گوسفند های حسنک دیگه منتظرش نبودند
حسنک به شهر رفته بود تی شرت تنگ می پوشید به موهایش ژل می زد وبا کبری چت می کرد حسنک دیگه موهایش عین پشم گوسفند نبود آخه به موهاش گلت می زد.
کبرام دیگه دوست نداشت با حسنک چت کنه اون با پتروس چت می کرد چون پتروس تمام ساعات پشت کامپیوترش بود و چت می کرد سیل پشت شهر بود و پتروس نا نداشت از بس که چت کرده بود انگشتاش خسته بودند اون انگشتش رو تو سوراخ سد نذاشت. سیل آمد آب شهر را برد وپتروس مرد. کبری تصمیم گرفت برای مراسم پتروس با قطار به سرزمین های دور بره اما کوه داشت ریزش می کرد وریز علی حوصله نداشت مسافرا رو خبر کنه اون به خونه رفت کوه ربزش کرد کبری و همه مسافرا مردند.
کوکب همسر ریز علی دیگه مهمون نا خونده نداشت. آخه اون فامیل های با کلاس داشت و تو خونش گوشت نداشت آخرین بار هم چوپان دروغ گو به جای گوشت گوسفند گوشت خر بهش داده بود...
حالا تو هم ناراحت نشو دنیای ما هم چوپان دروغ گو زیاد داره
برا همینه دیگه تو کتاب های دبستانمون داستان های قشنگ نداریم....