پس از اینکه در متن قبلی شما را با کلیات کرسی شعر آشنا کردیم، اینک دو نمونه از کرسی شعر معاصر با مضمو
پس از اینکه در متن قبلی شما را با کلیات کرسی شعر آشنا کردیم، اینک دو نمونه از کرسی شعر معاصر با مضمون اجتماعی را برای آشنایی هر چه بیشتر شما به تخلیص می آوریم.ء
گفتم که ای پری رو...رد کن شماره ای تو///گفتا بکش خجالت، گم شو... چکاره ای تو!؟
گفتم اسیر عشقم...مجنون و مبتلایم///گفتا مگر تو دیدی، گیسوی چون طلایم؟
گفتم:وای...آری...بیرون ز روسری بود!///گفتا به خشم:حقت که حقا که تو سری بود!ء
گفتم مگر چه کردم؟دور از ادب چه گفتم///گفتا:که امّلی تو...بس کن...همین که گفتم
گفتم دلت محبت با من چرا ندارد؟///گفتا سرت ببینم... روغن چرا ندارد!؟
گفتم که خانه دل،بی توست تنگ و تاریک///گفتا که:نیست ابروت هشتی و پاک و باریک!ء
گفتم: که درد عشقی هرگز چشیده ای تو؟///گفتا تمام عمرت تکنو شنیده ای تو؟
گفتم شماره ای گل...ای حوری زمینی///گفتا: ایمیل من را در خواب اگر ببینی!ء
گفتم: چرا به عشقم وقعی نمینهی تو؟///گفتا:که بوی "مک لین" اصلا نمیدهی تو!ء
گفتم ترحمی کن مجنون بی نوا را///گفتا چراغ نفتی، امشب گرفته ما را!ء
گفتم:تفاوت ما...خندید و گفت جانم...///سر کار در زمینی...من اوج کهکشانم!ء
از خواب خوش پریدم، آن گفتمان سر آمد///نومید و بور گشتم...گویی جهان سر آمد...ء
گفتم اسیر عشقم...مجنون و مبتلایم///گفتا مگر تو دیدی، گیسوی چون طلایم؟
گفتم:وای...آری...بیرون ز روسری بود!///گفتا به خشم:حقت که حقا که تو سری بود!ء
گفتم مگر چه کردم؟دور از ادب چه گفتم///گفتا:که امّلی تو...بس کن...همین که گفتم
گفتم دلت محبت با من چرا ندارد؟///گفتا سرت ببینم... روغن چرا ندارد!؟
گفتم که خانه دل،بی توست تنگ و تاریک///گفتا که:نیست ابروت هشتی و پاک و باریک!ء
گفتم: که درد عشقی هرگز چشیده ای تو؟///گفتا تمام عمرت تکنو شنیده ای تو؟
گفتم شماره ای گل...ای حوری زمینی///گفتا: ایمیل من را در خواب اگر ببینی!ء
گفتم: چرا به عشقم وقعی نمینهی تو؟///گفتا:که بوی "مک لین" اصلا نمیدهی تو!ء
گفتم ترحمی کن مجنون بی نوا را///گفتا چراغ نفتی، امشب گرفته ما را!ء
گفتم:تفاوت ما...خندید و گفت جانم...///سر کار در زمینی...من اوج کهکشانم!ء
از خواب خوش پریدم، آن گفتمان سر آمد///نومید و بور گشتم...گویی جهان سر آمد...ء
من اندر کوچه "صغری" را نظر کردم!به نا گه مادرش از انتهای کوچه پیدا شد
هلا ای مادر صغری!منم، من شاعری احساس مند از خطه تهران!ء
منم بیچاره ای از نسل بابا طاهر عریان!منم آواره ای مفلوک و سرگردان
برای خواستگاری آمدستم، های!به روی بنده در بگشای...ء
بیا این شعر را احساس را از دست من بستان!مرا با مهربانی پیش خود بنشان!ء
پسر های تو دیشب بنده را بر تیر برق کوچه بربستند، به گرد بنده بنشستند
به جرم خواستگاری، هفت دندان مرا با مشت بشکستند!ء
به پای چشم من، نقشی که میبینی، خدا میداند که بادمجان کرمان نیست!ء
حریفا!جای مشت است این!به پای لنگ و چشم لوچ من بنگر
مگو "نچ،نچ"، مکن حاشا، هلا... ای مادر صغری! بیا نزدیک، در بگشا...!ء
هلا ای مادر صغری!منم، من شاعری احساس مند از خطه تهران!ء
منم بیچاره ای از نسل بابا طاهر عریان!منم آواره ای مفلوک و سرگردان
برای خواستگاری آمدستم، های!به روی بنده در بگشای...ء
بیا این شعر را احساس را از دست من بستان!مرا با مهربانی پیش خود بنشان!ء
پسر های تو دیشب بنده را بر تیر برق کوچه بربستند، به گرد بنده بنشستند
به جرم خواستگاری، هفت دندان مرا با مشت بشکستند!ء
به پای چشم من، نقشی که میبینی، خدا میداند که بادمجان کرمان نیست!ء
حریفا!جای مشت است این!به پای لنگ و چشم لوچ من بنگر
مگو "نچ،نچ"، مکن حاشا، هلا... ای مادر صغری! بیا نزدیک، در بگشا...!ء
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۶ ساعت 16:46 توسط اکبر
|