حافظ

زندگی‌نامه

آرامگاه خواجه حافظ شيرازى

از زندگی حافظ اطلاع چندانی در دست نیست، و در اشعار او که می‌تواند یگانه منبع موثّق زندگی او باشد اشارات اندکی از زندگی شخصی و خصوصی او یافت می‌شود. آنچه از فحوای تذکرهها به دست می‌آید بیشتر افسانه‌هایی است که از این شخصیّت در ذهن عوام ساخته و پرداخته شده است. با این همه آنچه با تکیه به اشارات دیوان او و برخی منابع معتبر قابل بیان است آن است که او در خانواده‌ای از نظر مالی در حد متوسط جامعه زمان خویش متولد شده است.(با این حساب که کسب علم و دانش در آن زمان اصولاً مربوط به خانواده‌های مرفه و بعضاً متوسط جامعه بوده است.) در نوجوانی قرآن را با چهارده روایت آن از بر کرده و از همین رو به حافظ ملقب گشته است. در دوران امارت شاه شیخ ابواسحاق (متوفی ۷۵۸ ه.ق) به دربار راه پیدا کرده و احتمالاً شغل دیوانی پیشه کرده است. (در قطعه ای با مطلع "خسروا، دادگرا، شیردلا، بحرکفا / ای جلال تو به انواع هنر ارزانی" شاه جلال الدین مسعود برادر بزرگ شاه ابواسحاق را خطاب قرار داده و در همان قطعه به صورت ضمنی قید می‌کند که سه سال در دربار مشغول است. شاه مسعود تنها کمتر از یکسال و در سنه ۷۴۳ حاکم شیراز بوده است و از این رو می‌توان دریافت که حافظ از اوان جوانی در دربار شاغل بوده است). علاوه بر شاه ابواسحاق در دربار شاهان آل مظفر شامل شاه شیخ مبارزالدین، شاه شجاع، شاه منصور و شاه یحیی نیز راه داشته است. شاعری پیشه اصلی او نبوده و امرار معاش او از طریق شغلی دیگر (احتمالاً دیوانی) تأمین می‌شده است. در این خصوص نیز اشارات متعددی در دیوان او وجود دارد که بیان کننده اتکای او به شغلی جدای از شاعری است، از جمله در تعدادی از این اشارات به درخواست وظیفه (حقوق و مستمری) اشاره دارد.[۱] در بارهٔ سال دقیق تولد او بین مورخین و حافظ‌شناسان اختلاف نظر وجود دارد. دکتر ذبیح الله صفا ولادت او را در ۷۲۷ ه‍. ق[۲] و دکتر قاسم غنی آن را در ۷۱۷[۳] می‌دانند. برخی دیگر از محققین همانند علامه دهخدا بر اساس قطعهای از حافظ ولادت او را قبل از این سال‌ها و حدود ۷۱۰ ه‍. ق تخمین می‌زنند.[۴] آنچه مسلم است ولادت او در اوایل قرن هشتم هجری و بعد از ۷۱۰ واقع شده و به گمان غالب بین ۷۲۰ تا ۷۲۹ ه‍. ق روی داده‌است.

در مورد سال درگذشت او اختلاف کمتری بین مورخین دیده می‌شود و به نظر اغلب آنان ۷۹۲ ه‍. ق است. از جمله در کتاب مجمل فصیحی نوشته فصیح خوافی (متولد ۷۷۷ ه‍. ق) که معاصر حافظ بوده و همچنین نفحات الانس تألیف جامی (متولد ۸۱۷ ه‍. ق) به صراحت این تاریخ به عنوان سال وفات خواجه قید شده‌است. محل تولد او شیراز بوده و در همان شهر نیز روی بر نقاب خاک کشیده است.

بابا افضل کاشاني

 

افضل الدين محمد پسر حسن پسر حسين پسر محمد خوزه مرقي کاشاني معروف به بابا افضل از عارفان دانشمند قرن هفتم هجري است. وي در زمان خويش شهرت بسيار داشته و همواره مورد احترام و تکريم فاضلان و دانشمندان عصر بوده است. بابا افضل کاشاني در تمام مدت عمر خود در کاشان ساکن بوده و اوقات خود را به تدريس و تأليف و تحقيق و مباحثه گذرانده است.

وي مؤلف چند رساله در تصوف و سلوک و حکمت به زبان پارسي است که در منتهاي فصاحت و شيوايي نوشته شده. بهمين جهت در زبان پارسي نويسنده اي بسيار زبردست بوده است. رساله هاي عمده او به شرح زير است:

المفيد للمستفيد، ساز و پيرايه شاهان پرمايه، منهاج المبين در منطق، مدارج الکمال، عرض نامه، جاودان نامه، راه انجام نامه، مبادي موجودات، ترجمه رساله نفس ارسطو، ترجمه رساله تفاحه ارسطو و رساله زجرالنفس يا ترجمه رساله ينبوع الحيات ادريس که هر سه را ترجمه کرده است، رساله سؤال و جواب، رساله چهار عنوان، شرح فصوص الحکم، آيات الصنعه به عربي، مجموعه رباعيات و يک عده مکاتيب و تقريرات. وفات او به اختلاف در سالهاي 604، 605، 641 و رجب سال 666 و 667 و 707 نوشته اند.

ديوان اشعارش که بيشتر شامل رباعي است در سال 1351 خورشيدي در 260 صفحه به قطع وزيري منتشر شده است. نمونه اشعار اوست:

گفتم همه ملک حسن سرمايه تست                                         خورشيد فلک چو ذره در سايه تست

گفتا غلطي ز ما نشان نتوان يافت                                              از ما تو هر آنچه ديده اي مايه تست

بابا افضل

ادامه نوشته

دانلود

دانلود دیوان حافظ با حجم 336 کیلوبایت

 

 

دختر سعدی  

دختر سعدی
دختر سعدی

کسی که بیشتر ساعات شبانه روز را در خارج از خانه به سر ببرد دوستان و بستگان کنایتاً او را دختر سعدی می نامند و در لفافۀ طنز و هزل می گویند «فلانی دختر سعدی است. همه جا هست جز خانه اش.»

باید دید شیخ اجل دختری داشت یا نه، اصولاً چه عاملی موجب گردیده که چنین شوخی طنزآمیز و در عین حال دور از نزاکت اخلاقی در ساحت مقدسش انجام گیرد تا به حدی که صورت ضرب المثل پیدا کند.

افصح المتکلمین ابوعبدالله مشرف بن مصلح شیرازی مشهور و متخلص به سعدی که صیت لطف کلام و شیرینی بیانش سراسر جهان دانش و فرهنگ را فرا گرفته است در عشرۀ اول یا دوم از قرن هفتم هجری در شیراز به دنیا آمد. در سنین طفولیت یتیم شد و زیر نظر مادرش دوران خردسالی را گذارنید.


دختر سعدی



اگرچه در شیراز وسایل تحصیل از هر جهت مهیا بود ولی اغتشاشات و جنگهای داخلی و قتل و غارت که چندبار در شیراز اتفاق افتاد شیخ را مجبور به جلای وطن کرد و در سن پانزده سالگی راه بغدا را در پیش گرفت.

دلم از صحبت شیراز بکلی بگرفت

وقت آنست که پرسی خبر از بغدادم


سعدیا حب وطن گرچه حدیثی است شریف

نتوان مرد بسختی که من اینجا زادم

در آن موقع دارالعلمهای زیادی در مراکز اسلامی مانند هرات و نیشابور و اصفهان و بصره و بغداد و شام و مصر وجود داشت ولی به علت علاقه ای که اهالی شیراز به شیخ ابواسحاق شیرازی متولی مدرسۀ نظامیۀ بغداد اشته اند سعدی را به بغداد فرستاده در مدرسۀ نظامیۀ مزبور مقرری و وظیفه ای برایش مقدور کرده اند تا با فراغت خاطر تحصیل کند همان طور که خود می فرماید:

مرا در نظامیه ادرار بود

شب و روز تلقین و تکرار بود
(ادرار در اینجا به معنی: مرسوم، مستمری و راتبه آمده است.)

سعدی که تخلصش را از ابوبکرین سعدبن زنگی گرفت قریب سی سال به کسب علوم و دانش زمان پرداخت و محضر علما و دانشمندان مشهوری چون جمال الدین عبدالرحمن و ابوالفرج بن الجوزی و شیخ شهاب الدین سهروردی را درک کرد و از مصاحبت آنان استفاده نمود.
پس از فراغت از تحصیل مدت سی سال در بلاد عراق و شام و حجاز و آسیای صغیر و آفریقای شمالی و ایران و هندوستان و ماوراءالنهر سیاحت و جهانگردی کرده از هر جا و هر طبقه ارمغن و ره آورد معنوی به دست آورد چنان که خود گوید:

تمتع ز هر گوشه ای یافتم

زهر خرمنی خوشه ای یافتم

چون شنید که ابوبکر زنگی در شیراز به جای پدر نشست و هرج و مرج و خونریزی در خطۀ فارس جای خود را به امنیت و آسایش داد به جانب وطن مألوف شتافت و به تشویق و حمایت آن سلطان عادل و دانش دوست آنچه را که در این سفر طولانی از معارف و معلومات در خزینۀ خاطر اندوخته بود به رشتۀ نظم و نثر کشید. در سال 655 هجری بوستان یا سعدی نامه را به بحر متقارب مشتمل بر ده باب به نظم آورد و یک سال بعد اثر بدیع و بی نظیر گلستان را در هشت باب که متضمن هزاران نکات اخلاقی و اجتماعی است تصنیف کرد که این هر دو به نام ابوبکرین سعد و دیباچه گلستان به نام سعدبن ابی بکربن سعد است. سعدی در مدت سی سال آثار دیگری نیز از قبیل مجالس و طیبات و بدایع و غزلیات قدیم و خواتیم به وجود آورده که هم اکنون مجموعۀ تمام آثارش به نام کلیات سعدی در دسترش علاقمندان و مشتاقان قرار دارد.

غرض از تمهید مقدمۀ بالا این بود که به تاریخچۀ زندگانی سعدی فی الجمله واقف شویم تا معلوم شود که شیخ اجل در خردسالی از شیراز خارج شد و در سنین کهولت و پیری مراجعت کرده است.
در طول مدت تحصیل و جهانگردی هم همیشه بی برگ و ساز بود و مانند درویشان زندگی می کرد. از طرف دیگر به علت دایم السفر بودم مجال ازدواج و تشکیل عائله نداشت تا فرزندی از او باقی مانده به نام دختر سعدی معروف شده باشد. آنهم دختر بی بندو باری که غالب لیالی را در خارج از خانه شب زنده داری کند! اظهار چنین مطالب بی گمان اهانت و اسائۀ ادب به ساحت مقدس استاد بزرگواری است که خود درس تهذیب اخلاق می دهد و اشعار و گفتارش نصب العین جامعۀ بشری می باشد.
گرچه که سعدی در باب دوم گلستان آنجا که درگیرودار جنگهای صلیبی اسیر مسیحیان شد اشاراتی به ازدواج با دختر رییس حلب می کند ولی این ازدواج دوامی نداشت و پس از مدت کوتاهی به جدایی منتهی گردید.
سعدی در سفر حجاز ظاهراً به صنعا پایتخت کشور یمن رفت و در آن سفر هم زن و فرزند داشت ولی فرزند خردسالش- دختر یا پسر معلوم نیست- در صنعا در گذشته است چنان که خود در بوستان گوید:


به صنعا درم طفلی اندر گذشت

چگویم کز آنم چه بر سر گذشت


قضا نقش یوسف جمالی نکرد

که ماهی گورش چو یونس نخورد


به دل گفتم ای ننگ مردان، بمیر

که کودک رود پاک، آلوده پیر


ز سودا و آشفتگی بر قدش

برانداختم سنگی از مرقدش


ز هولم در آن جای تاریک و تنگ

بشورید حال و بگردید رنگ


چو بازآمدم زان تغیر بهوش

ز فرزند دلبندم آمد بگوش


گرت وحشت آمد ز تاریک جای

بهش باش و با روشنائی درآی


شب گور خواهی منور چو روز

از اینجا چراغ عمل بر فروز


قطع نظر از اینکه هیچ یک از محققات و تذکره نویسان راجع به زن و فرزند سعدی مطلبی ننوشتند اصولاً معمول است که شاعران و نویسندگان مسایل اخلاقی و اجتماعی گهگاه برای فرزندانشان از باب موعظه و نصیحت نظم و نثری می نویسند و آنان را به صراط مستقیم تهذیب و تزکیه دلالت می کنند.

آقای ابوالقاسم امامی مترجم نوشتۀ مزبور می نویسد:
«در سال 1345 هجری شمسی دست تصادف ترجمۀ عربی گلستان سعدی را در نیویورک به دست یک دختر عرب می دهد و بدین گونه پای او را به گلزار جانبخش ادب پارسی باز می کند و او را با سخن آفرین جاوید نام خطۀ فارس آشنا می سازد. آشنایی که تا مرز خویشاوند پیش می رود و دخترک را تا آنجا به خالق گلستان نزدیک می کند که خود را دختر سعدی می خواند. در نوشتۀ این بانوی با ذوق نکته ای سوای تحسینهای ادب شناسان نهفته است. شور و اخلاصی که در نوشتۀ این بانوی با ذوق عرب به چشم می خورد مرا بر آن داشته که آن را از عربی به فارسی برگردانم.»

برای آنکه مقام سعدی در ادبیات جهان شناخته شود چند سطری از نوشته های غرورآمیز این دختر عرب را ذیلاً:«...گزاف نیست اگر بگویم سر شناسانی مانند الیوت و جویس و بکت و برشت و ایونسکو و سارتر و کامو و حتی کارل مارکس را در لابلای گلهای رنگارنگ گلزار سعدی با چشم دل دیده ام. اینها در دیگر ستارگان دانش و هنر جهان نو را مانند کودکان دبستانی دیده ام که با شلوارهای کوتاه و کودکانۀ خود در حال بازی و جست و خیز بوده اند.

«در عالم تعمق همین که چشمم به آنها افتاد بر آنها بانگ زدم که:«هی!» و آنها پرسیدند:«تو کی هستی؟» گفتم:«من دختر صاحب گلستانم من دختر سعدی هستم. و آنها خوشحال شدند، خندیدند و به بازی خود ادامه دادند

مثنوی معنوی مولانا جلال الدين محمد بلخي

به نام او

با سلام به تمام دوستان

می خوام بالاخره براتون کتاب الکترونیکی هم بزارم . این کتاب مثنوی مولوی است .

این کتاب با امکان جستجو می باشد .

این کتاب به صورت حکایت به حکایت می باشد .

در این کتاب امکان مشاهده ی جداگانه ی اشعار معروف وجود دارد. 

دانلود مثنوی معنوی مولانا جلال الدین محمد بلخی با حجم ۱.۴ مگابایت :

                              download link

گلستان سعدی

 گلستان کتابی است نوشتهٔ شاعر و نویسندهٔ معروف ایرانی سعدی شیرازی که در یک دیباچه و هشت باب به نثر مُسَّجَع (آهنگین) نوشته شده است. غالب نوشته‌های آن کوتاه و به شیوهٔ داستان‌ها و نصایح اخلاقی است.

  • دیباچه
  • باب اول - در سیرت پادشاهان
  • باب دوّم - در اخلاق درویشان
  • باب سوّم - در فضیلت قناعت
  • باب چهارم - در فواید خاموشی
  • باب پنجم - در عشق و جوانی
  • باب ششم - در ضعف و پیری
  • باب هفتم - در تأثیر تربیت
  • باب هشتم - در آداب صحبت

آثار سعدی

ادامه نوشته

نظرات دربارهٔ تاریخ تولد و وفات سعدی

ادامه نوشته

زندگینامه   سعدی

ادامه نوشته

تو مرغ عشقي و در جانم آشيانه گرفتي

تو مرغ عشقي و در جانم آشيانه گرفتي

هزار گلشن دل را به يك بهانه گرفتي
مرا دليست كه هرگز به دلبري نسپردم
در اين خرابه ندانم چگونه خانه گرفتي
من آن كبوتر پروازي ام كه رام نبودم
مرا به دام كشيدي به آب و دانه گرفتي
به برق خشم براندي به ناز چشم بخواندي
ببين كبوتر دل را چه دلبرانه گرفتي
جوانه ها به دلم از نسيم عشق تو سر زد
شدي چو اتش و در نطفه اي جوانه گرفتي
بهاي ناز تو جان بود اگر دريغ نكردم
در اين معامله هم بارها بهانه گرفتي
چگونه نام وفا مي بري كه از ره ياري
به ياد من ننشستي سراغ من نگرفتي
هزار مرغ غزلخوان به نام عشق تو پر زد
ميان ان همه بال مرا نشانه گرفتي
چو بلبلان بهاري ترانه خوان تو بودم
به صد بهانه ز من لذت ترانه گرفتي
بيا بيا كه پس از شِكوِه ها هنوز هم اي يار
تو مرغ عشقي و در جانم آشيانه گرفتي

سعدی

ادامه نوشته

زندگی-اثارجامی

ادامه نوشته

دیوان غزلیات

دیوان غزلیات
  • «آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است// با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»
  • «از صدای سخن عشق نديدم خوش‌تر // يادگاری كه در اين گنبـد دوار بماند»
  • «بر در ميخانه رفتن كار يك‌رنگان بود// خودفروشان را به‌كوی می‌فروشان راه نيست»
  • «بشوی اوراق اگر هـم‌درس مايی// كه علم عشق در دفتر نباشد»
  • «به‌بانگ مطرب و ساقی اگر ننوشی می// علاج كی كنمت "آخرالدواء الكی"»
  • «به‌كوی عشـق منه بی‌دليل راه، قدم// كه من به‌خويش نمودم صد اهتمام نشد»
  • «به‌می‌پرستی از آن نقش خود بر آب زدم// که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن»
  • «بی پير مرو تو در خرابات// هرچند سكندر زمانی»
  • «بی‌خار گل نباشد و بی‌نیش، نوش هم// تدبیر چیست؟ وضع جهان این‌چنین فتاد»
  • «پيوند عمر بسته به‌موئی است هوش دار// غم‌خوار خويش باش غم روزگار چيست؟»
  • «حافظ! از باد خزان در چمن دهر مرنج// فکر معقول بفرما، گل بی‌خار کجاست؟»
  • «حسنت به‌اتفاق ملاحت جهان گرفت// آری به‌اتفاق، جهان می‌توان گرفت»
  • «در اين زمانه رفيقی كه خالی از خلل است// صراحی می ناب و سفينه غزل است»
  • «در بيابان گر به‌شوق كعبه خواهی زد قدم// سرزنش‌ها گر كند خار مغيلان غم‌مخور»
  • «در كوی ما شكسته‌دلی می‌خرند و بس// بازار خود‌فروشی از آن‌سوی ديگر است»
  • «دریغ و درد كه تا اين زمان ندانستم// كه كيميای سعادت رفيق بود، رفيق»
  • «زين سرزنش كه كرد تو را دوست حافظا// بيش از گليم خويش مگر پا كشيده‌ای؟»
  • «سالها دل طلب جام جم از ما می‌كرد// آن‌چه خود داشت زبيگانه تمنا می‌كرد»
  • «سخن به‌نزد سخندان ادا مكن حافظ// كه تحفه، كس دُر و گوهر به‌بحر و كان نبرد»
  • «شراب لعل می‌نوشم من از جام زمردگون// که زاهد افعی وقت است، می‌سازم به وی کورش»
  • «فريب جهان قصه روشن است// سحر تا چه زايد شب آبستن است»
  • «فلك به‌مردم نادان دهد زمام امور// تو اهل دانش و فضلی همين گناهت بس»
  • «قطع اين مرحله بی‌هم‌رهی خضر مكن// ظلمات است بترس از خطر گمراهی»
  • «كه بيند خير از آن خرمن كه ننگ از خوشه‌چين دارد// بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است»
  • «محتسب خم شكست و من سر او// سن بالسن و الجروح قصاص»
  • «مرا به‌كشتی باده درافكن ای ساقی// كه گفته‌اند نكوئی كن و در آب انداز»
  • «مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد// که نهادست به هر مجلس وعظی دامی»
  • «نه عمر نوح بماند نه ملك اسكندر// نزاع بر سر دنيای دون مكن درويش»
  • «نيك‌نامی خـواهی ای‌دل، بابدان صحبت مدار// خودپسندی جان من برهان نادانی بود»
  • «هر‌آن‌كسی كه در اين حلقه نيست زنده به‌عشق// بر او نمرده، به‌فتوای من نماز كنيد» دیوان غزلیات
    • «آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است// با دوستان مروت، با دشمنان مدارا»
    • «از صدای سخن عشق نديدم خوش‌تر // يادگاری كه در اين گنبـد دوار بماند»
    • «بر در ميخانه رفتن كار يك‌رنگان بود// خودفروشان را به‌كوی می‌فروشان راه نيست»
    • «بشوی اوراق اگر هـم‌درس مايی// كه علم عشق در دفتر نباشد»
    • «به‌بانگ مطرب و ساقی اگر ننوشی می// علاج كی كنمت "آخرالدواء الكی"»
    • «به‌كوی عشـق منه بی‌دليل راه، قدم// كه من به‌خويش نمودم صد اهتمام نشد»
    • «به‌می‌پرستی از آن نقش خود بر آب زدم// که تا خراب کنم نقش خود پرستیدن»
    • «بی پير مرو تو در خرابات// هرچند سكندر زمانی»
    • «بی‌خار گل نباشد و بی‌نیش، نوش هم// تدبیر چیست؟ وضع جهان این‌چنین فتاد»
    • «پيوند عمر بسته به‌موئی است هوش دار// غم‌خوار خويش باش غم روزگار چيست؟»
    • «حافظ! از باد خزان در چمن دهر مرنج// فکر معقول بفرما، گل بی‌خار کجاست؟»
    • «حسنت به‌اتفاق ملاحت جهان گرفت// آری به‌اتفاق، جهان می‌توان گرفت»
    • «در اين زمانه رفيقی كه خالی از خلل است// صراحی می ناب و سفينه غزل است»
    • «در بيابان گر به‌شوق كعبه خواهی زد قدم// سرزنش‌ها گر كند خار مغيلان غم‌مخور»
    • «در كوی ما شكسته‌دلی می‌خرند و بس// بازار خود‌فروشی از آن‌سوی ديگر است»
    • «دریغ و درد كه تا اين زمان ندانستم// كه كيميای سعادت رفيق بود، رفيق»
    • «زين سرزنش كه كرد تو را دوست حافظا// بيش از گليم خويش مگر پا كشيده‌ای؟»
    • «سالها دل طلب جام جم از ما می‌كرد// آن‌چه خود داشت زبيگانه تمنا می‌كرد»
    • «سخن به‌نزد سخندان ادا مكن حافظ// كه تحفه، كس دُر و گوهر به‌بحر و كان نبرد»
    • «شراب لعل می‌نوشم من از جام زمردگون// که زاهد افعی وقت است، می‌سازم به وی کورش»
    • «فريب جهان قصه روشن است// سحر تا چه زايد شب آبستن است»
    • «فلك به‌مردم نادان دهد زمام امور// تو اهل دانش و فضلی همين گناهت بس»
    • «قطع اين مرحله بی‌هم‌رهی خضر مكن// ظلمات است بترس از خطر گمراهی»
    • «كه بيند خير از آن خرمن كه ننگ از خوشه‌چين دارد// بلاگردان جان و تن دعای مستمندان است»
    • «محتسب خم شكست و من سر او// سن بالسن و الجروح قصاص»
    • «مرا به‌كشتی باده درافكن ای ساقی// كه گفته‌اند نكوئی كن و در آب انداز»
    • «مرغ زیرک به در خانقه اکنون نپرد// که نهادست به هر مجلس وعظی دامی»
    • «نه عمر نوح بماند نه ملك اسكندر// نزاع بر سر دنيای دون مكن درويش»
    • «نيك‌نامی خـواهی ای‌دل، بابدان صحبت مدار// خودپسندی جان من برهان نادانی بود»
    • «هر‌آن‌كسی كه در اين حلقه نيست زنده به‌عشق// بر او نمرده، به‌فتوای من نماز كنيد»
    • «هرگز نميرد آن‌كه دلش زنده شد به‌عشق// ثبت است بر جريده عالم دوام مـا»
    • «يارب مباد آن‌كه گدا معتبر شود// گر معتبر شود زخدا بی‌خبر شود»
    • «يا رب اين نو‌دولتان را بر خر خودشان نشان// كاين همه ناز از غلام و اسب و استر می‌كنند»
  • «هرگز نميرد آن‌كه دلش زنده شد به‌عشق// ثبت است بر جريده عالم دوام مـا»
  • «يارب مباد آن‌كه گدا معتبر شود// گر معتبر شود زخدا بی‌خبر شود»
  • «يا رب اين نو‌دولتان را بر خر خودشان نشان// كاين همه ناز از غلام و اسب و استر می‌كنند»