عاقبت درد مشترک خرگوش و کلاغ 
نويسنده : محمدحسين روانبخش

درد خرگوش و کلاغ اگرچه از يک جنس نبود، اما چون منشاي درد يکي بود، هر دو سعي مي کردند با کنار گذاشتن نقاط افتراق و تاکيد بيشتر بر اشتراکات به همدلي وهمراهي برسند و با کمک يکديگر دشمن مشترک را از بين ببرند.
روباه حيوان مکار جنگل دشمن آبا و اجدادي خرگوش بود. خدا کند هيچ کس داغ برادر نبيند که سخت است. خرگوش هر وقت ياد برادر جوانمرگ شده اش مي افتاد، آهي از درون مي کشيد. انگار زخم کهنه اي در درونش دوباره لب باز مي کرد و جگرش را براي هزارمين بار مي سوزاند.
روزي روباه خونخوار برادرش را به دندان گرفته بود و او با چشم هاي خويش به مسلخ رفتن آن زنده ياد را ديده بود...
هر بار خرگوش ياد برادر مي افتاد، بي اختيار گريه مي کرد و کلاغ هم از روي اجبار قارقاري از ته دل مي کرد و با او همنوا مي شد. حالا هم دوباره اين اتفاق تکرار شد.
گريه خرگوش بعد از چند دقيقه بند آمد و در حال هق هق انتهاي گريه، با دست اشک هايش را از اطراف صورت پاک کرد و با پشت دست ديگرش آب دماغش را گرفت. حالا مثل هر بار نوبت کلاغ بود که درد دل کند. او هم شعري را خواند که سالها چون بختکي او را حتي در خواب هم مي آزرد.
شعري که هر نوسوادي در دوره ابتدايي آن را مي خواند و حفظ مي کرد و هميشه يادش مي ماند که کلاغها چقدر ابله هستند... و حتما در دلش به او مي خنديد!
کلاغ سالهاست عقدهاي شده و انگار در چشمهاي همه تمسخر را مي بيند (مگر آنکه طرف صد در صد بي سواد باشد!) و بر ذهنهاي همه وقتي به او نگاه مي کنند، اين شعر را در حال مرور مي يابد:
زاغکي قالب پنيري ديد
به دهان بر گرفت و زود پريد
بر درختي نشست در راهي