم.

مرد رفت.

همچنین وقتی که «عمل شکستن» را به «شیشه» نسبت می دهیم، می گوییم:

شیشه شکست.

هر کدام از اینها یک جمله است. در این جمله ها عمل اسناد یا نسبت به جزئی انجام می گیرد که در آخر جمله جای دارد و نسبت به کسی یا چیزی داده شده که در آغاز جمله جای دارد. اغلب جمله های فارسی در ساده ترین صورت خود، چنین وضعی دارند:

مرد رفت.

شیشه شکست.

گیاه رویید.

باد وزید.

فرش بافته شد.

دزد محکوم شد.

در این جمله دو دسته واژه وجود دارد: واژهایی که در آغاز جمله قرار دارند و نسبتی به آنها داده شده؛ و واژه هایی که به دسته ی نخستین، اسناد داده شده اند. در اینجا دو مقوله از مقوله های دستور زبان فارسی به دست می آید: کلمه که در محل اسناد است، فعل نامیده می شود و کلمه ای که بدان اسناد می دهیم ، یعنی مسندالیه، اسم نام دارد. اسم، کلمه ای است که بدون اینکه جانشین کلمه دیگری شود مورد اِسناد قرار می گیرد و مسندالیه واقع می شود، یعنی چیزی به او اسناد داده می شود.

 

 

 

کلمه : از مجموع یک یا چند حرف که معنایی از آن در ذهن خواننده یا گوینده یا شنونده یا نویسنده زنده کند کلمه گویند . مانند : قلم – کتاب -  دانش آموز

جمله : یک یا چند کلمه که معنی یا مفهومی را از گوینده به شنونده یااز نویسنده به خواننده می رساند.

     مانند :   هوای اتاق بسیار گرم بود .

بعضی از جمله ها از دو قسمت تشکیل می شوند :     الف :   نهاد       ب :  گزاره

الف : نهاد قسمتی از جمله است که در باره ی آن خبر می دهیم .

ب   : گزاره خبری است که در باره ی نهاد داده می شود . فعل همیشه در قسمت گزاره قرار می گیرد .

               نهاد

           گزاره

   هوای اتاق   

      بسیار گرم بود .

  دانش آ موزان مدرسه ی راهنمایی امام سجاد

     به اردو می روند .

 

فعل : کلمه ای است که انجام دادن کار یا داشتن حالت یا ایجاد ارتباط در یکی از زمان های گذشته، حال یا آینده دلالت می کند .

فعل ها به دو دسته تقسیم می شوند :    الف :افعال ربطی       ب : افعال غیرربطی

افعال ربطی : به افعالی گفته می شوند که از ریشه ی (استن ، بودن ، شدن ، گشتن و گردیدن ) گرفته شده باشند .

افعال غیر ربطی : به افعالی که غیر از پنج فعل ربطی باشد فعل غیر ربطی یا تام گفته می شود .

جمله ی اسمیّه :به جمله ای که در آن یکی از فعل های ربطی به کار رفته باشد جمله ی اسمیّه گفته می شود .

مانند : دوستم در امتحان خرداد قبول شد . 

جمله ی فعلیه : به جمله ای که در آن فعل غیر ربطی به کار رفته باشد جمله ی فعلیه گفته می شود .

                   مانند : من پدرم را بسیار دوست دارم .

ارکان جمله ی اسمیّه عبارتند از : نهاد ( مسند الیه ) + فعل ربطی

                                                   نهاد (مسند الیه ) + فعل غیر ربطی

ارکان جمله ی فعلیه عبارتند از :

                                                   نهاد( مسند الیه ) + مفعول +فعل غیر ربطی 

 

طریقه ی مشخص کردن ارکان جمله ي اسميه : برای مشخص نمودن نهاد ( مسند الیه ) و مسند در جملات اسمیه  ابتدا دو لفظ ( چی  و چی ) را می نویسیم و فعل ربطی را در انتهای آن قرار می دهیم مثلاً در جمله ی ( رضا مریض شد.) می گوییم : چی ، چی  شد ؟ مسلماً در ذهنمان جمله تکرار می شود کلمه ای که در جواب چی اول قرار می گیرد نهاد ( مسند الیه ) و کلمه ای که در مقابل چی دوم قرار می گیرد مسند نام دارد .

 رضا   مریض    شد .

 نهاد     مسند    فعل ربطی

مفعول : کلمه ای است که کار یا عملی روی آن انجام می گیرد مانند :( زهرا کتابش را برداشت .)

در این جا عمل بر داشتن روی کتاب انجام گرفته پس کتاب مفعول است .

جملاتی مفعول دارند که فعل آنها گذرا باشد

طریقه ی پیدا کردن مفعول در جمله : یکی از عبارت های  چه چیزی را ؟   یا چه کسی را ؟ به اول آن اضافه می کنیم . جوابی که به دست می آید مفعول نام دارد . مانند :

دوستم مرا به خانه دعوت کرد .  چه کسی را دعوت کرد؟    مرا

                 علی غذا را خورد . چه چیزی را خورد ؟     غذا را

                                                                        مفعول

جمله از لحاظ مفهوم و پیام به چهار دسته تقسیم می شود که عبارتند از : جمله ی خبری  ، جمله ی پرسشی ، جمله ی امری ، جمله ی عاطفی .

الف : جمله ی خبری جمله ای است که در باره ی موضوعی ویا وقوع کاری خبر می دهد . علامت جمله ی خبری نقطه است .

ب  : جمله ی پرسشی جمله ای است که در باره ی موضوعی ویا وقوع کاری پرسش می کند و به دو صورت می آید :

                     1- آهنگ صدا وعلامت پرسش ؟

                    2- همراه با کلمه پرسش : آیا ، چرا ، کی ، کجا ...وعلامت پرسش؟                                                              

ج  : جمله ی امری جمله ای است که در آن انجام کاری به خواهش یا فرمان یا دستور در خواست می شود .  در پایان جمله ی امر ی نقطه می گذاریم .

د   : جمله ی عاطفی جمله ای است که یکی از عواطف انسان را از قبیل تعجب ، خشنودی ، دعا و...بیان

 می کند در پایان جملات عاطفی علامت (!) می گذاریم .

                      فعل 

فعل کلمه ای است که انجام دادن کاری یا داشتن حالتی یا ایجاد ارتبا ط در یکی از زمان های گذشته ، حال و آینده دلالت می کند .مانند : زد ، می رود ، خورده ایم ، می خندند.

هر فعل چهار ویژگی دارد که عبارتند از :

الف - انجام دادن کار یا داشتن حالت یا ایجاد ارتباط

ب  - زمان : هر فعل ممکن است زمان انجام گرفتن آن یا در زمان گذشته باشد یا در زمان حال یا آینده .

                                                                                 گوینده یا اول شخص

ج  - شخص : هر فعل سه شخص دارد که عبارتند از:               شنونده یا دوم شخص

                                                                                              غایب یا سوم شخص   

د – صیغه یا ساخت : هر یک از شخص های فعل می تواند یک نفرباشد که به آن مفرد می گویند و همچنین می تواند بر بیش از یکی دلالت کند که به آن جمع می گویند .بنا بر این هر فعل شش ساخت یا صیغه دارد که

                     اول شخص مفرد            اول شخص جمع

عبارتند از :       دوم شخص مفرد            دوم شخص جمع

                     سوم شخص مفرد           سوم شخص جمع

صرف فعل : وقتی شش ساخت یا صیغه ی فعلی را به ترتیب بیان می کنیم می گوییم آن را صرف کرده ایم .

جدول صرف فعل از مصدر خوردن

اول شخص مفرد

دوم شخص مفرد

سوم شخص مفرد

اول شخص جمع

دوم شخص جمع

سوم شخص جمع

خوردم

خوردی

خورد

خورد یم

خورد ید

خورد ند

می خوردم

می خوردی

می خورد

می خورد یم

می خورد ید

می خورد ند

خورده ام

خورده ای

خورده است

خورده ایم

خورده اید

خورده اند

خورده بودم

خورده بودی

خورده بود

خورده بودیم

خورده بودید

خورده بودند

خورده باشم

خورده باشی

خورده باشد

خورده باشیم

خورده باشید

خورده باشند

 می خورم

 می خوری

می خورد

می خوریم

می خورید

می خورند

بخورم

بخوری

بخورد

بخوریم

بخورید

بخورند

خواهم خورد

خواهی خورد

خواهد خورد

خواهیم خورد

خواهید خورد

خواهند خورد

 

گذرا و نا گذر : یکی دیگر از ویژگی های فعل گذرا و ناگذر بودن آن است .

فعل گذرا یا متعدی به فعلی گفته می شود که برای  تکمیل معنی جمله به مفعول نیاز دارد و بدون مفعول معنی جمله کامل نیست .

فعل نا گذر یا لازم به فعلی گفته می شود که بدون مفعول معنی آن کامل است و نیازی به مفعول ندارد .

 

طریقه ی تشخیص فعل گذرا از فعل ناگذر :  به اول فعل یکی از عبارات : چه چیزی را ؟

 یا چه کسی را ؟ اضافه می کنیم . اگر جمله ی روان و درستی ساخته شد به آن فعل گذرا یا متعدی گفته

 می شود  مانند : دیده ام  - خورده بودند .

    چه کسی را دیده ام ؟          چه چیزی را خورده بودند ؟

اگر به اول فعل یکی از عبارات چه چیزی را ؟ یا چه کسی را ؟ اضافه کردیم جمله ی روان و درستی به دست نیامد به آن فعل ناگذر گفته می شود مانند : رفت        آمد

                                           چه کسی را رفت ؟      چه چیزی را آمد ؟       

فعل انواعی دارد آن چه مربوط به دوره ی راهنمایی است با زبان ساده در این جا بیان می شود .

                      ماضی                            ساده                               ساده

                                                                استمراری                         

زمان های فعل     مضارع         ماضی         نقلی                مضارع      اخباری

                                                         بعید

                       آینده                           التزامی                           التزامی

                                   

                                                  ا لتزامی                         

برای ساخت این افعال لازم است با اصطلاحات خاصی آشنا شویم که عبارتند ا ز : 1- مصدر  2- بن ماضی  3 – بن مضارع 4 – صفت مفعولی   5 – فعل امر  6 – شناسه

1- مصدر : اسمی است که بر انجام کاری یا داشتن حالتی بدون شخص و زمان دلالت می کند مانند : گفتن ، زدن ، شستن، آمدن

طریقه ی پیدا کردن مصدر : از فعل می پرسیم که این فعل چه نوع کاری انجام می دهد . به نوع کاری که انجام می دهد مصدر گفته می شود .مانند:

       می بینم     کار   دیدن   انجام می دهد   دیدن    مصدر است

        زده بودم    کار   زدن    انجام می دهد   زدن    مصدر است .

       می نویسد    کار  نوشتن   انجام می دهد  نوشتن   مصدر است .

       علامت مصدر ( دن ، تن ) است .

    بن ماضی                                                                                                                                         

بن فعل : ریشه ی فعل را بن فعل می گویند .بن فعل بر دو نوع است. بن فعل              بن مضارع

                                                                                            

 طریقه ی به دست آوردن بن ماضی : ابتدا مصدر فعل را به دست می آوریم و بعد حرف ( ن ) را از آخر آن بر می داریم آن چه باقی می ماند بن ماضی نام دارد . به عبارت دیگر  بن ماضی = مصدر بدون ( ن )

طریقه ی به دست آوردن بن مضارع : برای ساختن بن مضارع اول باید فعل امر بسازیم یعنی در مورد آن فعل به کسی یا چیزی دستور بدهیم دستوری که داده می شود فعل امر نامیده می شود .فعل امر

همیشه با حرف( ب ) شروع می شود . مانند: برو ، بخور ، بزن

فعل

مصدر

بن ماضی

صفت مفعولی

فعل امر

بن مضارع

 خورده ایم

 خوردن

 خورد

 خورده

 بخور

 خور

 رفته باشند

 رفتن

 رفت

 رفته

 برو

 رو

می بینم

 دیدن

دید

دید

ببین

بیبن

 

اگر حرف ( ب ) را از اول فعل امر حذف کنیم آن چه باقی می ماند بن مضارع نامیده می شود .

 توجه : اگر فعلی مصدر آن با الف شروع شود در فعل امر بعد از حرف ( ب )حرف میانجی ( ی ) اضافه     می گردد که در هنگام ساختن بن مضارع همراه حرف ( ب ) حرف ( ی ) نیز حذف می گردد.مانند :

     مصدر

      فعل امر

    بن مضارع

   آوردن

بیاور

آور

   آفریدن

بیافرین

آفرین

      

 شناسه : وسیله ی شناخت شخص فعل را شناسه می گویند شناسه در زبان فارسی

عبارت است از : (  م -  ی – د* -  یم – ید  -  ند  )

 چرا روی شناسه ی سوم شخص مفرد علامت ستاره گذاشته ایم ؟  زیرا هنگام ساخت فعل در بعضی از صیغه ها یا ساخت ها این شناسه پنهان می شود و در بعضی از ساخت ها تبدیل به است می شود ودر بعضی دیگر از ساخت ها همان حرف ( د ) ظاهرمی شود.

طریقه ی ساخت انواع ماضی  از مصدر دیدن

ماضی ساده: بن ماضی  + شناسه (  م ، ی ، *  ، یم  ، ید ، ند )

               دید   +  م    =  دیدم                  دید   +  یم  =   دیدیم

               دید   +  ی   =  دیدی                دید   +  ید   =   دیدید

               دید   + *    =   دید                  دید   +  ند   =  دیدند

طریقه ی ساخت ماضی استمراری :ماضی استمراری به دو صورت ساخته می شود :

الف : می       +    ماضی ساده   = ماضی استمراری

ب  : می        +    بن ماضی    +  شناسه  =  ماضی استمراری

 می  +  دید  +  م  =  می دیدم        می  +  دید  +  یم =  می دیدیم

می  +  دید  +  ی  = می دیدی       می  +  دید  +  ید  = می دیدید

می  +  دید  +  *  =  می دید         می  +  دید  +  ند =  می دیدند

برای ساخت ماضی نقلی ،ماضی بعید و ماضی التزامی به صفت مفعولی نیاز داریم برای ساخت صفت مفعولی ابتدا بن ماضی فعل مورد نظر را می گیریم بعد به آخر آن ( ه ) اضافه می کنیم مانند :

    بن ماضی     +    ه     =   صفت مفعولی

      خورد       +    ه     =    خورده

طریقه ی ساخت ماضی نقلی :    صفت مفعولی  +   ( ام ، ای  ، است  ،  ایم  ، اید ، اند  )

 

خورده  +  ام    =  خورده ام                        خورده  +  ایم    =   خورده ایم             

خورده   + ای   =  خورده ای                      خورده   +  اید    =   خورده اید

خورده   + است  =  خورده است                   خورده  +   اند    =   خورده اند

طریقه ی ساخت ماضی بعید :    صفت مفعولی  + (بودم ، بودی ، بود ، بودیم ، بودید ، بودند )

خورده  +   بودم   =    خورده بودم               خورده   +  بودیم   =  خورده بودیم

خورده +   بودی  =     خورده بودی              خورده   +  بودید  =   خورده بودید

خورده +   بود     =    خورده بود                خورده   +  بودند  =    خورده بودند

 

طریقه ی ساخت ماضی التزامی :  صفت مفعولی + ( باشم ،باشی ، باشد ، باشیم ، باشید ، باشند )

           خورده + باشم  =  خورده باشم        خورده + باشیم   =  خورده باشیم

           خورده + باشی =خورده باشی         خورده + باشیم   =   خورده باشید

           خورده + باشد  = خورده باشد         خورده + باشند   =   خورده باشند

طریقه ی ساخت فعل آینده ( مستقبل )

یکی از ساخت های( خواهم ، خواهی ، خواهد ، خواهیم ، خواهید ، خواهند ) را به بن ماضی اضافه می کنیم.

خواهم    +   خورد     =    خواهم خورد         خواهیم   +  خورد       =  خواهیم خورد

خواهی   +   خورد     =    خواهی خورد        خواهید   +  خورد       =   خواهید خورد

خواهد    +   خورد     =     خواهد خورد        خواهند   +  خورد       =   خواهند خورد

طریقه ی ساخت مضارع ساده :  بن مضارع     + شناسه  ( م ، ی ، د ، یم ، ید ، ند )

        خور  +  م  =   خورم                            خور +  یم   =  خوریم     

        خور  +  ی  =  خوری                           خور  +  ید  = خورید       

        خور  +  د  =   خورد                            خور  +  ند =  خورند

طریقه ی ساخت مضارع اخباری  : مضارع اخباری هم مانند ماضی استمراری به دو صورت ساخته می شود.     می     +    بن مضارع  +    شناسه ( م ، ی ، د ، یم ، ید ، ند )

                                       می      +   مضارع ساده

         می خور  +  م  =  می خورم                             می خور +  یم   =  می خوریم     

        می خور  +  ی  =  می خوری                            می خور  +  ید  =  می خورید       

        می خور  +  د  =   می خورد                             می  خور  +  ند =  می خورند

طریقه ی ساخت مضارع التزامی  :مضارع التزامی را هم به دو صورت می سازند .

        ب   +    بن مضارع    +      شناسه    =  مضارع التزامی

        ب   +     مضارع ساده  =    مضارع التزامی             

       ب   +      خور  +  م   =   بخورم                 ب   +    خور +  یم   =  بخوریم     

       ب   +      بخور +  ی  =   بخوری                ب   +     خور  +  ید  =  بخورید       

       ب   +     بخور  +   د  =   بخورد                 ب   +     خور  +  ند =   بخورند

 

 

 

حرف :  کلمه ای که به تنهایی معنی مستقلی ندارد بلکه باعث ارتباط بین کلمات یا جملات و یا نسبت بین آنها می شود.

 

حرف انواع مختلفی دارد اما آنچه مورد لزوم دانش آموزان دوره ی راهنمایی است عبارتند از:

                          ربط

           حرف        نشانه ی مفعول

                         اضافه

حرف ربط : کلمه ای است که بین دو کلمه یا دو جمله ارتباط بر قرار می کند .مانند :

                ( که ، و ، وقتی که... )

حرف نشانه ی مفعول : حرف ( را ) اگر معنی دیگری نداشته باشد و بعد از مفعول قرار بگیرد حرف

  نشانه ی مفعول نام دارد . مانند : امام خمینی ( رحمه الله علیه) رزمندگان را بسیار دوست داشت .

در این جمله رزمندگان مفعول است و حرف ( را ) نشانه ی مفعول .اما در جملات زیر حرف ( را ) معنای دیگری می دهد و حرف نشانه ی مفعول محسوب نمی گردد .مانند :

حاتم طایی را گفتند  .                  یعنی به حاتم طایی گفتند.

حکیمی پسران را پند همی داد       یعنی حکیمی به پسران پند می داد .

در این جملات حرف را نشانه ی مفعول نیست بلکه حرف اضافه است .

حرف اضافه: کلماتی است که نسبت میان دو کلمه را بیان می کند و کلمه ی بعد از حرف اضافه را متمم  می نامند .

بعضی از حروف اضافه ی مهم عبارتند از:( از ، به ، با ، بر ، بی ، برای ، بدون ، در ، جز ، چون ، مانند، مثل...)

حرف چون اگر به معنی مثل و مانند باشد حرف اضافه است اما اگر زیرا که و یا معنا های دیگری بدهد حرف اضافه  نیست. به کلمه ی بعد از حرف اضافه متمم گفته می شودمانند :

                         من  از   بیـگانگـان   هرگز ننالم      هر آنچه کرد بـا    مـن  آشنا کرد 

                     حرف        متمم                                         حرف     متمم                                                                                          

 

 

صفت

می توان وابسته ای برای اسم آورد و با آن خصوصیتی به اسم نسبت داد؛ مثلاً چنین گفت:

مرد دانا رفت.

شیشه نازک شکست.

«دانا» خصوصیتی به مفهوم «مرد» می افزاید. همچنان که «نازک» خصوصیتی را درباره «شیشه» بیان  می کند. «دانا» و «نازک» مقوله  دیگری از انواع کلمه است. این واژه ها را صفت می نامیم. صفت کلمه ایست وابسته به اسم که خصوصیتی به اسم نسبت می دهد و مفهوم آن را مقیّد می کند.

ترکیب : اگر دو کلمه به وسیله ی یک کسره یا حرف ( ی )  به هم ربط داده شود به آن دو کلمه ترکیب گفته می شودمانند : دوستِ دانا        گلی خوشبو 

                                        وصفی ( موصوف و صفت )   

    ترکیب بر دو نوع است                                

                                       اضافی ( مضاف و مضافٌ الیه )

برای تشخیص ترکیب وصفی از ترکیب اضافی به این طریق عمل می کنیم ابتدا کسره یا حرف ( ی ) را از بین دو کلمه بر می داریم بعد به اول ترکیب کلمه ی این ودر بین ترکیب کلمه ی بسیار و در پایان ترکیب   کلمه ی ( است  یا هستند ) اضافه می کنیم  اگر به این طریق عمل کردیم و یک جمله ی روان و با معنی ساخته شد  به آن ترکیب وصفی می گوییم واگر به این طریق عمل کردیم و یک جمله ی غیر روان ساخته شد به آن ترکیب اضافی می گوییم  مانند : 

 کتابِ خوب       این کتاب بسیار خوب است            ترکیب وصفی

 

 مدیرِ مدرسه       این مدیر بسیار مدرسه است           ترکیب اضافی

 قید

درجمله ی

مرد دانا رفت.

می توان گفت:

مردِ دانا سریعاً رفت.

«سریعاً» وابسته به فعل است و نشان می دهد که «عمل رفتن» چگونه اتفاق افتاده است. «سریعاً» در این جا مقوله دیگری از کلمه است که آن را قید می نامیم. قید واژه ای است که خصوصیتی به مفهوم فعل می افزاید یا به عبارت دیگر معنی آن را محدود و مقید می سازد. بعضی از اسم ها، صفتها، فعل ها و ضمیرها نیز در جمله به صورت قید به کار می روند؛ همچنین واژه ای که به صفت یا مسند یا یک قید دیگر یا کند نیز قید نامیده می شود:

«شیشه بسیار نازک شکست.» (در این جمله «بسیار» قید برای صفت آمده)

«شیشه بسیار نازک است.» (در این جمله «بسیار» قید برای مسند آمده)

«مرد دانا بسیار تند رفت.» (در این جمله «بسیار» قید برای قید آمده)

«تند برخاستن و رفتن علی مرا به تعجب انداخت.» (در این جمله «تند» قید برای مصدر آمده)

.

فرق قید  و صفت : قید یکی از خصوصیات فعل را بیان می کند اما صفت یکی از خصوصیات اسم را بیان می کند .

انواع قید

1.   قید زمان         =   امروز – حالا  -  همیشه

2.   قید مکان         =   اینجا  -  پایین   -  نزدیک

3.   قید مقدار         =    بسیار  -  پر  - کمی -  فراوان

4.   قید حالت         =     خندان – دوان  - آهسته

5.   قید کیفیت        =      زشت   -  زیبا-  راست 

6.   قید تأکید         =     بلی  - لا جرم – بی شک - البته

7.   قید نفی          =     اصلاً  - ابداً –  به هیچ وجه

8.   قید شک و تردید  =  شاید  - احتمالاً  - 

9.   قید آرزو         =     کاش  -  ای کاش -  انشاء الله

اسم کلمه ای است که برای نامیدن انسان  ، حیوان ، اشیا به کار می رود  مشخصات يا ويژگي هاي اسم عبارتند از :

  1- ساده  - غير ساده

2-            مفرد  -  جمع  -  اسم جمع

3-            جامد  -  مشتق

4-            خاص -   عام

5-            معرفه  -  نكره

اسم ساده :   به اسمي گفته مي شود كه تنها از يك جزء معني دار ساخته شده باشد و نتوان آن را به دو جزء يا بيشتر تقسيم كنيم مانند : قلم  -  كتاب  -  معلم

اسم غير ساده:  به اسمي گفته مي شود كه از يك جز ء بيشتر باشد و بتوانيم آن را به دو جزء يا بيشتر تقسيم كنيم .در اسم هاي غير ساده حتماً بايد يك جزء معني دار وجود داشته باشد .مانند : دانش- مردانه- بي وفا  -

سر تا سر – كتابخانه

وند : در ساختمان كلمات غير ساده يك جزء بي معني وجود دارد، به آن جزء بي معني ( وند ) گفته مي شود وند ها به سه دسته تقسيم مي شوند كه عبارتند از :

                           

 

 

 

                                 پسوند

    انواع  وند ها         ميانوند

                             پيشوند

پيشوند : جزء بي معنايي كه در اول كلمه مي آيد مانند : با ادب  ، نا مرد

ميانوند : جزء بي معنايي كه در وسط  كلمه مي آيد مانند : سرتاسر ،  زدوخورد ، بچه به بغل

پسوند : جزء بي معنايي كه در آخركلمه مي آيد مانند : عروسك  ،  مردانه ، خوبي

 

اسم مفرد : اسمي است كه بر يك فرد يا يك چيز دلالت مي كند مانند : كوهستان ، كتابخانه

 

جمع : اسمي است كه بر بيش از يك فرد يا يك چيز دلالت مي كند مانند : دانش آموزان ،  كتاب ها ، سبزيجات

در زبان فارسي جمع بر دو نوع است كه عبارتند از :

                    جمع سالم  = صورت مفرد  + علامت جمع ( ها ، ان  ، ات ، ون ، ين ، جات )

 

انواع جمع

                      جمع مكسر : جمعي است كه در آن صورت مفرد در هم شكسته مي شود و

                  حروفي اضافه يا كم مي گردد مانند : مساجد  -  كتب  - علوم دراين نوع جمع

                  قاعده ي خاصي وجود ندارد بلكه بايد از طريق گوش آن ها را شنيد .

 

اسم جمع : به اسمي گفته مي شود كه درظاهر مفرد ولي در معني جمع باشد وبر بيش از يكي دلالت كند مانند :

             مردم ، گله ، سپاه ، قوم ، طايفه

اسم جمع را مي توان جمع بست مانند : مردمان ، سپاهيان ، اقوام

فرق اسم جمع و جمع مكسر :اسم جمع مفرد ندارد خودش مفرد خودش هست و مي توان آن را جمع بست ولي جمع مكسر مفرد دارد و يكي از نشانه هاي جمع مكسر اين است كه نمي توانيم آن را جمع ببنديم.

نكته : در كلمه هايي كه مختوم به ( ه ) بيان حركت است هنگام جمع بستن با ( ان ) يا اضافه كردن ( ي )

حرف ( ه ) به حرف ( گ ) تبديل مي شود مانند : ستارگان -  پرندگان -  زندگيمصدر و یا به مفهوم جمله وابسته باشد و آنها را مقید

           

 

 

 

اسم جامد و اسم مشتق :

اسم جامد به اسمي گفته مي شود كه در ساختمان آن (وند ) يا بن فعل به كار نرفته باشد مانند : كتاب،قلم،مدرسه

اسم مشتق : به اسمي گفته مي شود كه در ساختمان آن بن فعل يا وند به كار رفته باشد مانند : دانشجو ، نگهبان

نكته: تمام اسم هاي ساده جامد هستند اما اسم هاي غير ساده به دو دسته تقسيم مي شوند يعني بعضي جامد و بعضي مشتق هستند .اگر در ساختمان اسمي بن فعل يا وند به كار رفته باشد مي گوييم آن اسم مشتق است.

 

 

 

اسم معرفه و اسم نكره

 اسم معرفه اسمي است كه براي خواننده يا شنونده آشنا باشد

اسم نكره به اسمي گفته مي شود كه براي خوانند ه يا شنونده نا شناس باشد و همراه يكي از نشانه هاي نكره كه عبارتند از :                    يك در اول اسم

                                   نشانه هاي نكره        (ي ) درآخر اسم

                                                               يك در اول و ( ي ) در آخراسم

هر گاه اسم نكره در جمله تكرار شود براي بار دوم كه تكرار مي شود نكره نيست بلكه معرفه است مانند :

مردي  پسرش را گم كرده بود آن مرد در فراغ فرزندش بسيار بي تابي مي كرد

    نكره        مفعول                                              معرفه

در زبان فارسي معرفه نشانه ندارد . مي توانيم بگوييم اگر اسمي نشانه ي نكره نداشته باشد معرفه است .

ضمیر

می توان به جای آوردن اسم، واژه ای آورد که جانشین اسم شود. مثلاً به جای

مرد رفت.

می توان گفت:

او رفت.

و به جای

شیشه شکست.

می توان گفت:

این شکست.

در این جمله ها «او» و «این» به جای اسم نشسته اند و جانشین اسم شده اند. واژه ای که جانشین اسم می شود و با آوردن آن، دیگر خود اسم را نمی آوریم ضمیر نامیده می شود. ضمیر مقوله دیگری از انواع کلمه است.

                                                                                                     

ضمير شخصي : ضميري كه براي هر شخص گونه اي جداگانه دارد ضمير شخصي مي نامند ضماير شخصي به دو دسته تقسيم مي شوند :                            جدا                         

                                                              ضمير شخصي

                                                                                             پيوسته 

هر يك از ضماير شخصي داراي شش صيغه يا ساخت هستند كه عبارتند از : ضمير شخصي جدا

من    اول شخص مفرد

ما   اول شخص جمع

تو     دوم شخص مفرد

شما   دوم شخص جمع

او     سوم شخص مفرد

ايشان سوم شخص جمع

 

ضمير شخصي پيوسته :

اول شخص مفرد   -َ م   ، كتابمَ

اول شخص جمع ِ مان ،  كتابمان

دوم شخص مفرد   - َت  ، كتابَت

دوم شخص جمع – ِ تان ،  كتابتان

سوم شخص مفرد  -َ ش  ، كتابَش

سوم شخص جمع – ِ شان ، كتابشان

جمله ي ساده و مركب :

 جمله ي ساده جمله اي است كه در آن گوينده يا نويسنده پيام خود را در جمله اي بيان مي كند كه تنها يك فعل داشته باشد مانند : من برادرم را دوست دارم .

جمله ي مركب : جمله اي است كه در آن گوينده يا نويسنده پيام خود را در جمله اي بيان مي كند كه بيش از يك فعل داشته باشد  مانند : رضا به درس ادبيات كه از درس هاي شيرين است علاقه دارد

متمم:

متمم در لغت یعنی تمام کننده ی چیزی و در دستور زبان فارسی یعنی تمام کننده ی معنی کلمه ای نظیر فعل ، صفت ، و....برای تفهیم بهتر متمم به دانش آموز می توان آن را به سه دسته تقسیم کرد :

1-      متمم فعل ( متمم اجباری )  2- متمم قیدی ( متمم اختیاری )3-متمم برای یکی از اجزای جمله به غیر از فعل

2-     متمم فعل :

برخی افعال با وجود داشتن نهاد و احیاناً مفعول و مسند معنی کامل ندارند و نقطه ی ابهامی یا بهتر بگوییم علامت سوالی در ذهن باقی می ماند . اگر جواب سوال مطرح شده در ذهن با حرف اضافه همراه باشد ، همان متممی است که باید در جمله لحاظ شود تا معنی فعل کامل گردد .

 این گونه متمم ها ، به دلیل این که تمام کننده ی معنی فعل هستند متمم فعل نامیده می شوند ، به همین دلیل در شمارش اجزای جمله بایدبه حساب بیایند ، بنا بر این متمم اجباری نامیده می شوند . به عبارت کوتاه تر :

متمم فعل : قابل حذف شدن نیست و در شمارش اجزای اصلی محسوب می شود .

 

3-     متمم قیدی:

گاهی در جمله قید به صورت حرف اضافه و متمم ظاهر می شود . به این نوع متمم ، متمم قیدی می گویند. متمم های قیدی در مفهوم اصلی جمله تاثیری ندارند  ونحوه ی تشخیص آن ها ، حذف کردنشان از جمله است ،به همین دلیل به متمّم اختیاری معروفند .متمم قیدی قابل حذف شدن است و در شمارش اجزای اصلی محسوب نمی شود .

4-متمم برای یکی از کلمات جمله به غیر از فعل:

این نوع متمم با تجزیه ی کلمه در ارتباط است از این رو به انواع زیر تقسیم می شود

الف ) متمم اسم : وقتی که متمم برای یکی از نقش های نهاد ، مفعول ، مسند ، مضاف الیه و متمم بیاید

ب ) متمم صفت ) وقتی که متمم برای صفت بیاید .

ج ) متمم قید : زمانی که متمم برای نقش قید آورده شود .

د ) متمم شبه جمله : وقتی که متمم تمام کننده ی معنی شبه جمله باشد . اغلب شبه جمله نیاز به متمم دارند ؛

نظیر : احسنت بر علی ! حیف از این همه زحمت ! وای بر شما ! یا در جملات زیر کلمه ی « توجه » اسم است

 که در نقش های متعدد آمده و در تمام نقش ها احتیاج به متمم دارد :

- توجه به این مطلب پسندیده است .

- به این مطلب توجه نمایید .

- با توجه به این مطلب می توان نتیجه گرفت ...

- نظر استادان دانشگاه ، توجه به این مطلب است .

با اندک تاملی می توان دریافت که هیچ یک از این افعال نیاز به متمم ندارند ،

از سوی دیگر نمی توان گروه متممی « به این مطلب » را حذف کرد ، زیرا معنی جمله ناقص می شود ، پس :

متمم نوع سوم : نه قابل حذف شدن است و نه جزء اجزای اصلی به حساب می آید .

یاد آوری

1-      صفات تفضیلی : در هر نقشی که باشند نیاز به متمم دارند مگر این که متمم آن ها به خاطر وضوح بسیار حذف شده باشد .

-          بیشه ای انبوه تر از این  نمی توان یافت .

-          حسنک می گوید : بزرگ تر از حسین علی نیستم .

-          باید شایسته تر از این اندیشید .

-          بهتر است که ابتدا بیندیشیم ، سپس سخن بگوییم .

2-      برخی از اسم های مبهم از قبیل : بسیاری ، برخی ، بعضی و گروهی از اسم های جمع مثل عدّه ، دسته ، گروه نیز به متمم نیاز دارند .

 

 

نکاتی در تشخیص انواع متمم :

1-      وقتی در جمله متمم داریم باید ابتدا حرف اضافه و متمم را حذف کنیم .اگر در معنی اصلی جمله خللی وارد نشد ، متمم ، اختیاری است .

2-       در غیر این صورت یا متعلق به فعل است یا یکی دیگر از کلمات جمله . می توان حرف اضافه را به فعل و پس از آن به تک تک

3-      کلمات جمله اضافه کرد و با ایجاد رابطه ی معنی داری ، نوع متمم را تشخیص داد.

-          در انگلستان هدف از آموزش پیش دبستانی آشنایی کودکان با محیط مدرسه و تمرین دوری از خانواده و منزل است .

-          در انگلستان -------  متمم قیدی

       با حذف متمم ها جمله به این صورت در می آید :

-          هدف ، آشنایی کودکان و تمرین دوری است .

واضح است که چنین جمله ای معنای تمام و دقیق ندارد و این سوالات را در پی خواهد داشت : هدف از چه چیزی ؟ آشنایی با چه چیز ؟ دوری از چه چیز ؟

از سوی ذیگر می توان گفت : هدف از ، آشنایی با و دوری از . بنابراین هر سه کلمه متمم اسم می گیرند .یا مثلاً :

-          او از ترس افترا و حسد به خدا پناه برد .

-          او به خدا پناه برد .

جمله ای است با معنی کامل و در واقع متمّم حذف شده ، مفهوم قید علت دارد .و یا جمله ی او « پناه برد » معنی کامل ندارد .

در این صورت با توجه به این که « پناه » نقش مفعول دارد ، می توانیم بگوییم : « او به خدا ، پناه به خدا ، برد به خدا ،

 از میان این عبارات پناه به خدا » دارای معنی است . پس « پناه » اسم گرفته است .

4-      در تشخیص متمم باید به ساده و مرکب بودن فعل نیز توجه کرد .

-          او به قبولی اش افتخار می کند .

می توان گفت : « افتخار کردن به » و نتیجه گرفت که متمم ، اجباری است اما باید دانست که « افتخار » مفعول است و « می کند »

فعل ساده .پس  « افتخار به قبولی اش » درست است .

5-      برای دریافت بیشتر متمم باید مبحث قید و مفاهیم قیود را دقیقاً شناخت

6-      زیرا متمم های قیدی مفاهیمی از قبیل زمان ، مکان ، کیفیت و ...دارند .-

-          از فرط هیجان لکّه می دویدم . ( قید علت )

-          - جامی در خرجرد جام تولد یافت . ( قید مکان )

7-      هر فعل یک یا دو حرف اضافه ی اختصاصی دارد .ممکن است فعل در نظام معنایی زبان ، مفاهیم متعددی بگیرد .

آموختن ( یاد دادن ) -----به ؛  آموختن ( یاد گرفتن ) -----  از ؛
اندیشیدن ( فکر کردن ) ------ به ؛اندیشیدن ( ترسیدن) ---- از ؛

حروف اضافه ی اختصاصی عبارتند از : « به ، با ، از ، بر ، در » .کاربرد حروف « بر و در»  محدود است و انگشت شمار .

 « گنجیدن در ، شوریدن بر ، تاختن بر »اما حروف « به ، با ، از » برای افعال متعددی به کار می روند .

5- وقتی فعلی حرف اضافه ی اختصاصی داشته باشد ، فقط با همان حرف اضافه معنی کامل می یابد ؛ یعنی نمی توانیم حروف اضافه ی دیگری را جای گزین آن کنیم .

- او به مادرش می نازد .( معنی کامل است )

- او با مادرش می نازد  ( معنی کامل نیست ، به چه می نازد ؟ )

6- فعل هایی که متمم اجباری می گیرند ، وقتی به صورت مصدر یا اسم در جمله حضور یابند ؛ متمم نوع سوم را خواهند گرفت ،

 مگر این که متمم این کلمات به صورت مضاف الیه در جمله حضور یافته باشند .                                                

- به آینده می اندیشم ( متمم اجباری )

- اندیشیدن به آینده زبیاست .( متمم اسم )

- اندیشه به آینده زیباست . ( متمم اسم )

- انذیشه ی  آینده  را دارم .( متمم به صورت مضاف الیه آمده ، ومضاف الیه است )

- او ازتاریکی می ترسد ( متمم اجباری )

- ترس از گناه روح را متعالی می سازد . (متمم اسم )

- ترسیدن از گناه روح را متعالی می سازد ( متمم اسم )

7- افعال ربطی ( است  ، بود، شد ، گشت ، ... )متمم اجباری نمی گیرند ، مگر زمانی که مسند نداشته باشند در این صورت متمم ، کار مسند را انجام می دهد .

- او جنوبی است ( سه جزیی مسندی )

- او از اهالی جنوب است . ( سه جزیی متممی )

********

 بر اساس جانشین سازی وافزودن وکاستن متمم ، هر یک از جمله های زیر را تغییر دهید ووضعیت متمم وحرف اضافه را بررسی کنید :

- مریم از خداوند راضی است ( نیارمند ، شادمان ، رقیق،امیدوار ، بلند قد  ...)

- نمونه ------ مریم به محبت نیازمند است .( نظر ، اندیشه ، توجه، رفاقت   ....)

- اکرم با دوستش مصاحبه کرد .

- محمود به ماه نظر کرد

 حرف، شبه جمله

علاوه بر مقوله های اسم، فعل، ضمیر، صفت و قید، دو مقوله دیگر نیز در زبان دیده می شود:

الف) در جمله ی

مرد با کودک رفت.

«با» ، «کودک» را به «مرد» ارتباط می دهد و آن دو را همراه می کند، «با» از مقوله ای است که آن را حرف می نامیم. حرفها وظایف گوناگونی در جمله به عهده می گیرند.

ب) در جمله ی

کاش باران بیاید

«کاش» واژه ای است که مفهوم جمله از آن به دست می آید و بار عاطفی دارد. مثلاً مفهوم این جمله ها از «کاش» مستفاد می شود:

آرزو می کنم.... – خواست من این است که ... –

واژه هایی که مفهوم جمله از آنها به دست می آید و عاطفه ای را بیان می کنند، شبه جمله یا صوت نام دارند. اسم، فعل، ضمیر، صفت، قید، حرف و شبه جمله ، مقوله های هفتگانه زبان است. آنها را انواع کلمات یا طبقات دستوری نیز می گویند.

 گروه واژه، واژک

هر جمله از جزء های کوچکتری تشکیل می شود؛ مثلاً در این جمله:

دانش آموزان کلاس پنجم تمرین های ریاضی خود را خیلی سریع نوشتند.

در وهله ی نخست می توان این جزءها را تشخیص داد:

دانش آموزان کلاس پنجم

تمرین های ریاضی خود را

خیلی سریع

نوشتند.

سه جزء اول، گروه هایی هستند که با هم عمل می کنند، یعنی از نظر نحوی یک واحد هستند؛ در سه گروه اول، هسته ای وجود دارد که بقیه واژه ها بدان وابسته اند:

دانش آموزان، تمرین ها، سریع.

از جزءهای هسته، به اضافه واژه آخر، می توان جمله ای ساخت. جمله ای را که از این جزء های هسته می سازیم، می توان جمله هسته نامید:

دانش آموزان تمرین ها را سریع نوشتند.

هر کدام از جزءهای هسته را واژه ای تشکیل می دهد که برخی از واژه ها نیز قابل تقسیم به اجزای کوچکتری هستند:

دانش آموزان= دان+   ِِ  ش + آموز+ ان

تمرینها= تمرین + ها

نوشتند = نوشت +  ََ ند.

هر کدام از این جزء های کوچکتر را واژک می نامیم. واژک کوچکترین جزء معنی دار زبان است که نمی توان آن را به واحد کوچکتری تقسیم کرد:

دان ِ  ش آموزان ِ  کلاس  ِ پنج ُ م تمرین های ریاضی خود را خیلی سریع نوشت  َ ند

واژک : دان /  ِش/ آموز / ان/  ِ/ کلاس /  ِ/ پنج / ُم / تمرین / ها /ی / ریاضی/  ِ/ خود/ را/ خیلی / سریع / نوشت / َند.

واژه : دانش آموزان/  ِ/ کلاس/  ِ/ پنجم/ تمرین ها / ی / ریاضی/  ِ/ خود / را / خیلی / سریع/ نوشتند.

گروه : دانش آموزان کلاس پنجم / تمرین های ریاضی خود را / خیلی سریع / نوشتند.

جمله: دانش آموزان کلاس پنجم تمرین های ریاضی خود را خیلی سریع نوشتند.

چنان که جدول بالا نشان می دهد جمله قابل تقسیم به چند گروه، و گروه قابل تقسیم به چند واژه، و واژه قابل تقسیم به چند واژک است. همچنین جدول بالا نشان می دهد که گاهی یک واژک، خود، یک واژه است و نیز به جای گروه به کار می رود. چنان که در جدول زیر «سریع» واژک، و نیز جانشین واژه و گروه است:

دان  ِ ش آموز  ان تمرین ها را سریع نوشت  َ ند.

واژک : دان /  ِش/ آموز/ ان/ تمرین / ها / را/ سریع / نوشت/  ند.

واژه : دانش آموزان/ تمرین ها / را / سریع / نوشتند.

گروه : دانش آموزان / تمرین ها را / سریع / نوشتند.

جمله : دانش آموزان تمرین ها را سریع نوشتند.

نقش گروه ها و واژه ها: نهاد، مفعول، قید، متمم

در جمله، گروه ها با فعل در ارتباط اند و هر گروهی در ساختمان کلام نقشی به عهده دارد. مثلاً در جمله :

دانش آموزان کلاس پنجم (1) تمرین های ریاضی خود را (2)  با قلم های خودکار (3)   خیلی سریع (4) نوشتند. (5)

گروه اول نهاد {= مسندٌ الیه} است، یعنی فعل به آن اسناد داده شده است. گروه دوم مفعول است، یعنی فعل بر آن واقع شده است. گروه سوم متمم است، یعنی به معنی فعل چیزی می افزاید و آن را تمام و کامل می کند. گروه چهارم قید است و نشان می دهد که فعل چگونه اتفاق افتاده است.

گروهی را که گروه فعلی به آن اسناد داده می شود، گروه نهادی یا نهاد یا مسندالیه می گویند، یا می گویند، نقش نهادی دارد؛ مانند گروه «دانش آموزان کلاس پنجم».

گروهی را که گروه فعلی برآن واقع می شود، گروه مفعولی یا مفعول می گویند، یا می گویند نقش مفعولی دارد؛ مانند گروه «تمرین های ریاضی خود».

گروهی که چگونگی وقوع فعل را مشخص می کند، گروه قیدی یا قید نامیده می شود یا می گویند نقش قیدی دارد؛ مانند گروه «خیلی سریع».

گروهی را که با حرف اضافه همراه است و معنی فعل را تمام می کند، گروه متممی یا متمم می گویند یا می گویند نقش متممی دارد، مانند گروه «قلم های خودکار».

 

 

 

 

مسند

برخی از فعل ها معنی کاملی ندارند؛ مانند «ام»، «بود» و «شد» در جمله های زیر:

رضا منم (من ام).

دیروز شنبه بود.

هوا سرد شد.

در این جمله ها«ام»، «بود» و «شد» معنی کاملی ندارند؛ سه کلمه «من»، «شنبه» و«سرد» معنی آن ها را کامل کرده است، به عبارت دیگر فعل های «ام»، «بود» و «شد»، کلمات «من»، «شنبه» و «سرد» را به نهاد (یعنی رضا، دیروز و هوا) اسناد داده است؛ این قبیل فعل ها را فعل ربطی می گویند و کلمه هایی که به وسیله آن ها فعل های ربطی به نهاد نسبت داده می شودند مسند نام دارند یا می گویند نقش مسندی دارند.

 تمیز

مفهوم برخی از فعل ها با وجود مفعول یا متمم (یا هر دو ) تمام نمی شود و به وسیله ی دیگری نیاز پیدا می کند تا مفهوم خود را تمام کند و ابهامی را که در جمله وجود دارد برطرف سازد. مثلاً در این جمله ها:

من او را شایسته می دانم.

همه او را در مدرسه بابک صدا می کنند.

بدون واژه های «شایسته» و «بابک»، مفهوم فعل های «می دانم» و «صدا می کنند» ابهام دارد.

این واژه ها را در این حالت که از جمله، رفع ابهام می کنند، تمیز می نامند.

مسند و تمیز نیز می توانند به صورت گروهی به کار روند:

هوا کاملاً روشن است.

من او را شایسته این کار می دانم.

«کاملاً روشن» گروه مسندی و «شایسته این کار» گروه تمیزی است.

 

 

 

 

 

 

 

 منادا

اسم می تواند در جمله بدون علامت یا همراه با علامتی مورد خطاب قرار گیرد:

حسن! بیا.

ای خدا! خودت رحم کن.

در این جمله ها، حسن و خدا مورد خطاب و ندا قرار گرفته اند. واژه هایی را که مورد خطاب و ندا قرار می گیرند، منادا و نقش آنها را نقش منادایی گویند. منادا نیز می تواند به صورت گروهی به کار رود:

 

 صفت، مضاف الیه، بدل ، معطوف، تأکید

در هر گروه، نقش اصلی را فقط یک واژه (یا واژک) به عهده دارد، که آن را واژه ی هسته ی گروه می نامیم، بقیه واژه ها(یا واژک ها) وابسته های آن هستند.

در جمله های زیر، بعضی از وابسته ها نشان داده شده است:

مرد دانا آمد. دانا وابسته به نهاد و صفت آن است.

مداد علی تراشیده شد. علی وابسته به نهاد و مضاف الیه آن است.

ابوعلی سینا شیخ الرئیس در همدان در گذشت. شیخ الرئیس وابسته به نهاد و بدل از آن است.

«مرد دانا را دیدم.» دانا وابسته به مفعول و صفت آن است.

«مداد علی را آوردم.» علی وابسته به مفعول و مضاف الیه آن است.

«ابو علی سینا شیخ الرئیس را به اصفهان دعوت کردند.» شیخ الریس وابسته به مفعول و بدل از آن است.

«به مرد دانا گفتم...» دانا وابسته به متمم و صفت آن است.

«به مداد علی علامت زدم.» علی وابسته به متمم و مضاف الیه آن است.

«به ابوعلی سینا شیخ الرئیس نامه ای نوشتند.» شیخ الرئیس وابسته به متمم و بدل از آن است.

«آن مرد، علی برادر بزرگ حسین است.» علی مسند است و برادر وابسته به علی و بدل آن، بزرگ صفت بدل و حسین مضاف الیه بدل است.

«این سرزمین را خراسان بزرگ می نامیدند.» خراسان تمیز و بزرگ صفت آن است.

«ای خدای بزرگ! به فریادرس!» خدا منادا و بزرگ صفت آن است.

«ای خدا، آفریننده جهان! تو بر همه چیز آگاهی!» خدا منادا و آفریننده بدل از آن و جهان مضاف الیه بدل است.

«علی و حسین آمدند.» حسین وابسته به نهاد و معطوف به آن است.

«حالم امروز خوبِ خوب است.» «خوبِ» اول وابسته به مسند و تأکید آن است.

نهاد، مفعول، متمم، مسند، تمیز، و منادا نقش های اصلی هستند؛ قید، صفت، مضاف الیه، بدل، معطوف و تأکید وابسته های نقش های اصلی هستند. به وابسته ها، «نقش های وابسته» یا «زیر نقش» می گویند.

 مقوله های هفتگانه و نقش ها

نقش ها و زیر نقش هایی که واژه ها (یا گروه ها) می توانند در جمله بر عهده گیرند، عبارتند از:

نهادی، مفعولی، متممی، مسندی، تمیزی، ندایی، قیدی، وصفی، مضاف الیهی، بدلی، معطوفی، تأکیدی.

در جدول صفحه بعد نشان داده ایم که هر مقوله از مقوله های هفتگانه زبان چه نقش ها و نقش های وابسته ای می توانند در جمله ایفا کنند.

تغییر مقوله

واژک ها، واژه ها و گروه ها گاهی تغییر مقوله می دهند، مثلاً صفت، مقوله ی اسمی پیدا می کند یا فعل، مقوله قیدی یا وصفی، و یا اسم، مقوله وصفی، چون:

1) دانشمندان ایرانی در این باره چنین گفته اند...

«دانشمند» در این جمله دیگر صفتی نیست که اسمی را توصیف کرده باشد، بلکه اسمی است که هم علامت جمع گرفته، هم در نقش نهادی به کار رفته و هم خود با صفتی توصیف شده است.

2) شاید آنها بیایند.

«شاید» که در اصل فعل مضارع ساده است، در اینجا به صورت قید به کار رفته است. 

3) او ماشین برویی دارد.

4) او بچه بگو بخندی است.

در این جمله ها، فعل امر به صورت صفت به کار رفته است. همچنین اسم بسیاری از فلزات و مواد دیگر، کاربردی شبیه به کاربرد صفت پیدا می کنند:

انگشتر طلا به جای             انگشتر طلایی

ظرف مس به جای              ظرف مسی یا ظرف مسین

گردنبند نقره به جای           گردنبند نقره ای

سینی ورشو          به جای          سینی ورشویی

لباس پشم  به جای            لباس پشمی

 

 

 ژرف ساخت ، روساخت در هنگام سخن گفتن یا نوشتن، اغلب اجزایی را از جمله حذف می کنیم. وقتی شما از دوستتان می پرسید «امروز ساعت اول، چه درسی داریم؟» و او جواب می دهد: «دستور»؛ این کلمه از جمله ای است که همه اجزای آن، جز همین کلمه دستور «حذف» شده است. در واقع در ذهن دوست شما که به شما جواب داده، چنین جمله ای بوده است : «امروز ساعت اول، درس دستور زبان فارسی داریم». همچنین وقتی که معلم رو به شاگردان می گوید:

«می توانید بروید» در سطح روساخت است و «شما دانش آموزان می توانید بروید» در سطح ژرف ساخت است. همچنین در این گفتگو:

- امروز ساعت اول چه درسی داریم؟

- دستور

«دستور» در سطح روساخت و «امروز ساعت اول درس دستور زبان فارسی داریم» در سطخ ژرف ساخت است.

همچنین در امثال این جمله ها:

مهندسین نقشه راه را کشیدند.

نقشه راه به وسیله مهندسین کشیده شد.

دو روساخت متفاوت به کار برده ایم، ولی ژرف ساخت آنها یکی است؛ به سخن دیگر، یک معنی در ذهن ما وجود دارد.

همچنین عبارت زیر:

«پرویز گفت: مریض است و به مدرسه نمی آید.» دارای سه ژرف ساخت زیر است:

پرویز گفت.

پرویز مریض است.

پرویز به مدرسه نمی آید.

تبدیل جمله یا جمله ها را به ژرف ساخت، «تأویل» و «گشتاری کردن» می گویند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منابع:

توصیف ساختمان دستوری زبان فارسی، محمد رضا باطنی،تهران،1348

دستور زبان فارسی ،پرویز ناتل خانلری،انتشارات فرهنگ ایران چاپ دوم،1352

دستور زبان فارسی ،حسن انوری حسن احمدی گیوی،تهران انتشارات فاطمی،1374

دستور زبان فارسی (دستور زبان دبیرستان رشته ی فرهنگ و ادب)علی اشرف صادقی،غلامرضا ارژنگ،وزارت آموزش و پرورش،ج 1 تا 3،سال 1358

نشانه معرفه و نکره،احمد خراسانی،دانش،سال اول 11-10 ،دی و بهمن

1328

فارسی سال سوم راهنمایی سال1380،احمد سمیعی گیلانی-غلامعلی حداد عادل-محمد جواد شریعت و سیما وزیرنیا

دستور زبان فارسی،دکتر ع.خیامپور،سال 1380

زیور های سخن(صناعات ادبی) و گونه های شعر پارسی،دکتر جهانبخش نوروزی،سال1378

زبان فارسی سال سوم دبیرستان،دکتر علی محمد حق شناس،احمد سمیعی،دکتر تقی وحیدیان کامیار،دکتر حسین قاسم پورمقدم و سید اکبر میر جعفری

 وبلاگ شخسی اکبر سلمان پناهhttp://farsifarsi.blogfa.comاینترنت

ناصر خسرو

 

.فهرست                                                                                                زندگی نامه ناصر خسرو                                                                                 شخصیت ناصر خسرو                                                                                 دور نمایه شعر ناصر خسرو               اثارناصر خسرو                  نمونه اشعار.

 

 

 

 

 

 

 

ناصر خسرو

 

 

 

. حکیم ناصر خسرو از شاعران بزرگ و فیلسوفان برتر ایران است که بر اغلب علوم عقلی و نقلی زمان خود از قبیل فلسفه یونانی و حساب و طب و موسیقی و نجوم و فلسفه و کلام تبحر داشت و در اشعار خویش به کرات از احاطه داشتن خود بر این علوم تأکید کرده است . ناصرخسرو بهمراه حافظ و رودکی جزء سه شاعری است که کل قرآن را از برداشته است . وی در آثار خویش ، از آیات قرآن برای اثبات عقاید خودش استفاده کرده است. او طى سفرى هفت ساله از سرزمين‌هاى گوناگونى ديدن کرد و گزارش آن را در سفرنامه‌اى به يادگار گذاشت. در مصر با فرقه‌ى اسماعيليه آشنا شد و به خدمت خليفه‌ى فاطمى مصر، المستنصر بالله، رسيد. او براى فراخواندن مردم به مذهب اسماعيلى به خراسان بازگشت، اما مردم آن‌جا چندان از دعوت او خشنود نبودند. به ناچار در سرزمين کوهستانى يمگان در بدخشان گوشه‌نشين شد و به سرودن شعر و نگارش کتاب‌هايى در زمينه‌ى باورهاى اسماعيليان پرداخت زندگینامه :

ابومعین ناصر بن خسرو بن حارث قبادیانی بلخی ، معروف به ناصرخسرو ، در4شهریورسال383خورشیدی برابر با 7ذیقعده  سال 394 هجری قمری  در روستای قبادیان در بلخ (در استان بلخ در شمال افغانستان در خانواده ثروتمندی چشم به جهان گشود .

بگذشت ز هجرت پس سیصد نود و چار بنهاد مرا مادر بر مرکز اغبر

(اغبر= غبارآلود ، مرکز اغبر = کره زمین).

در آن زمان پنج سال از آغاز سلطنت سلطان محمود غزنوی میگذشت . ناصرخسرو در دوران کودکی با حوادث گوناگون روبرو گشت و برای یک زندگی پرحادثه آماده شد : از جمله جنگهای طولانی سلطان محمود و خشکسالی بی سابقه در خراسان که به محصولات کشاورزان صدمات فراوان زد و نیز شیوع بیماری وبا در این خطه که جان عده زیادی از مردم را گرفت . ناصرخسرو از ابتدای جوانی به تحصیل علوم متداول زمان پرداخت و قرآن را از بر کرد . او

در سايه‌ى هوش سرشار و روح پژوهشگر خويش از دانش‌هاى دوران خود مانند فلسفه، اخترشناسى، کيهان‌شناسى، پزشکى، کانى‌شناسى، هندسه‌ى اقليدوسى، موسيقى، علوم دينى، نقاشى، سخنورى و ادبيات بهره‌ها گرفت. خود او در اين باره مى‌گويد:

به هر نوعى که بشنيدم ز دانش نشستم بر در او من مجاور

نماند از هيچگون دانش که من زان نکردم استفادت بيش و کم‌تر
 
در دربار پادشاهان و امیران از جمله سلطان محمود و سلطان مسعود غزنوی به عنوان مردی ادیب و فاضل به کار دبیری اشتغال ورزید و بعد از شکست غزنویان از سلجوقیان ، ناصرخسرو به مرو و به دربار سلیمان چغری بیک ، برادر طغرل سلجوقی رفت و در آنجا نیز با عزت و اکرام به حرفه دبیری خود ادامه داد و به دلیل اقامت طولانی در این شهر به ناصرخسرو مروزی شهرت یافت .

همان ناصرم من که خالی نبود ز من مجلس میر و صدر وزیر

نخواندی به نامم کس از بس شرف ادیبم لقب بود و فاضل دبیر

به تحریر اشعار من فخر کرد همی کاغذ از دست من بر حریر

وی که به دنبال سرچشمه حقیقت میگشت با پیروان ادیان مختلف از جمله مسلمانان ، زرتشتیان ، مسیحیان ، یهودیان و مانویان به بحث و گفتگو پرداخت و از رهبران دینی آنها در مورد حقیقت هستی پرس و جو کرد . اما از آنجا که به نتیجه‌ای دست نیافت دچار حیرت و سرگردانی شد و برای فرار از این سرگردانی به شراب و میگساری و کامیاریهای دوران جوانی روی آورد .

در سن چهل سالگی شبی در خواب دید که کسی او را می‌گوید «چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند؟ اگر بهوش باشی بهتر» ناصرخسرو پاسخ داد «حکما چیزی بهتر از این نتوانستند ساخت که اندوه دنیا ببرد» مرد گفت : «حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را به بیهوشی و بی خردی رهنمون باشد. چیزی باید که خرد و هوش را بیفزاید.» ناصرخسرو پرسید : «من این از کجا آرم؟» گفت «عاقبت جوینده یابنده بود» و به سمت قبله اشاره کرد . ناصرخسرو در اثر این خواب دچار انقلاب فکری شد ، از شراب و همه لذائذ دنیوی دست شست ، شغل دیوانی را رها کرد و راه سفر حج در پیش گرفت . او سفر خود را در سال 437 هجرى از مرو و با همراهى برادرش ابوسعيد و يک غلام هندى آغاز کرد. او از بخش‌هاى شمالى ايران به ارمنستان ، آسیای صغیر ، حلب ، طرابلس ، شام، سوريه و آسياى صغير و سپس فلسطين، جزیرة العرب ، قیروان ، تونس و سودان را سیاحت کرد و سه سال در پایتخت فاطمیان یعنی مصر اقامت کرد.  او از مصر سه بار به زیارت کعبه رفت و پس از زيارت خانه‌ى خدا از بخش‌هاى جنوبى ايران به وطن بازگشت و راهى بلخ شد..

. ماندگارى سه ساله‌ى ناصرخسرو در مصر باعث آشنايى او با پيروان فرقه‌ى اسماعيليه و پذيرش روش و آيين آنان شد. پيروان آن آيين بر اين باور بودند که امامت پس از امام جعفر صادق(ع) به يکى از فرزندان ايشان به نام محمد بن اسماعيل رسيد که همچنان زنده است و پنهانى زندگى مى‌کند. از آن‌جا که پيروان اسماعيل به خردورزى اهميت زيادى مى‌دانند، ناصرخسرو به آن فرقه گرايش پيدا کرد و به جايگاهى دست يافت که در مصر به خدمت خليفه‌ى فاطمى مصر، المستنصر بالله ابوتميم معد بن على(487-420 هجرى قمرى) رسيد و از سوى او به عنوان حجت خراسان برگزيده شد.


.
ناصرخسرو در بازگشت به ايران، که همزمان با آغاز فرمان‌روايى سلجوقيان بود، در آغاز به بلخ رفت و در آن‌جا به تبليغ مذهب اسماعيلى پرداخت. چيزى نگذشت که با مخالفت‌هاى گروه زيادى از مردم آن‌جا رو به رو شد و بيم آن بود که کشته شود. خود در اين باره مى‌گويد:

در بلخ ايمن‌اند ز هر شرى مى‌خوار و دزد و لوطى و زن‌باره

ور دوستدار آل رسولى تو چون من ز خان و مان شوى آواره

از اين رو، به شهرهاى ديگر خراسان و برخى شهرهاى مازندران روى آورد و کار تبليغى خود را ادامه داد. به نظر مى‌رسد در مازندران پيروانى گرد او را گرفتند، با اين همه چندان به او روى خوش نشان ندادند و در هر جا با چوب و سنگ از او پذيرايى کردند. سرانجام به يمگان(
یمگان، کوهی بلند و دشوارگذر است که تابستان های آن، گرم و غبارآلود و زمستان های آن، بسیار سرد و طاقت سوز است. محمد زکریای قزوینی از یمگان بعنوان "مکان مستحکم با عمارات عجیب" یاد کرده است .)

در بدخشان رفت تا در خلوت آن سرزمين کوهستانى روزگار گذراند و بر تنهايى خود مويه کند و روزگار را به نگارش کتاب بگذراند. بيش‌تر آثار او طى 15 سال ماندن در همين کوهستان به نگارش درآمدند. او در آن سال‌ها از پشتيبانى على‌ بن اسد بن حارث،یکی از امیران محلی بدخشان ،که اسماعيلى مذهب بود و ناصرخسرو کتاب جامع الحکمتين خود را به درخواست او نوشته است، برخوردار بود. سرانجام در همان سرزمين به سال 481 قمرى ديده از جهان فروبست.. حکیم ناصرخسرو دربین اهالی بدخشان دارای شأن ، مقام و منزلت خاصی است تا حدی که مردم او را به‌نام «حجت» ، «سید شاه ناصر ولی» ، «پیر شاه ناصر» ، «پیر کامل» ، و غیره یاد می‌کنند . مزار وی در یمگان زیارتگاه است




شخصیت ناصر خسرو :

ناصرخسرو یکی از شاعران و نویسندگان درجه اول ادبیات فارسی است که در فلسفه و حکمت دست داشته ، آثار او از گنجینه‌های ادب و فرهنگ ما محسوب می‌گردند . او در خداشناسی و دینداری سخت استوار بوده است ، و مناعت طبع و بلندی همت و عزت نفس و صراحت گفتار و خلوص او از سراسر گفتارش آشکار است . ناصر در یکی از قصاید خویش می‌گوید که به یمگان افتادنش از بیچارگی و ناتوانی نبوده ، او در سخن توانا است ، و از سلطان و امیر ترس ندارد ، شعر و کلام او سمحر حلال است . او شکار هوای نفس نمی‌شود ، او به یمگان از پی مال و منال نیامده است و خود یمگان هم جای مال نیست . او بنده روزگار نیست ، چرا که بندهٔ آز و نیاز نیست ، این آز و نیازند که انسان به درگاه امیر و سلطان می‌آورند و می‌مانند . ناصر جهان فرومایه را به پشیزی نمی‌خرد . (از زبان خود ناصر خسرو) . او به آثار منظوم و منثور خویش می‌نازد و به علم و دانش خویش فخر می‌کند ، این‌کار او گاهی خواننده را وادار می‌کند که ناصر به یک شخص خودستا و مغرور به خودپرست قلمداد کند .

علی دشتی در این باره می‌گوید : مردی است با مناعت طبع ، خرسند فروتن ، در برابر رویدادها و سختیها بردبار ، اندیشه‌ورز ، در راه رسیدن به هدف پای می‌فشارد . ناصر خسرو در باره خود چنین می‌گوید :

گه نرم و گه درشت چون تیغ/ پند است نهان و آشکارم

با جاهل و بی خرد درشتم/ با عاقل نرم و برد بارم

ناصر در سفرنامه رویدادها و قضاها را با بیطرفی و بی غرضی تمام نقل می‌کند . اما زمانی‌که به زادگاهش بلخ می‌رسد و به امر دعوت به مذهب اسماعیلی مشغول می‌شود ، ملّاها و فقه‌ها سد راه او شده و عوام را علیه او تحریک نموده ، خانه و کاشانه‌اش را به‌نام قرمطی ، غالی و رافضی به آتش کشیده قصد جانش می‌کنند ، به این سبب در اشعار لحن او اندکی در تغییر می‌کند ، مناعت طبع ، بردباری و عزت نفس دارد اما نسبت گرایش به مذهب اسماعیلی و وظیفه‌ای‌ که به ‌وی واگذار شده بود و نیز رویارویی با علمای اهل سنت و با سلجوقیان و خلیفه‌گان بغداد که مخالفان سرسخت اسماعیلیان بودند ، ستیز و پرخاشگری در وی بیدار می‌شود ، به فقیهان و دین‌آموختگان زمان می‌تازد و به دفاع از خویشتن می‌پردازد شعر               ناصر خسرو :
شعرهاى ناصرخسرو در سبک خراسانى سروده شده است، سبکى که شاعران بزرگى مانند رودکى، عنصرى و مسعود سعد سلمان به آن شيوه شعر سروده‌اند. البته، شعر او روانى و انسجام شعر عنصرى و مسعود سعد سلمان را ندارد، چرا که او بيش از آن که شاعر باشد، انديشمندى است که باورهاى خود را در چهارچوب شعر ريخته است. شايد او را بتوانيم نخستين
 انديشمندى بدانيم که باورهاى دينى، اجتماعى و سياسى خود را به زبان شعر بيان کرده است.

در ديوان او سواى ستايش بزرگان دين و خليفه‌هاى فاطمى از ستايش ديگران، وصف معشوق و دلبستگى‌هاى زندگى چيزى نمى‌بينيم و حتى وصف طبيعت نيز بسيار اندک است. هر چه هست پند و اندرز و روشنگرى است. گاهى نيز دانش‌هاى زمان خود از فلسفه، پزشکى، اخترشناسى و شگفتى‌هاى آفرينش را در قصيده‌هاى خود جاى مى‌دهد تا از اين راه خواننده را به فکر کردن وادارد و باورهاى خود را اثبات کند.

ناصرخسرو شعرهاى خود را در قالب قصيده گفته و از غزل گريزان است. او بارها از غزل‌سرايان روزگار خود انتقاد کرده است، چرا که بر اين باور بود در زمانى که مفهوم عرفانى عشق از درون تهى مى‌شود و آن‌جا که دل و عشق را با سيم و زر معامله مى‌کنند، چه جاى آن است که عاشق رنج و سختى دورى را تحمل کند:

جز سخن من ز دل عاقلان مشکل و مبهم را نارد زوال

خيره نکرده‌ست دلم را چنين نه غم هجران و نه شوق وصال

نظم نگيرد به دلم در غزل راه نگيرد به دلم در غزال

از چو منى صيد نيابد هوا زشت بود شير، شکار شگال

نيست هوا را به دلم در، مقر نيست مرا نيز به گردش، مجال

او به همان اندازه که ستايش اميران و فرمان‌روايان را نادرست مى‌داند، غزل‌سرايى براى معشوقان و دلبران را نيز بيهوده مى‌داند. بى‌‌گمان او شيفته‌ى خردورزى است و شعرى را مى‌پسندد که شنونده را به فکر کردن وادارد. از اين روست که چنين مى‌گويد:

اگر شاعرى را تو پيشه گرفتى يکى نيز بگرفت خنياگرى را

تو برپايى آن‌جا که مطرب نشيند سزد گر ببرى زبان جرى را

صفت چند گويى به شمشاد و لاله رخ چون مه و زلفک عنبرى را

به علم و به گوهر کنى مدحت آن را که مايه‌ست مر جهل و بد گوهرى را

به نظم اندر آرى دروغى طمع را دروغست سرمايه مر کافرى را

پسنده‌ست با زهد عمار و بوذر کند مدح محمود مر عنصرى را

من آنم که در پاى خوکان نريزم مر اين قيمتى در لفظ درى را

او ستايش را ويژه‌ى خداوند، پيامبران و امامان مى‌داند و در اين راه شعرهايى نکو سروده است. او در قصيده‌اى نام همه‌ى پيامبرانى را که در قرآن آمده است، مى‌آورد و از رويارويى آنان به فرمان‌روايان ستمگر سخن مى‌گويد. در قصيده‌اى ديگر از عشق خود به قرآن و پيامبر اسلام چنين مى‌گويد:

گزينم قرآنست و دين محمد همين بود ازيرا گزين محمد

يقينم که من هر دوان را بورزم يقينم شود چون يقين محمد

کليد بهشت و دليل نعيم حصار حصين چيست؟ دين محمد

ناصرخسرو بر اين باور است که جوانمردى و بزرگى را پس از پيامبر اکرم(ص) تنها بايد از على و فرزندانش آموخت:

يافت احمد به چهل سال مکانى که نيافت به نود سال براهيم از آن عرش عشير

على آن يافت ز تشريف که زو روز غدير شد چو خورشيد درخشنده در آفاق شهير

گر به نزد تو به پيرى‌ست بزرگى، سوى من جز على نيست بنايت نه حکيم و نه کبير

با اين همه ناصرخسرو شعرهايى در ستايش المستنصر بالله، خليفه‌ى فاطمى، دارد که از نقطه ضعف‌هاى او به شمار مى‌آيد. ناصرخسرو او را جانشين پيامبر معرفى مى‌کند و مى‌گويد:

ميراث رسول است به فرزندش از او علم زين قول که او گفت شما جمله کجاييد

فرزند رسول است، خداوند حکيمان امروز شما بى‌خردان و ضعفاييد

از ديگر ويژگى‌هاى شعرهاى ناصر خسرو، فراخواندن مردم به خودشناسى است که در کتاب روشنايى نامه بسيار به آن پرداخته است. او خودشناسى را نخستين گام در راه شناخت جهان هستى مى‌داند و مى‌گويد:

بدان خود را که گر خود را بدانى ز خود هم نيک و هم بد را بدانى

شناساى وجود خويشتن شو پس آن‌گه سرفراز انجمن شو

چو خود دانى همه دانسته باشى چو دانستى ز هر بد رسته باشى

ندانى قدر خود زيرا چنينى خدا بينى اگر خود را ببينى

تفکر کن ببين تا از کجايى درين زندان چنين بهر چرايى

ناصرخسرو بنياد جهان را بر عدل مى‌داند و بر اين باور است که با خردورزى مى‌توان داد را از ستم باز شناخت:

راست آن است ره دين که پسند خرد است که خرد اهل زمين را ز خداوند عطاست

عدل بنياد جهان است بينديش که عدل جز به حکم خرد از جور به حکم که جداست

او بر ستمکاران مى‌تازد و آنان را از گرگ درنده بدتر مى‌داند:

گرگ درنده گرچه کشتنى است بهتر از مردم ستمکار است

از بد گرگ رستن آسان است وز ستمکار سخت دشوار است

سپس همگان را اين گونه از ستمکارى باز مى‌دارد:

چون تيغ به دست آرى مردم نتوان کشت نزديک خدواند بدى نيست فرامشت

اين تيغ نه از بهر ستمکاران کردند انگور نه از بهر نبيد است به چرخشت

عيسى به رهى ديد يکى کشته فتاده حيران شد و بگرفت به دندان سر انگشت

گفتا که که را کشتى تا کشته شدى زار تا با ز کجا کشته شود آن که تو را کشت

انگشت مکن رنجه به در کوفتن کس تا کس نکند رنجه به در کوفتنت مشت

او مردمان را از همکارى با ستمگران و مردمان پست نيز باز مى‌دارد:

مکن با ناکسان زنهار يارى مکن با جان خود زنهار خوارى

بپرهيز اى برادر از لئيمان بنا کن خانه در کوى حکيمان

و اين گونه بر دانشمندانى که دانش خود را در راه پايدارى حکومت خودکامگان به کار مى‌گيرند، مى‌تازد:

علما را که همى علم فروشند ببين به ربايش چو عقاب و به حريصى چو گراز

هر يکى همچو نهنگى و ز بس جهل و طمع دهن علم فراز و دهن رشوت باز

کوتاه سخت آن که ناصرخسرو در شعرهاى خود مردم را به خردورزى فرامى‌خواند و از ستم‌کارى و يارى رساندن به ستمکاران باز مى‌دارد. او از مردم مى‌خواهد راه پيامبر و اهل بيت او را بپيمايند که سرچشمه‌ى دانش و آگاهى و چراغ راه آدمى هستند. او خود در اين راه گام بر مى‌داشته و در اين راه سختى‌هاى فراوانى را به جان چشيده است. او نمونه‌ى آدم‌هايى است که در راه باورهاى خود از سختى‌ها نمى‌هراسند و مى‌کوشند مردمان را نيز به راه درست رهنمون باشند

آثار ناصر خسرو :

ناصرخسرو دارای تالیفات و تصنیفهای بسیار بوده است، چنانچه خود دراین باره گوید :

منگر بدین ضعیف تنم زانکه در سخن / زین چرخ پرستاره فزونست اثر مرا

آثار ناصرخسرو عبارت اند از:

1.       دیوان اشعار به فارسی -دیوان اشعار عربی که در دست نیست . خود در مورد دو دیوان پارسی و عربی خویش گوید :

بخوان هر دو دیوان من تا ببینی

یکی گشته با عنصری بحتری را

     یا :

این فخر بس مرا که با هر دو زبان

حکمت همی مرتب و دیوان کنم

  1. جامع الحکمتین - رسالة است به نثر دری در بیان عقاید اسماعیلی.
  2. خوان الاخوان - کتابی است به نثر دری در اخلاق و حکمت و موعظه. حكيم قباديان اين اثر را به نثر پارسى در موضوع اخلاق حكمت، و اندرز به رشته نگارش كشيده است

زادالمسافرین - کتابی است در حکمت الهی بزبان دری.

حكيم كهنسال قباديانى اين اثر گرانقدر را در روزگار غربت 453 هـ.
ق به رشته نگارش كشيد.
او در بخشهاى بيست و هفت گانه اى كه از آنها به قول تعبير كرده، به اثبات باورهاى فلسفى خويش پرداخته است.
اشاره به عنوانهاى اين قولها می تواند ما را در بازشناسى مسايل فلسفى مورد نظر نويسنده يارى دهد:قول اول: اندر قول كه آن در علم حاضران است.
قول دويم: اندر كتابت كه آن در علم غايبان است.
قول سيم: اندر حواس ظاهرقول چهارم: اندر حواس باطن قول پنجم: اندر جسم و اقسام آن قول ششم: اندر حركت و انواع آن قول هفتم: اندر نفس قول هشتم: اندر هيولىقول نهم: اندر مكان قول دهم: اندر زمان قول يازدهم: اندر تركيب قول دوازدهم: اندر فاعل و منفعل قول سيزدهم: اندر حدث عالم قول چهاردهم: اندر اثبات صانع قول پانزدهم: اندر صانع عالم و جسم كه چيست؟قول شانزدهم: اندر مبدع حق سبحانه و مبدع اوقول هفدهم: اندر قول و كتابت حق سبحانه و تعالی

قول هيجدهم: اندر لذات و اثبات آن قول نوزدهم: اندر علت بودش عالم جسم قول بيستم: اندر آنكه چرا خداى عالم را بيش از آنكه آفريد، نيافريد.
قول بيست و يكم: اندر چگونگى پيوستن نفس به جسم قول بيست و دويم: اندر چرايى پيوستن نفس به جسم قول بيست و سيم: اندر اثبات مخصص به دلالات مختص قول بيست و چهارم: اندر بود و هست وباشدقول بيست و پنجم: اندر آنكه مردم از كجا آمد و كجا همى شودقول بيست و ششم: اندر رد مذهب تناسخ قول بيست و هفتم: اندر اثبات ثواب و عقاباين كتاب در 1340 هـ.
ق به همت ادوارد براون و كوشش محمد بذل الرحمان هندى در برلين به زيور چاپ آراسته شد.

  1.  

گشایش و رهایش - رساله لیست به نثر دری شامل سی سوال و جواب آنها. ناصر اين اثر پارسى را در پاسخ چند پرسش يكى از برادران مذهبى نگاشته است.
او در اين رساله سى پرسش و پاسخ به زبانى ساده و منطقى گرد آورده، آن را رهايى بخش نفسهاى مؤمنان و پاكدلان و گشاينده دشواريهاى آنان شمرده است.

  1.  

وجه دین - کتابیست به نثر دری در مسایل کلامی و باطن عبادات و احکام شریعت. ناصر خسرو در اين كتاب به بيان چهره ناپيداى عبادتها و احكام شريعت به روش اسماعيليان پرداخته است.
هرچند تاريخ نگارش آن به درستى روشن نيست، ولى بىترديد بايد در روزگار غربت و مهاجرت و پس از سال 453 هـ.
ق نگاشته شده باشد; زيرا حكيم در برخى از فرازهاى آن به كتاب زادالمسافرين اشاره كرده، از تاريكى شب فتنه در جزيره خراسان، گسسته شدن نور ايمان از آن سرزمين و كوتاهى دست عنايت اولياى خدا از ضعيف دينان آنجا سخن گفته است.
اين اثر ناصر مدتها ناياب مىنمود، ولى سرانجام دو نسخه از آن به وسيله زاروبين، دانشور روسى، در ميان اسماعيليان شغنان كشف شد.
سيد حسن تقى زاده در 1301 هـ.
ش تصوير يك نسخه از يافته هاى زاروبين را به برلين برد و به يارى پروفسور براون به چاپ رساند.

  1.  
  2. دلیل المتحرین - مفقود. برخى از محققان اين كتاب را در شمار آثار ناصر جاى دادهاند، ولى تا كنون به دست نيامده است
  3. بستان العقول - آنهم مفقود. پير يمگان در رسالهاى كه در پاسخ 91 پرسش نگاشته از اين اثر چنين ياد كرده:«... بر رد قول اين مهوس بىباك سخن گفتهايم اندر كتاب بستان العقل.
    اكنون به جواب اين هوس مشغول نشويم برينجا، كه از مقصود بازمانيم.»ناصر در كتاب زاد المسافرين نيز از اين اثر نام برده است.
    ولى دريغ كه در گذر زمان به تاراج حوادث رفته، از آن نسخهاى به دست نيامده است

سفرنامه - کتابیست که خلص محتوای سفر هفت ساله اش را در بر دارد.ناصرخسرو اولین كسى است كه سفرنامه حج نوشته است. 

ماركوپولوى مشهور ۲۲۴ سال پس از ناصرخسرو سفرنامه خود را نوشته و به هیچ وجه دقت ناصرخسرو را ندارد .

ناصرخسرو در كتاب سفرنامه ، اطلاعات گرانبهایى در مورد دنیاى اسلامى نیمه اول قرن پنجم هجرى مى دهد، زیرا او از مهمترین مراكز علمى و دینى آن زمان بازدید كرده است. وى در سفرنامه در مورد فاصله شهرها، وضع شهرها، نوع لباس و خوراك مردم، واحد پول، وضعیت حكومت ها، مردم سرشناس و مشهور، ساختمان ها، آداب و رسوم مردم، صنایع و كشاورزى، وضع آبیارى و باغ ها، نوع خرید و فروش و واحد پول شهرها، معتقدات دینى و سیاسى، عادات و رسوم اجتماعى مردم مناطق مختلف، حوادث و وقایع تاریخى، وضع امنیت و آبادى شهرها و راه ها و جمعیت شهرها، اطلاعات گرانبهایى مى دهد و همانند یك پژوهشگر امروزین اندازه مى گیرد و آمار مى دهد. انبوه اطلاعات، آمار و ارقامی كه در سفرنامه است اطلاعات گرانبهایى در زمینه ادبیات، جامعه شناسى، زبان شناسى، جغرافیا و تاریخ دوران او در اختیار ما مى گذارد. ناصرخسرو مشاهده گر دقیق و دانشمندى جدى است.

 زبان سفرنامه نیز زبان روان و ساده و پاکیزه ای است. ناصرخسرو تا آنجا كه مى تواند فارسى مى نویسد و دستور زبان پارسى را به كار مى گیرد و واژه هاى فارسى بیشمارى را به كار مى گیرد كه زبان فارسى امروزین مدیون اوست. سفرنامه نتیجه یادداشت   هاى روزانه ناصرخسرو است. ناصروخسرو به عنوان شخصى خردگرا و مشاهده گر دقیق، بارها در متن كتاب وقتى از زبان دیگران چیزهاى عجیب و غیرعقلانى را تكرار مى كند كه خود آنها را باور ندارد مى گوید: «العهده على الراوى» (صفحه ۳۰ سفرنامه) «و بعضى كه شنیدم و نوشتم عهده آن بر من نیست.» (صفحه ۹۳ سفرنامه) . در پایان كتاب مى نویسد: «این سرگذشت آنچه دیده بودم به راستى شرح دادم و بعضى كه به روایت ها شنیدم، اگر در  آنجا خلافى باشد، خوانندگان از این ضعیف ندانند و مواخذت و نكوهش نكنند.» این عالى ترین جنبه فكرى یك فرد دانشورز را نشان مى دهد.

 

  1. سعادت نامه - رساله ایست منظوم شامل سیصد بیت. فاگنان فرانسوى در 1880 م سعادتنامه و برگردان فرانسوىاش را در مجله انجمن شرقى آلمان به چاپ رساند.
    بعد از اين تاريخ ، در 1340 هـ.
    ق نسخه سعادتنامه فاگنان همراه سفرنامه حكيم خراسان به زيور چاپ آراسته شد.
    باب بيست و ششم اين اثر گرانسنگ با عنوان تجرّد چنين اندرز مىدهد.
    چه بندى بر رباط پر خطر دلمسافر تا به كى مانى به منزلپل است اين دهر و تو بر وى روانىنسازد خانه بر پل كاروانىچو خواهى زين سرا رفتن يكى روزشب تجريد را شمعى برافروزمجرد باش چون عيسىّ مريمتبرّا كن چو ابراهيم ادهمز پيش از مرگ از اين بستان گذركنسرا و باغ و بستانى دگر كنكه گر با مال و گر با جاه و گنجىببايد رفت از اين دير سپنجىده و گيرِ تو جاويدان نماندجهان را حالها يكسان نماندچو عيسى راه ما بر آسمان استجهان يكسر چراگاه خران استهميدون بگذرد اين عمر چون بادتو خواهى دردمند و خواه دلشادسراى عاريت با كس نماند همه كس دامن از وى بر فشاندحجت جزيرهخراسان باب سىام كتاب را چنين پايان بخشيدهاست:بگفتم بيت سيصد از دل پاكهمه دوشيزگان طبع و ادراكطبيعت داده آرايش تمامشخرد كرده سعادتنامه نامشز من درّ سخن را بار بستنز نيك اختر سخن را كار بستندر اين گنج را بر تو گشادمكليد گنج در دست تو دادمسعادت يار خواهى در همه كارسخنهاى شريف از دست مگذاربكن در گوش كاين در ثمين استحديت ناصربن خسرو اين است

·         روشنایی نامه - این هم یک رساله منظوم است

·          


  •  

 از کتابها و رساله‌های فوق کتابها و رساله‌های دیگری نیز به حکیم ناصرخصرو نسبت داده شده‌اند که بسیاری از خاورشناسان که راجع به احوال و آثار ایشان تحقیق کرده‌اند در وجود آنها تردید دارند . نام این کتابها و رسالات عبارت است از: اکسیر اعظم ، در منطق و فلسفه و قانون اعظم ؛ در علوم عجیبه - المستوفی ؛ در فقه - دستور اعظم - تفسیر قرآن - رساله در علم یونان - کتابی در سحریات - کنزالحقایق - رساله‌ای موسوم به سرگذشت یا سفرنامه شرق و رساله‌ای موسوم به سرالاسرار.

نمونه اشعار :

روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاست واندر طلب طعمه پر و بال بياراست

بر راستی بال نظر کرد و چنين گفت امروز همه روی زمین زير پر ماست

بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــيز می‌بينم اگر ذره‌ای اندر ته درياست

گر بر سر خـاشاک يکی پشه بجنبد جنبيدن آن پشه عيان در نظر ماست

بسيار منی کـرد و ز تقدير نترسيد بنگر که ازين چرخ جفا پيشه چه برخاست

ناگـه ز کـمينگاه يکی سـخت کمانی تيری ز قضاو قدر انداخت بر او راست

بـر بـال عـقاب آمـد آن تير جـگر دوز وز ابر مر او را بسوی خاک فرو کاست

بر خـاک بيفتاد و بغلـتيد چو ماهی وانگاه پر خويش گشاد از چپ و از راست

گفتا عجبست اينکه ز چوبست و ز آهن اين تيزی و تندی و پريدنش کجا خاست

چون نیک نگه‌کرد و پر خويش بر او ديد گفتا ز که ناليم که از ماست که بر ماست






سال‌شمار زندگى

394 هجرى قمري: در روستاى قباديان مرو به دنيا آمد.

437 هجرى قمري: سفر خود را به سوى مکه آغاز کرد.

438 هجرى قمري: به بيت المقدس وارد مى‌شود.

444 هجرى قمري: سفر هفت‌ساله‌اش به پايان مى‌رسد و به بلخ وارد مى شود.

453 هجرى قمري: به دليل تبليغ براى فرقه‌ى اسماعيلى از بلخ رانده مى شود. زاد المسافرين را نيز در همين سال مى‌نگارد.

462 هجرى قمري: جامع الحکمتين را به نام امير بدخشان، شمس‌الدين ابوالمعالى على بن اسد حارث، نوشت.

481 هجرى قمري: در يمگان بدخشان از دنيا رفت.

 

 

 

 

 

● منبع: خبرگزاری - مهر فهرست منابع

امين، سيد محسن: اعيان الشيعه، دارالتعارف للمطبوعات، بيروت 1983 م.
براون، ادوارد: تاريخ ادبيات ايران از فردوسى تا سعدى، چاپ دوم، ترجمه و حواشى فتح الله مجتبايى، سازمان كتابهاى جيبى، تهران 1342.
حاجى خليفه: كشف الظنون من اسامى الكتب و الفنون، دارالفكر، بيروت 1982 م.
رضازاده شفق: تاريخ ادبيات ايران، شركت مطبوعات، تهران 1315.
سمرقندى، امير دولتشاه: تذكرة الشعراء، به همت محمد رمضانى، چاپخانه خاور، تهران 1338.
صفا، ذبيح الله: تاريخ ادبيات در ايران، چاپ ششم، انتشارات ابن سينا، تهران.
قباديانى، ناصر خسرو: ديوان اشعار، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: رساله در پاسخ 91 پرسش، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: روشنايى نامه، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: زاد المسافرين، به كوشش ادوارد براون، محمد بذل الرحمان، برلن 1340هـ ق.
قباديانى، ناصر خسرو: سعادت نامه، تصحيح مجتبى مينوى، چاپ سوم، دنياى كتاب، تهران 1372.
قباديانى، ناصر خسرو: سفر نامه، به كوشش محمد دبير سياقى، چاپ دوم، كتابفروشى زواره، تهران 1356.
قباديانى، ناصر خسرو: سفر نامه، به كوشش نادر وزينپور، چاپ هفتم، انتشارات امير كبير، تهران 1367.
محقق، مهدى: تحليل اشعار ناصر خسرو، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، تهران 1359.
مؤيد ثابتى، على: تاريخ نيشابور، انجمن آثار ملى، تهران.
مدرس، محمد على: ريحانة الادب، چاپ دوم، كتابفروشى خيام، تهران 1369.
منصورى، فيروز: نگاهى نو به سفرنامه ناصر خسرو، انتشارات چاپخش، تهران 1372.
موسوى خوانسارى، محمد باقر: روضات الجنات فى احوال العلما و السادات، چاپ اسماعيليان، قم.
ميرآخوند، مير محمد بن سيد برهان الدين خواوندشاه: تاريخ روضةالصفا، كتابفروشىهاى مركزى ، خيام، پيروز، تهران 1339.
نفيسى، سعيد: تاريخ نظم و نثر در ايران و در زبان پارسى، كتابفروشى فروغى، تهران 1344.
نوايى، مير نظام الدين عليشير: تذكرة المجالس النفائس، به اهتمام على اصغر حكمت، كتابفروشى منوچهرى 1362.
هدايت، رضا قلىخان: رياض العارفين، تصحيح مهديقلى هدايت، كتابخانه مهديه تهران، تهران 1316

ss

 

 

 

 

 

 

کتاب "شعر به مثابه‌ابزار موعظه: مفهوم سخن نیک در شعر ناصر خسرو" از سوی انتشارات ناتالیس در مسکو توسط لیلا ر. دادخدایوا و مارینا ل. رایزنر تألیف و از سوی مؤسسه‌مطالعات اسماعیلی منتشر شد.

به گزارش خبرگزاری مهر، ناصر خسرو شاعر و متفکر اسماعیلی قرن دهم میلادی، به سنتی دیرین تعلق دارد که در ایران و سایر مکانها اندیشه‌فلسفی را از طریق شعر بیان می‌کرده ‌اند. گفتمان او مشتمل بر عناصری فلسفی و پند و حکمت است که درون‌مایه‌معنوی و اخلاقی محکمی دارد.

او آموزه‌‌هایی خود را با استفاده از شعر به منزله‌ابزاری برای انتقال ارزش‌ها به صورتی نمادین بیان کرد و مردم را دعوت کرده است تا انسان‌هایی بهتر باشند.

این اثر خاص به کاوش در این موضوع می‌پردازد که شعر ناصری خسرو چگونه تنوع ادبی و اخلاقی زبان فارسی را غنا بخشیده است.

تصور او از «سخن نیک» مبتنی بر اصلِ شناخت ماهیت الهی آن بوده است. شاعر کامل کسی است که اثرش معنایی درونی داشته باشد که معنای راستین کلمه است که با خصلت خلاقانه‌خداوند نسبت دارند.

عبارات و ظرافت‌هایی که شاعر با کار برده است بر اصول اعتقادی و اخلاقی، خواننده را به سوی حکمت، پند و اندرز و راهنمایی اخلاقی رهنمون می‌شود و این‌ها عباراتی هستند که برای انتقال قدرت "سخن نیک" به کار گرفته شده‌اند.

دکتر دادخدایوا هم‌اکنون همکار تحقیقاتی ارشد مؤسسه‌زبان‌شناسی آکادمی علوم روسی در مسکو است. پروفسور رایزنر در بخش فیلولوژی ایرانی مؤسسه‌مطالعات آسیایی و آفریقایی دانشگاه دولتی مسکو به تدریس تاریخ ادبیات فارسی مشغول است.

 

این استاد روسیِ زبان فارسی پیش از این با یکدیگر آثاری را درباره‌ناصر خسرو منتشر کرده‌اند. آثار آن‌ها عبارت‌اند از: «مفهوم سخن نیک در قصیده‌های تعلیمی ناصر خسرو» در «ناصر خسرو: دیروز، امروز، فردا» (۲۰۰۵). این دو، همچنین مقالاتی در همایش «شعر فلسفی ناصر خسرو» که توسط آلیس هانسبرگر در سال ۲۰۰۵ بر پا شده بود، ارایه کرده‌اند